🌹کوچههای آسمانی 🌱
🗣...تا بود همین بود...؟؟!! 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆✅ خاطره آیت الله جوادی آملی از حضور شهید #سیدحسن_نصرالله در #کلاس_تفسیر_قرآن ایشان
✍صلواتی نثار روح والای 🥀شهدای اقتدار و مقاومت
🌹کوچههای آسمانی 🌱
💔آرامش...در میان سرزمینی پر از ترس و دلهره...
👆💔 دختر غزه
📖تلاوت قرآن #دختربچه اهل غزه، مقابل #یخچالهای_سردخانه بیمارستان دیرالبلح
✍...و فقط خدا میداند که چه تعداد از خانواده ، و دوستانش آنجا ،در سردخانه آرمیدهاند...😔
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
35.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗓صحنه های زیبایی که فقط بعد از ۷ اکتبر توانستیم ببینیم...
#هفت_اکتبر
#طوفان_الاقصی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
29.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗣...مامهم نیستیم،
فلسطینیها مهمند...👌🇵🇸
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🗣...مامهم نیستیم، فلسطینیها مهمند...👌🇵🇸 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆حرفهایی که فقط بعد از ۷ اکتبر میتونید بشنوید آن هم از دل اروپا...
#هفت_اکتبر
#صمود
#نهضت_بیداری_جهانی
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 صحنهی خاصّ، بعد از ۷ اکتبر...
#نهضت_بیداری_جهانی
#فلسطینکلیدرمزآلودظهور
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
☕️ #چایت_را_من_شیرین_میکنم
☕️☕️☕️☕️☕️
📚کتاب چایت را من شیرین میکنم اولین نوشتهی داستانی ،
"زهرا بلند دوست" است که در قالب آن،داستانی جذاب از زندگی #دختری ایرانی که از کودکی به همراه خانوادهاش در #آلمان زندگی میکند، به بیان زیباییهای #اسلام و ایمان و قدرت و #صلابت_ایران 🇮🇷و ایرانی و #پاسداران واقعی پرداخته شده است.
📍انتشارات #کتابستان_معرفت ،
کتاب چایت را من شیرین میکنم را منتشر کرده است.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت شانزده
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_هفدهم :🔻
⛈از باران… و شیشه های خیس..
زل زده به زن، بیحرکت ایستادم ( این زن کیه؟؟ )
_و عثمان فهمید #حالِ_نزارم را
و میان دستانش گرفت مشتِ #یخ_زدهام را..
_نمیدانم چرا، اما حس کسی را داشتم که برای #شناسایی_عزیزش، پشت در #سردخانه، میلرزد..
_عثمان تا کنار میز، تقریبا مرا با خود میکشید
آخر #سنگ شده بودند این #پاهای_لعنتی..
+زن ایستاد.. دختری #جوان با چهره ایی #شرقی و #زیبا..
"موهایی بلند"، و "چشم و ابرویی مشکی"
درست به تیرگی روزهایی که سپری میکردم..
_من رو به روی دختر..
و عثمان سربه زیر، مشغولِ بازی با فنجان قهوه اش🍮
کنارمان نشسته بود.. چقدر زمان ،کِش می آمد..
_دختر خوب براندازم کرد.. سیره سیر..
لبخند نشست کنار لبش☺️، اما قشنگ نبود
#طعنه اش را میشد مزه مزه کرد
(خیلی شبیه برادرتی.. موهای بور.. چشمای آبی..
انگار تو آب و هوای آلمان اصالتتون، حسابی نم کشیده..)
_چقدر تلخ بود زبانِ به کام گرفته اش..
درست مثلِ چای☕️ مسلمانان..
_صدای عثمان بلند شد (صوفی؟؟!!)
چقدر خوب بود که عثمان را داشتم..
صوفی نفسی عمیق کشید
( عذر میخوام. اسمم صوفیه..اصالتا #عرب هستم
قاهره.. اما تو #فرانسه به دنیا اومدم و بزرگ شدم
زندگی و خوونواده خوبی داشتم..
درس میخووندم، سال آخر #پزشکی..
دو سال پیش واسه #تفریح با دوستام به آلمان اومدم..
..و با دانیال🧑 آشنا شدم.. پسر خوبی به نظر میرسید
زیبا بود و مسلمون، واما عجیب..
هفت ماهی باهم دوست بودیم
تا اینکه گفت میخواد باهام #ازدواج کنه..
جریانو با خوونوادم در میون گذاشتم اولش خوشحال شدن..
اما بعد از چند بار ملاقات با دانیال
مخالفت کردن، گفتن این به دردت نمیخوره..
_انقدر #داغ بودم که هیچ وقت دلیل مخالفتشونو نپرسیدم..
شایدم گفتنو من نشنیدم..
⏳خلاصه چند ماهی گذشت
با ابراز علاقه های دانیال و مخالفهای خوونواده ام
تا اینکه وقتی دیدن فایده ایی نداره
موافقتشونو اعلام کردن. و ما ازدواج کردیم درست یکسال قبل..)
_حالا حکم #کودکی را داشتم که نمیداست ماهی 🐟 در آب #خفه میشود، یا در #خشکی.. او از دانیال🧑 من حرف میزد؟؟؟
_یعنی تمام مدتی که من از فرط #سردرگمی راه خانه 🏠 گم میکردم، برادرم #بیخیال از من و بی خبریم
#عشقبازی میکرد!!؟؟
_اما ایرادی ندارد..
شاید از خانه و #فریادهای_پدر خسته شده بود و کمی عاشقانه💞 میخواست.. حق داشت..
_دختر جرعه ایی از قهوه اش🍮 را نوشید و عثمان انگشتان دستم را در مشتش فشرد..
_( ازدواج کردیم.. تموم.. نمیتونم بگم چه حسی داشتم..
فکر میکردم روحم متعلق به دوتا کالبده..
#صوفی و #دانیال..
⏳یه ماهی #خوش گذشت با تموم رفتارهای عجیب و غریب #تازه_دامادم.
که یه روز اومدو گفت میخواد ببرتم سفر، اونم ترکیه..
_دیگه رو زمین 🌎 راه نمیرفتم..
سفر با دانیال.. رفتیم استانبول..
اولش همه چی خوب بود اما بعد از چند روز رفت و آمدهای #مشکوکش با آدمای مختلف شروع شد..
وقتیم ازش میپرسیدم میگفت مربوط به کاره..
_بهم پول 💰میداد و میگفت برو خودتو با خرید و گردش سرگرم کن.. رویاهام کورم کرده بود
و من #سرخوشتر از همیشه اطمینان داشتم به #شاهزاده زندگیم..
📆یک ماهی #استانبول موندیم..
خوش ترین خاطراتم مربوط به همون یه ماهه
عصرا میرفتیم بیرون و خوشگذرونی..
تا اینکه یه روز اومد و گفت بار سفرتو ببند..
پرسیدم کجا؟؟
گفت یه سوپرایزه.. و من خامتر از همیشه..
موم شدم تو دست این حیوون صفت..)
_دانیالِ مرا حیوان صفت خواند..؟؟_
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید