eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
780 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
💔آرامش...در میان سرزمینی پر از ترس و دلهره...
👆💔 دختر غزه 📖تلاوت قرآن اهل غزه، مقابل بیمارستان دیرالبلح ✍...و فقط خدا می‌داند که چه تعداد از خانواده ، و دوستانش آنجا ،در سردخانه آرمیده‌اند...😔 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☕️ ☕️☕️☕️☕️☕️ 📚کتاب چایت را من شیرین میکنم اولین نوشته‌ی داستانی ، "زهرا بلند دوست" است که در قالب آن،داستانی جذاب از زندگی ایرانی که از کودکی به همراه خانواده‌اش در زندگی می‌کند، به بیان زیبایی‌های و ایمان و قدرت و 🇮🇷و ایرانی و واقعی پرداخته شده است. 📍انتشارات ، کتاب چایت را من شیرین میکنم را منتشر کرده است. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت شانزده
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفدهم :🔻 ⛈از باران… و شیشه های خیس.. زل زده به زن، بیحرکت ایستادم ( این زن کیه؟؟ ) _و عثمان فهمید را و میان دستانش گرفت مشتِ را.. _نمیدانم چرا، اما حس کسی را داشتم که برای ، پشت در ، میلرزد.. _عثمان تا کنار میز، تقریبا مرا با خود میکشید آخر شده بودند این ..  +زن ایستاد.. دختری با چهره ایی و .. "موهایی بلند"، و "چشم و ابرویی مشکی" درست به تیرگی روزهایی که سپری میکردم.. _من رو به روی دختر.. و عثمان سربه زیر، مشغولِ بازی با فنجان قهوه اش🍮 کنارمان نشسته بود.. چقدر زمان ،کِش می آمد.. _دختر خوب براندازم کرد.. سیره سیر.. لبخند نشست کنار لبش☺️، اما قشنگ نبود اش را میشد مزه مزه کرد (خیلی شبیه برادرتی.. موهای بور.. چشمای آبی.. انگار تو آب و هوای آلمان اصالتتون، حسابی نم کشیده..) _چقدر تلخ بود زبانِ به کام گرفته اش.. درست مثلِ چای☕️ مسلمانان.. _صدای عثمان بلند شد (صوفی؟؟!!) چقدر خوب بود که عثمان را داشتم.. صوفی نفسی عمیق کشید ( عذر میخوام. اسمم صوفیه..اصالتا هستم قاهره.. اما تو به دنیا اومدم و بزرگ شدم زندگی و خوونواده خوبی داشتم.. درس میخووندم، سال آخر .. دو سال پیش واسه با دوستام به آلمان اومدم.. ..و با دانیال🧑 آشنا شدم.. پسر خوبی به نظر میرسید زیبا بود و مسلمون، واما عجیب.. هفت ماهی باهم دوست بودیم تا اینکه گفت میخواد باهام کنه.. جریانو با خوونوادم در میون گذاشتم اولش خوشحال شدن..   اما بعد از چند بار ملاقات با دانیال مخالفت کردن، گفتن این به دردت نمیخوره.. _انقدر بودم که هیچ وقت دلیل مخالفتشونو نپرسیدم.. شایدم گفتنو من نشنیدم.. ⏳خلاصه چند ماهی گذشت با ابراز علاقه های دانیال و مخالفهای خوونواده ام تا اینکه وقتی دیدن فایده ایی نداره موافقتشونو اعلام کردن. و ما ازدواج کردیم درست یکسال قبل..) _حالا حکم را داشتم که نمیداست ماهی 🐟 در آب میشود، یا در .. او از دانیال🧑 من حرف میزد؟؟؟ _یعنی تمام مدتی که من از فرط راه خانه 🏠 گم میکردم، برادرم از من و بی خبریم میکرد!!؟؟ _اما ایرادی ندارد.. شاید از خانه و خسته شده بود و کمی عاشقانه💞 میخواست.. حق داشت.. _دختر جرعه ایی از قهوه اش🍮 را نوشید و عثمان انگشتان دستم را در مشتش فشرد.. _( ازدواج کردیم.. تموم.. نمیتونم بگم چه حسی داشتم.. فکر میکردم روحم متعلق به دوتا کالبده.. و .. ⏳یه ماهی گذشت با تموم رفتارهای عجیب و غریب . که یه روز اومدو گفت میخواد ببرتم سفر، اونم ترکیه.. _دیگه رو زمین 🌎 راه نمیرفتم.. سفر با دانیال.. رفتیم استانبول.. اولش همه چی خوب بود اما بعد از چند روز رفت و آمدهای با آدمای مختلف شروع شد.. وقتیم ازش میپرسیدم میگفت مربوط به کاره.. _بهم پول 💰میداد و میگفت برو خودتو با خرید و گردش سرگرم کن.. رویاهام کورم کرده بود و من از همیشه اطمینان داشتم به زندگیم.. 📆یک ماهی موندیم.. خوش ترین خاطراتم مربوط به همون یه ماهه عصرا میرفتیم بیرون و خوشگذرونی.. تا اینکه یه روز اومد و گفت بار سفرتو ببند.. پرسیدم کجا؟؟ گفت یه سوپرایزه.. و من خامتر از همیشه.. موم شدم تو دست این حیوون صفت..) _دانیالِ مرا حیوان صفت خواند..؟؟_ ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید