🌹کوچههای آسمانی 🌱
💔آرامش...در میان سرزمینی پر از ترس و دلهره...
👆💔 دختر غزه
📖تلاوت قرآن #دختربچه اهل غزه، مقابل #یخچالهای_سردخانه بیمارستان دیرالبلح
✍...و فقط خدا میداند که چه تعداد از خانواده ، و دوستانش آنجا ،در سردخانه آرمیدهاند...😔
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
35.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗓صحنه های زیبایی که فقط بعد از ۷ اکتبر توانستیم ببینیم...
#هفت_اکتبر
#طوفان_الاقصی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
29.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗣...مامهم نیستیم،
فلسطینیها مهمند...👌🇵🇸
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🗣...مامهم نیستیم، فلسطینیها مهمند...👌🇵🇸 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆حرفهایی که فقط بعد از ۷ اکتبر میتونید بشنوید آن هم از دل اروپا...
#هفت_اکتبر
#صمود
#نهضت_بیداری_جهانی
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 صحنهی خاصّ، بعد از ۷ اکتبر...
#نهضت_بیداری_جهانی
#فلسطینکلیدرمزآلودظهور
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
☕️ #چایت_را_من_شیرین_میکنم
☕️☕️☕️☕️☕️
📚کتاب چایت را من شیرین میکنم اولین نوشتهی داستانی ،
"زهرا بلند دوست" است که در قالب آن،داستانی جذاب از زندگی #دختری ایرانی که از کودکی به همراه خانوادهاش در #آلمان زندگی میکند، به بیان زیباییهای #اسلام و ایمان و قدرت و #صلابت_ایران 🇮🇷و ایرانی و #پاسداران واقعی پرداخته شده است.
📍انتشارات #کتابستان_معرفت ،
کتاب چایت را من شیرین میکنم را منتشر کرده است.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت شانزده
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_هفدهم :🔻
⛈از باران… و شیشه های خیس..
زل زده به زن، بیحرکت ایستادم ( این زن کیه؟؟ )
_و عثمان فهمید #حالِ_نزارم را
و میان دستانش گرفت مشتِ #یخ_زدهام را..
_نمیدانم چرا، اما حس کسی را داشتم که برای #شناسایی_عزیزش، پشت در #سردخانه، میلرزد..
_عثمان تا کنار میز، تقریبا مرا با خود میکشید
آخر #سنگ شده بودند این #پاهای_لعنتی..
+زن ایستاد.. دختری #جوان با چهره ایی #شرقی و #زیبا..
"موهایی بلند"، و "چشم و ابرویی مشکی"
درست به تیرگی روزهایی که سپری میکردم..
_من رو به روی دختر..
و عثمان سربه زیر، مشغولِ بازی با فنجان قهوه اش🍮
کنارمان نشسته بود.. چقدر زمان ،کِش می آمد..
_دختر خوب براندازم کرد.. سیره سیر..
لبخند نشست کنار لبش☺️، اما قشنگ نبود
#طعنه اش را میشد مزه مزه کرد
(خیلی شبیه برادرتی.. موهای بور.. چشمای آبی..
انگار تو آب و هوای آلمان اصالتتون، حسابی نم کشیده..)
_چقدر تلخ بود زبانِ به کام گرفته اش..
درست مثلِ چای☕️ مسلمانان..
_صدای عثمان بلند شد (صوفی؟؟!!)
چقدر خوب بود که عثمان را داشتم..
صوفی نفسی عمیق کشید
( عذر میخوام. اسمم صوفیه..اصالتا #عرب هستم
قاهره.. اما تو #فرانسه به دنیا اومدم و بزرگ شدم
زندگی و خوونواده خوبی داشتم..
درس میخووندم، سال آخر #پزشکی..
دو سال پیش واسه #تفریح با دوستام به آلمان اومدم..
..و با دانیال🧑 آشنا شدم.. پسر خوبی به نظر میرسید
زیبا بود و مسلمون، واما عجیب..
هفت ماهی باهم دوست بودیم
تا اینکه گفت میخواد باهام #ازدواج کنه..
جریانو با خوونوادم در میون گذاشتم اولش خوشحال شدن..
اما بعد از چند بار ملاقات با دانیال
مخالفت کردن، گفتن این به دردت نمیخوره..
_انقدر #داغ بودم که هیچ وقت دلیل مخالفتشونو نپرسیدم..
شایدم گفتنو من نشنیدم..
⏳خلاصه چند ماهی گذشت
با ابراز علاقه های دانیال و مخالفهای خوونواده ام
تا اینکه وقتی دیدن فایده ایی نداره
موافقتشونو اعلام کردن. و ما ازدواج کردیم درست یکسال قبل..)
_حالا حکم #کودکی را داشتم که نمیداست ماهی 🐟 در آب #خفه میشود، یا در #خشکی.. او از دانیال🧑 من حرف میزد؟؟؟
_یعنی تمام مدتی که من از فرط #سردرگمی راه خانه 🏠 گم میکردم، برادرم #بیخیال از من و بی خبریم
#عشقبازی میکرد!!؟؟
_اما ایرادی ندارد..
شاید از خانه و #فریادهای_پدر خسته شده بود و کمی عاشقانه💞 میخواست.. حق داشت..
_دختر جرعه ایی از قهوه اش🍮 را نوشید و عثمان انگشتان دستم را در مشتش فشرد..
_( ازدواج کردیم.. تموم.. نمیتونم بگم چه حسی داشتم..
فکر میکردم روحم متعلق به دوتا کالبده..
#صوفی و #دانیال..
⏳یه ماهی #خوش گذشت با تموم رفتارهای عجیب و غریب #تازه_دامادم.
که یه روز اومدو گفت میخواد ببرتم سفر، اونم ترکیه..
_دیگه رو زمین 🌎 راه نمیرفتم..
سفر با دانیال.. رفتیم استانبول..
اولش همه چی خوب بود اما بعد از چند روز رفت و آمدهای #مشکوکش با آدمای مختلف شروع شد..
وقتیم ازش میپرسیدم میگفت مربوط به کاره..
_بهم پول 💰میداد و میگفت برو خودتو با خرید و گردش سرگرم کن.. رویاهام کورم کرده بود
و من #سرخوشتر از همیشه اطمینان داشتم به #شاهزاده زندگیم..
📆یک ماهی #استانبول موندیم..
خوش ترین خاطراتم مربوط به همون یه ماهه
عصرا میرفتیم بیرون و خوشگذرونی..
تا اینکه یه روز اومد و گفت بار سفرتو ببند..
پرسیدم کجا؟؟
گفت یه سوپرایزه.. و من خامتر از همیشه..
موم شدم تو دست این حیوون صفت..)
_دانیالِ مرا حیوان صفت خواند..؟؟_
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفدهم
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_هیجدهم :🔻
📌صدای عثمان سکوتم را بهم زد
_( سارا.. اگه حالتون خوب نیست..
بقیه اشو بذاریم برای یه روز دیگه)
با تکان سر مخالفتم را اعلام کردم..
_دختر آرامشی عصبی داشت
_(بار سفر بستم.. و عجب سوپرایزی بود.. رفتیم مرز.
از اونجا با #ماشینها و #آدمهای_مختلف
که همه #مرد بودن به مسیرمون ادامه میدادیم..
مسیری که #نمیدونستم تهش به کجا میرسه
و تمام #سوالهام از دانیال بی جواب میموند..
_ ترسیده😨 بودم، چون نه اون جاده ی خاکی و #جنگ_زده نه شبیه مکانهای #توریستی بود نه اون #مردهای_ریش_بلند و #بد_هیبت شبیه توریست..
_میدونستم جای خوبی نمیریم..
و این حس با وجود دانیال🧔 حتی یک لحظه هم راحتم نمیذاشت.. چند روزی تو راه بودیم..
_حالا دیگه مطمئن بودم مقصد، جایی عرب زبان مثله ﷼سوریه ست.. و چقدر #درست بود و من دلیل این #سوپرایز عجیب شوهرم را نمیفهمیدم..
_بالاخره به #مقصد رسیدیم..
جایی درست روی #خرابه_های خانه ی مردم در سوریه..
نمیدونستم این شوهر #رذل چه نقشه ایی برای #زنانگی_هام داره..
_اون شب دانیال🧔 کنار من بود و از #مبارزه گفت..
مبارزه ای که #مرد_جنگ میخواست و #رستگاری خونه ی پُرش بود.. اون از رسالت آسمانی و توجه ویژه خدا به ما و انتخاب شدنمون واسه انجام این ماموریت الهی گفت.
_اما من درک نمیکردم.
و اون روی #وحشی_وارشو وقتی دیدم
که گفتم: کدوم رسالت..؟!
_یعنی #خدا خواسته این شهر رو اینطور سر مردمش #خراب کنید!!؟؟
و من تازه فهمیدم خون 🩸چه طعمی داره،
وقتی #مزه دهنم شد.. منه کتک نخورده از دست پدر..
از برادرت #کتک خوردم..
_تا خود صبح از #آرمانهاش گفت از #شجاعت خودشو و هم ردیفاش، از #دنیایی که باید حکومت واحد اسلامی داشته باشه..
_اون شب 🌙 برای اولین به اندازه تک تک ذرات وجودم وحشت 😱کردم..
_ ببینم تا حالا جایی گیر افتادی که نه راه پس داشته باشی نه راه پیش؟؟
_طوری که احساس کنی #کل_وجودت خالیه؟؟
که دست هیچ کس واسه #نجات، بهت نمیرسه؟؟
که بگی چه #غلط کردم و بشینی دقیقه⏳ های احتمالی زندگیتو بشماری..؟؟
من تجربه اش کردم..
_اون شب 🌙 برای اولین بود مثلِ یه بچه از خدا خواستم
همه چی به #عقب برگرده.. اما مکان نداشت...
⛅️صبح وقتی بیدار شدم، نبود..
یعنی دیگه #هیچ_وقت نبود..
#ساکت و #گوشهگیر شده بودم، مدام به خودم #امید میدادم که برمیگرده و از اینجا میریم.. اما..)
_نفسهایم تند شده بود..
_دختره روبه رویم، همسره دانیالی بود
که برای مراسم ازدواجش💍 خیال پردازی های #خواهرانه ام را داشتم؟؟
در دل پوزخند 😏 میزدم و به خود امیدی با دوز بالا #تزریق میکردم
که تمام اینها #دروغهایی ست عثمانی تا از تصمیمم منصرف شوم..
_عثمان از جایش بلند شد
( صوفی فعلا تمومش کن..)
و لیوانی آب به سمتم گرفت (بخور سارا.. واسه امروز بسه..)
اما بس نبود..
داستان سرایی های این زن #نظیر نداشت..
شاید میشد رمانی #عاشقانه از دلش بیرون کشید..
_ای عثمان #احمق..
چرا در #انتهای دلم خبری از امید نبود؟؟؟
خالی تر این هم میشد که بود؟؟ ( من خوبم.. بگو..)
_لبهای #مچاله شدن صوفی زیر دندانهایش، باز شد
( زنهای زیادی اونجا بودن که….)
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید