🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆📜بخشی از وصیتنامه #شهیدرضائیان 🩸این همه خونی كه برای #اسلام ریخته شد و این همه #جوانانی كه فدای ا
✍روحش شاد ، قرین رحمت الهی،
راهش پر رهرو باد🥀
🔻
🍃فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا ،کمتر از شهادت نیست.
#امام_خامنهای🍃
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 یه عده میگویند #شهدای_دفاع_مقدس؛
تربیت شده زمان شاه هستند!!!
🥀شهدا به این سوال پاسخ میدهند:
🌷 شهید آوینی
🌷 شهید باقری
🌷 شهید همت
🌷 شهید بروجردی
👈 صدای شهدا #واقع است؛ اما تصاویر از #هوش_مصنوعی میباشد ...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📙یا وطن یا مرگ .
▪️یا وطن یا مرگ عنوان سخنرانی
#چهگوارا در سيزدهمين #اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل است که در دفاع از #انقلاب_کوبا در برابر آمریکا بیان داشت.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_سه :🔻 ♨️
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_سی_و_چهار :🔻
📍سرگشته که باشی، حتی چهارچوبِ #قبر هم آرامت نمیکند و من #آرام نبودم.. مثلِ خودم..
_بعد از آخرین ملاقات با صوفی، گرمایِ #جهنم زندگیم، بیشتر شد و من #عاصی_تر.
اما دیگر #دانیالی برای سرد کردن این آتش🔥 نبود، که خودش، زبانه ایی شعله ورتر از گداخته ها، هستی ام را میسوزاند. زندگی همان #ریتم سابق را به خود گرفت و به مراتب غیر قابل تحمل تر..
_حالا دیگر جز #عربده_های پر تملقِ پدرِ #رجوی_زدهام در #مستی، دیگر صدایی به گوش نمیرسید حتی #دلسوزی_های مادرانه ی، تنها #مسلمان ترسویِ خانه مان. زنی که هیچ وقت برایم #مهم نبود اما انگار ناخودآگاهم، عادت کرده بود به نگرانی هایِ ایرانی منشانه اش..
_ روزها میگذشت و مادر #بی_صداتر از هروقت دیگر، #خانه_گردی میکرد.
از اتاقش به آشپزخانه، از آشپزخانه به اتاقش. بدون حتی #آوایی که جنسِ صدایش را به یادم آورد. با #چادری سفید بر سر و تسبیحی📿 در دست. و سوالی که حالم را بهم میزد.
_( او هنوز هم رویِ خدایش حساب میکرد؟ ) حالا دیگر معنای #مردهی_متحرک را به عینه میدیدم.. زنی که نه #حرف میزد.. نه گریه 😢 میکرد.. نه میخندید😃.. و نه حتی #زندگی.. فقط بود، با صورتی بی رنگ و بی حس.. و منی که در اوج انکار، #نگرانش بودم..
_من دانیال🧑 را #میپرستیدم، اما به مادر #عادت کرده بودم.. عادتی که اسمش را هر چه می گذاشتم جز دوست داشتن.
_آن روزها اسلام مانند #موریانه، دیوارهای کاه گلی اطرافم را #بلعیده بود و حالا من بودم و #زمستانی سوزناک که #استخوان خورد میکرد. و من تمام لحظه هایم را به #مرورِعکسهای آن دوست مسلمانِ دانیال در ذهنم میگذراندم تا #انتقامِ خانه خرابی ام را از نفس به نفسش بگیرم.
_اما دانیال را دیگر بی تقصیر نمیدانستم. اگر او را نمیخواستم زندگیم مان حداقل، همان جهنمِ🔥 دلنشینِ سابق بود. با همان مادرانه های، زنِ ایرانیِ خانه مان..
حالا دیگر قاعده ی تمام شده ی زندگیم را میدانستم. دانیالی که نبود.. و دوست مسلمانی که چهل دزد بغداد را #شرمنده کرد..
_و در این بین نگرانی ها و مهربانی های عثمان،پوزخند 😏 بر لبم می نشاند.
_مدتی گذشت با #مستی های بی خبرانه پدر.. #سکوتِ آزار دهنده مادر.. قهوهها🍮 وملاقاتهای عثمان.
_ عثمانی که وقتی از شرایط و حالات مادر برایش گفتم با چشمانی نگران 😟 خواست تا برای #معالجه نزد پزشک ببرمش و من خندیدم..عثمانی که وقتی با #دردهای گاه و بی گاه معده ام مواجهه میشد، با نگرانی، #عصبی میشد که چرا بی اهمیت از کنارِ خودم میگذرم و من میخندیدم..
_عثمانی که یک #مسلمان بود و عاشقِ چای☕️… و من #متنفر از هر دو.. و او این را خوب میدانست..
👇👇👇#ادامه...☕️
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_چهار :🔻 📍
#ادامه...☕ #رمان_چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🌗آن شب بعد از خیابانگردی های اجباری با عثمان، به خانه🏠 برگشتم.. همان #سکوت و همان #تاریکی..
_برای خوردن لیوانی آب به آشپزخانه رفتم که صدای باز و سپس کوبیده شدنِ در خانه 🏠 بلندشد.
پدر بود، #مثلِ_همیشه مست و دیوانه. خواستم به اتاقم بروم که صدایش بلند شد، کشدار و تهوع آور ( سااا..را.. صبر کن.. ) ایستادم. نگاهش کردم.
_این مرد، اسمم را به خاطر داشت؟ تلو تلو خوران دور خودش میچرخید ( دختر.. چقدر #خوشگل شدی .. کی انقدر بزرگ شدی؟) دست به سینه، تکیه زده به دیوار نگاهش کردم. این مرده چهار شانه و خالی شده از فرطه مصرف الکل، هیچ وقت برایم پدری نکرد.. پس حق داشت که بزرگ شدنم را نبیند.. جرعه ایی دیگر از شیشه اش نوشید ( چقدر شبیه اون مادر عفریته ایی..
_...اما نه ..نیستی.. تو مثه من #سازمانو دوس داری نه؟؟ مثه من #عاشق مریم و رجوی هستی..) تمام عمرش را مدام در صورت خودش #تف انداخت.. سازمان.. قاتلی که برادر و آسایش و زندگی و زنو بچه اش را یکجا از او گرفت.. دانیال🧑 چقدر شبیه این مرد👱♂ بود، قد بلند و هیکلی، او هم ما را به گروه و خدایِ #قصابش فروخت…
_تعادل نداشت (سارا.. امروز با چندتا از بچه های سازمان حرف زدم.. میخوام #هدیه_ات کنم به #رجوی بزرگ.. دختر به این زیبایی، #هدیه خوبی میتونه باشه.. اونقدر خوب که شاید رجوی یه گوشه چشمی بهم بندازه..)
_تهوع😵 سراغم را گرفت. انگار #شراکت در ناموس از #اصول مردانِ این خانه بود. حالا حرفهای #صوفی را بهتر باور میکردم. پدری که #چوب حراج به زیبایی های #دخترش بزند، باید #پسری مثله دانیال داشته باشد. جملات صوفی در گوشم تکرار شد. جملاتی که از نقشه های دانیال برای رستگاریم در #جهاد_نکاح میگفت.. انگار پدر قصدِ پیش دستی کردن را داشت..
_مست وگیج به سمتم می آمد و #کریه میخندید.. بی حرکت و #سرد نگاهش کردم. چرا دختران مردی به نام #پدر را دوست دارند؟ چه فرقی بود میان این مرد و #عابرانِ تا خرخره خورده ی کنارِ رودخانه؟؟
_هر چه نزدیکتر میشد، گامی به عقب برنمیداشتم. #ترسی نمانده بود تا خرج آن لحظات کنم..
_سر تکان دادم و به سمت اتاقم رفتم که دستم را از پشت کشید ( کجا میری دختر.. صبر کن.. بذار دو کلمه #اختلاط کنیم.. باید واست از #سازمان و
#وظایفت در مقابل #رجوی بگم.. اون تمام زندگیشو صرفِ #رستگاری خلق کرده.. (خلقِ بی عاطفه).. (خلقِ قدرنشناس..)
_ما من مثه بقیه نیستم..
تو رو.. پاره تنمو بهش #هدیه میدم.. )
_انگار کلمه #رستگاری، #محبوبترین واژه در لغت نامه ی #مزدوران و #سلاخان دنیا شده بود. واژه ایی که دنیای آدمها را آتش🔥 میزد..
_پدر با نیرویی عجب مرا به دنبال خود میکشاند و من مانده بود #حیران از این همه #وقاحتی که در کالبدش جا میشد. هر چه تلاش میکرد تا دستم را از مشتش بیرون بکشم بی فایده بود که ناگهان مادر، دوان دوان خود را رساند و بدون گفتنِ حتی کلمه ایی، پدر را #هل داد..
_من و پدر هر دو نقش زمین شدیم.._
اما…
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🕯
هࢪشبچࢪاغِدلرا
روشنڪنمبھیادش؛
شـایدمسیـــࢪجـانـان
یڪشببھدلبیفتـد..!
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
بھ سمٺِ درهاے بستھ بدو . . .✨ -یوسف-
✨
یوسف ...
مى دانست درها بستهاند
اما به #امید خدایش
بسوی _درهای بسته_ دوید
و #درها برایش باز شد
🌍اگر تمام درهای دنیا هم
به رویت #بسته شدند ،
به طرفشان #بدو ،چون ،
«خدای تو و یوسف یکیست»💔!'