eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
781 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_نهم :🔻 🗣
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه :🔻 📌 و تهوع به تار تارِ وجودم آورد. در خود جمع شدم. با صورتی از اتاق بیرون رفت. صدای های پر اضطراب پروین را میشنیدم ( آقا حسام.. مادر تورو خدا برو درمونگاه.. شدی گچ دیوار.. ) و صدای پر اطمینان حسام مبنی بر خوب بودن حالش. 📕قرآن به دست برگشت. درست در چهار چوبِ باز مانده یِ  در نشست. دیگر در نگاهم نبود و من از حال رفتنش را میکردم. اما برایم مهم نبود. او حتی لیاقت هم نداشت. چند ثانیه سکوت و سپس صدایِ قرآنش.. پس هنوز سرپا بود و خوب دستم را خواند بود این سربازه شده در خدا پرستی.. _صدایش در سلول سلولم میکرد و آیاتش رشته میکردند پنبه هایِ روحم را..  دلم گریه 😢 میخواست و او هر چه بیشتر میخواند،  نفسگیرتر میشد.. اما من ریختن بلد نبودم.. _نمیدانم چقدر گذشت که آرام شدم و هم خوابه یِ خواب.. که سکوت ناگهانیش، هوشیارم کرد.. _می‌شود که جلویش را گرفت ( شک ندارم تو همون دوستِ ایرانیِ یان هستی.. اما نمیتونم بفهمم چه ارتباطی میتونی با عثمان و یان داشته باشی..؟؟ _احتمالا با دانیال🧔 هم در ارتباطی نه..؟ درست میگم؟  حتما اون خواسته تا منو با خودت به و عراق ببری و اِلا هیچ دیوونه ایی این همه وقت واسه هدیه 🎁 کردنِ یه دخترِ دمِ مرگ به رفقایِ داعشیش نمیذاره.. منو ببین.. هوووووی.. روی زمین دنبال چی میگردی که چشم از گلای قالی برنمیداری..) _میتوانستم خشم 😡 را در سرخی صوتش ببینم ( من عاشق دانیالم.. دانیااااال.. خودم.. نه صوفی.. نه وحشی تو.. برادرم مرده.. یعنی کشتنش.. یه مسلمونِ خفاش صفت، خونشو مکید..) انگشت اشاره ام را روی سینه اش فشار دادم. به سرعت خودش را عقب کشید ( توئه .. اون مسلمونی.. تو کشتیش.. من، با تو هیچ جا نمیام.. من رو به پر از مسلمون ترجیح میدم.. اینجا واسه کثیفت، پیدا نمیشه.. پس گورتو گم کن..). _دو دست مشت شده اش نظرم را جلب کرد. او که وحشی گری در بافت وجودی اش خانه کرده بود، پس چرا حمله نمیکرد ( من بهتون قول دادم که اتفاقی براتون نیوفته، تا پای جوونمم رو حرفم هستم..) _و به سرعت اتاق را ترک کرد.. چقدر دلم هوایِ چند از کتاب خدا را با صدایِ این جوان کرده بود. میماند و میخواند.. _بعد از آن هر روز با مقداری خرید به خانه مان🏠 میآمد و با توجه خاصی را تهیه میکرد. بدون آنکه جمله ایی بین مان رد و بدل شود، حتی وقتیکه برای مرا نزد پزشک میبرد و با عجیب جویایِ شرایط جسمی ام از دکتر میشد.. _و فقط وقتی و تهوع امانم را میبرد با آرامشی خاص، برایم قرآن📕 میخواند..  این جوان نمیتوانست بد باشد.. ((او زیادی خوب بود)) _در این مدت  مدام با یان و عثمان تماس میگرفتم اما با گوشیشان هیچ پاسخی از آنها دریافت نمیکردم. نمیدانستم دقیقا چه اتفاقی در حالِ وقوع است. و این و کلافه گیم  را بیشتر و بیشتر میکرد. _آنروز خسته و درمانده با رنجور تصمیم به قدم زدن گرفتم.. لباسهایِ به زور اسلامی ام را به تن کردم و به سمت در رفتم. به محض باز شدنِ در با حسام رو به رو شدم. با پرسید که به کجا میروم و من با پاسخ دادم که به او ندارد.. _اما جریان همینجا پایان نیافت. اون با در هم کشیده گفت که بدون هماهنگی با او از خانه🏠 بیرون نروم و من که دلیل این حرفش را نمیفهمیدم با لجبازی تمام رو به رویش ایستادم. و از خانه خارج شدم. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🍃 زمانی که از عالم و آدم خسته میشی ذکر لبت " یاحسین " است اما وقتی تنهای تنهایی ذکر لبت " یازهراست " ..💔!'
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
مرا بھ بوے خوشت جان‌ببخش و زندھ‌بدار ڪھ از تُـو چیزے ازین بیشتر نمۍخواهم..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دیدن لبخند☺️ درخشان شماست که هر صبح🌤 ما را بخیر می کند... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱