🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_نهم :🔻 🗣
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_پنجاه :🔻
📌#درد و تهوع به تار تارِ وجودم #هجوم آورد. در خود جمع شدم. #حسام با صورتی #رنگ_پریده از اتاق بیرون رفت. صدای #پچ_پچ های پر اضطراب پروین را میشنیدم ( آقا حسام.. مادر تورو خدا برو درمونگاه.. شدی گچ دیوار.. ) و صدای پر اطمینان حسام مبنی بر خوب بودن حالش.
📕قرآن به دست برگشت. درست در چهار چوبِ باز مانده یِ در نشست. دیگر در #تیررس نگاهم نبود و من از حال رفتنش را #تضمین میکردم. اما برایم مهم نبود. او حتی لیاقت #مردن هم نداشت. چند ثانیه سکوت و سپس صدایِ #آوازه قرآنش.. پس هنوز سرپا بود و خوب دستم را خواند بود این سربازه #استاد شده در #مکتب خدا پرستی..
_صدایش در سلول سلولم #رخنه میکرد و آیاتش رشته میکردند پنبه هایِ روحم را.. دلم گریه 😢 میخواست و او هر چه بیشتر میخواند، #بغضم نفسگیرتر میشد.. اما من #اشک ریختن بلد نبودم..
_نمیدانم چقدر گذشت که آرام شدم و هم خوابه یِ خواب..
که سکوت ناگهانیش، هوشیارم کرد..
_میشود که جلویش را گرفت ( شک ندارم تو همون دوستِ ایرانیِ یان هستی.. اما نمیتونم بفهمم چه ارتباطی میتونی با عثمان و یان داشته باشی..؟؟
_احتمالا با دانیال🧔 هم در ارتباطی نه..؟ درست میگم؟ حتما اون خواسته تا منو با خودت به #سوریه و عراق ببری و اِلا هیچ دیوونه ایی این همه وقت واسه هدیه 🎁 کردنِ یه دخترِ دمِ مرگ به رفقایِ داعشیش نمیذاره.. منو ببین.. هوووووی.. روی زمین دنبال چی میگردی که چشم از گلای قالی برنمیداری..)
_میتوانستم خشم 😡 را در سرخی صوتش ببینم ( من عاشق دانیالم.. دانیااااال.. #برادر خودم.. نه #شوهر صوفی.. نه #رفیق وحشی تو.. برادرم مرده.. یعنی کشتنش.. یه مسلمونِ خفاش صفت، خونشو مکید..) انگشت اشاره ام را روی سینه اش فشار دادم. به سرعت خودش را عقب کشید ( توئه #عوضی.. اون مسلمونی.. تو کشتیش.. من، با تو هیچ جا نمیام.. من #جهنم رو به #بهشتِ پر از مسلمون ترجیح میدم.. اینجا واسه #رفقای کثیفت، #هرزه پیدا نمیشه.. پس گورتو گم کن..).
_دو دست مشت شده اش نظرم را جلب کرد. او که #خویِ وحشی گری در بافت وجودی اش خانه کرده بود، پس چرا حمله نمیکرد ( من بهتون قول دادم که اتفاقی براتون نیوفته، تا پای جوونمم رو حرفم هستم..)
_و به سرعت اتاق را ترک کرد.. چقدر دلم هوایِ چند #بیت از کتاب خدا را با صدایِ این جوان کرده بود. #کاش میماند و میخواند..
_بعد از آن هر روز با مقداری خرید به خانه مان🏠 میآمد و با توجه خاصی #داروهایم را تهیه میکرد. بدون آنکه جمله ایی بین مان رد و بدل شود، حتی وقتیکه برای #معاینه مرا نزد پزشک میبرد و با #وسواسی عجیب جویایِ شرایط جسمی ام از دکتر میشد..
_و فقط وقتی #درد و تهوع امانم را میبرد با آرامشی خاص، برایم قرآن📕 میخواند.. این جوان نمیتوانست بد باشد.. ((او زیادی خوب بود))
_در این مدت مدام با یان و عثمان تماس میگرفتم اما با #خاموشیِ گوشیشان هیچ پاسخی از آنها دریافت نمیکردم. نمیدانستم دقیقا چه اتفاقی در حالِ وقوع است. و این #نگرانی و کلافه گیم را بیشتر و بیشتر میکرد.
_آنروز خسته و درمانده با #تنی رنجور تصمیم به قدم زدن گرفتم.. لباسهایِ به زور اسلامی ام را به تن کردم و به سمت در رفتم. به محض باز شدنِ در با حسام رو به رو شدم. با #جدیت پرسید که به کجا میروم و من با #عصبانت پاسخ دادم که #ربطی به او ندارد..
_اما جریان همینجا پایان نیافت. اون با #اخمی در هم کشیده گفت که بدون هماهنگی با او از خانه🏠 بیرون نروم و من که دلیل این حرفش را نمیفهمیدم با لجبازی تمام رو به رویش ایستادم. و از خانه خارج شدم.
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🍃
زمانی که
از عالم و آدم
خسته میشی
ذکر لبت
" یاحسین " است
اما وقتی
تنهای تنهایی
ذکر لبت
" یازهراست " ..💔!'
ای بازگردانندهی یوسف به یعقوب،
پس از روزگار جدایی...
مولا و صاحب ما را به ما بازگردان...
🤲🍃😔
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
مرا بھ بوے خوشت جانببخش و زندھبدار
ڪھ از تُـو چیزے ازین بیشتر نمۍخواهم..
#یاصاحبالزمان
دیدن لبخند☺️ درخشان شماست
که هر صبح🌤 ما را بخیر می کند...
🌹کوچههای آسمانی🌱
🏅قهرمانان دفاع مقدس 🌴
نوجوانی،جبهه ها را درک کرد
بازی پس کوچههاراترک کرد،
رفت تا خط مقدم تاخدا
رفت تا معنا کند آیینه را
صورتش را با چفیه بسته بود
عزم او، انگیزهای پیوسته بود.
🌹کوچههای آسمانی🌱