12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥ماجرای حل مسئله #فیزیک توسط شهید شهریاری که رهبر انقلاب نقل کردند
🗓 انتشار به مناسبت سالگرد 🥀شهادت شهید مجید شهریاری
🌹کوچههای آسمانی🌱
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 بسیج یک فرهنگ است...
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥 بسیج یک فرهنگ است... 🌹کوچههای آسمانی🌱
👆
🔹حضرت آیتالله خامنهای:
«بسیج یک #فرهنگ است، بسیج یک #گفتمان است، بسیج یک #تفکّر است. این تفکّر چیست؟ این فرهنگ چیست؟
☆این فرهنگ عبارت است از خدمت بیتظاهر و بیتوقّع به اجتماع و به کشور.»
🔴 بسیج لشکر #مخلص خداست که #دفتر_تشکل آن را همه #مجاهدان از اولین تا آخرین امضا نمودهاند
📌حضرت امام خمینی(ره) بنیانگذار انقلاب اسلامی
🔻إنّ البسيج هو جيش الله المخلص، وقد وقّع على صفحة تأسيسه جميع المجاهدين من أوّلهم إلى آخرهم
🔻Basij is the devoted army of Allah, whose foundation of formation has been signed by all the fighters, from the first to the last.
🏷 پوستر سه زبانه
🔸 الجبهة العالمية لشباب المقاومة
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_هشت :🔻 🔻چند رو
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_شصتُ_نه :🔻
🔻چند روز از #آخرین تماس با #یان و #دیدار با #حسام میگذشت و من #مطالعه ی کتابی📙 با مضمون"" نقش زن در اسلام"" را شروع کرده بودم.
خواندمو خواندم، از #ریحانهگیِ زن تا #نعمت خدا بودنش.
_گذشته ام را بالا و پایین کردم. در خانه ی ما خبری از #احترام به #جنس_لطیف نبود.. تا یادم میآمد #کتک بود و #فحاشی..
راستی پدرم واقعا مسلمان بود؟؟
_اسلام چنان از #مقام_زن میگفت که حسرت زده خود را در آیینه برانداز کردم. یعنی #گنج بودم و خودم نمیدانستم؟
بیچاره مادر که از #زنانگیاش فقط #تحقیر و #ضعف را تجربه کرد.
_و بیشتر #حیرتزده شدم وقتی که دانستم علی (ع)، #شیرِ_میدان_جنگ، همسرش فاطمه را با جمله (( جان علی به فدایت)) صدا میزد و من در #مردانگی پدرم جز #کمربندی در دست #محضِ کبودیِ تنِ مادرم ندیدم.
_اسلام را دینی #عقب_مانده میپنداشتم چون در عصر پیشرفت پیروانش را به #حجاب محدود میکرد.
حجابی که آن را #پارچهای_سیاه، پیچیده به دور زنان میدیدم، جهت هوشیار نشدنِ غریزه ی نافرمانِ مردانش، مردانی که گرسنگی شان سیری نداشت.
_اما حالا میخواندم که #حجاب_چشمانِ_مرد، هم وزنی دارد با #پوشیدگیِ_تنِ_زن.
_و حسام چشمانش از یک عمر زندگیم محجبه تر بود..
_حجاب در اسلام یعنی چشمانِ حریصِ نانوا و مردِ راننده، ارزش تماشایت را ندارد.
حالا میدانستم که زن در اسلام یعنی #ملکه باش نه #روسپیِ دست خورده ی کلوبهای شبانه.
_شمایل آن چند زن و دختر محجبه با روسری ، کیف👛 و کفش 👢رنگی و زیبا، پوشیده در #چادر که با اولین گامهایم در فرودگاه ایران دیدم، در خاطراتم زنده شد.
خودش بود..
_حجاب یعنی همین.. زیبا باش.. اما محجوب و دست نیافتنی..
_حسام پنجره ایی تازه در چارچوبِ خودخواهی و بد عُنقی هایم به روی هستی باز کرده بود.
از اینجا دنیا پر از رنگ، خود نمایی میکرد.
و حالا ، من #روسری را دوست داشتم..
#تنفرهایی که به #لطف امیر مهدی فاطمه خانم از #دلپذیرترینهایِ زندگی ام شد.
_آن روز مثلِ همیشه مشغول کنکاش برایِ یافتنِ جواب در لابه لایِ کتابها بودم که تقه ایی به در خورد و صدای اجازه حسام بلند شد.
با #عجله شالی رویِ سرم گذاشتم و اذن ورود دادم.
_وقتی وارد شد #رایحهی عطر همیشگی اش در اتاق پیچید. و من سراسر #نبض شدم.
_رو به رویم ایستاد با #لبخندی پر از #رضایت. انگار خوب متوجه ی #نیمچه پوشیدگی ام شده بود.
لب به گفتن باز کرد از دانیال🧑، از سلامتی اش، و از سفر..
"سفری از جنس ماموریت.."
_نام ماموریت به سوریه که آمد، دستانم #یخ زد. با چشمانی #ملتهب به وجودِ سراسر آرامش اش خیره شدم..
سوریه یعنی #احتمال_مرگ و اگر این جوانِ مسلمان شده در مکتب علی بر نمیگشت..
_نفسی برایِ کشیدن نمانده بود. کاش میشد که نرود..
_با لبخند بسته ایی🎁 کوچک را به طرف گرفت. ( ناقابله.. امیداورم خوشتون بیاد.. البته زیاد خوش سلیقه نیستم.. ببخشید..)
ماتِ متانتش بودم. نباید میرفت.. من اینجا تنهایِ تنهایم..
_مکثم را که دید، کمی سرش را بلند کرد ( چیزی شده؟؟ حالتون خوب نیست؟؟ )
سری تکان دادمو بسته را از دستش گرفتم.
_به طرف در قدم برداشت ( مزاحمتون نمیشم، استراحت کنید. اما اگه دیگه ندیدمتون حلال بفرمایید.. یا علی..) .
ابرویی در هم کشیدم (چرا دیگه نبینمتون؟؟ )
_لبخند رویِ لبهایش، #تک_چالِ رویِ گونه اش را نمایان کرد ( سوریه ست دیگه.. میدون جنگ..)
_جملاتش اصلا قشنگ نبود. داشت #کلافه ام میکرد. (اصلا سوریه به شما چه ربطی داره.. از ایران پاشدین میرین سوریه که چی؟؟ مگه اونجا خودش سرباز نداره؟؟ مرد نداره؟؟
جون و پول و وقتنونو دارین تو یه کشور دیگه هزینه میکنید که چی بشه..؟؟
سوریه.. لبنان.. عراق.. افغانستان.. فلسطین.. و.. و.. و.. آخه به شماها چه..؟؟ )
_عصبی بودم و تشخیصش نیاز به هوش سرشار نداشت.
_دستی به ابرویش کشید و نفسی #عمیق بیرون داد. خنده☺️ از لبهایش حذف نمیشد؟؟ ( خب.. اولا خدا میگه وقتی صدای #کمک مسلمونی رو شنیدی واسه کمک بهش #شتاب کن..
پس رسم بچه مسلمونی نیست که مردم بیگناهو تیکه پاره کنن، ما بشینیم اینجا آبمیوه و کلوچه مونو🍪 بخوریم..
دوما… کشورهایی که نام بردین همه اشون #خط_مقدم ایران هستن.. هدف داعش و بقیه ابر قدرتها از حمله و ناامن کردن این کشورها، "رسیدن به ایرانه".. یه نگاه به #نقشه بندازین، دور تا دور ایران آتیشه🔥..
_ایران حکم #ابراهیمو داره وسطه شعله🔥 هایِ سوزان..
_ابراهیم نسوخت.. ما هم نمیذاریم که ایران بسوزه.._
☕️#ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_نه :🔻 🔻چند روز
#ادامه...☕️
_من.. دانیال🧔 و بقیه میریم تا اجازه ندیم حتی #دودش به چشم هموطنامون بره..
ما جون و پولو وقتمونو میبریم اونجا تا مجبور نشیم تو #خاک خودمون هزینه اشون کنیم.. مرزهامونو تو عراق و سوریه و الی آخر حفظ میکنیم تا شما با #خیال راحت و بدون #ترس از اینکه هر آن یه #مشت_وحشی بریزن تو خونتون، راحت کتاب 📚 دست بگیرنو مطالعه کنید..
_اینجا ایرانه..🇮🇷
سرزمین دست نیافتنی واسه ابرقدرت های دنیا 🌏..
_مرزامونو تو اون کشورها نگه میداریم تا دشمن نزدیک مرزای ما نشه
_و ما اونوقت تازه به این فکر بیوفتیم که باید جلوی پیشروی شونو بگیریم تا وارد خاکمون نشدن…
ما تو سوریه و عراق و لبنان و فلسطین و الی آخر نفس دشمنو میبریم
تا لب مرز از ترس ورودشون به خاک ایران، نفسمون بند نیاد..)
_منطق حرفهایش، #خاموشم کرد.. من فقط #نوک بینی ام را تماشا میکردم و او..
سکوت و نفس عمیقم را که دید با خداحافظی از اتاق بیرون زد.
_من ماندم حسرت زده که ای کاش برای یکبار هم که شده #آواز_قرآنش را #ضبط میکردم.
_بسته ی هدیه اش🎁 را باز کردم. یک روسری بزرگ با رنگهایِ در هم پیچیده ی شاد.
خوش سلیقه نبود؟؟ این مرد بیشتر از ظرفیتش #زیبابین بود..
_چند روزی از رفتن حسام میگذشت و فاطمه خانم گه گاهی به خانه ی ما میآمد و با پروین هم کلام میشد. حرفایش برایم جذاب بود از همسر شهیدش گفت و امیرمهدیِ تک فرزند، که هیچ وقت پدرش را ندید.
_از دلشوره ها و نمازهایِ🤲 شبانه اش که #نذر میشد برایِ سلامتیِ تنها امیدِ نفس کشیدنش.
_از #دلتنگی ها و دلواپسی هایِ مادرانه اش در ثانیه ثانیه های زندگی..
_از #نگرانی هایِ ایرانی مَآبش برای توپ بازی هایِ کودکانه ی پسرش در کوچه هایِ بچگی گرفته، تا #ماموریتش در آلمان و حالا وسطِ #داعشی هایِ حیوان مسلک در سوریه..
_من زیادی به این مادر بدهکار بود..
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
🕊
این گدا آزاد شد
از هفت دولت تا شنید
شنبه صبح" أُمـالبَنیـن "
بیمه کند یک هفته را..💔