eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
788 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 بسیج لشکر خداست که آن را همه از اولین تا آخرین امضا نموده‌اند 📌حضرت امام خمینی(ره) بنیانگذار انقلاب اسلامی 🔻إنّ البسيج هو جيش الله المخلص، وقد وقّع على صفحة تأسيسه جميع المجاهدين من أوّلهم إلى آخرهم 🔻Basij is the devoted army of Allah, whose foundation of formation has been signed by all the fighters, from the first to the last. 🏷 پوستر سه زبانه 🔸 الجبهة العالمية لشباب المقاومة 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_هشت :🔻 🔻چند رو
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_نه :🔻 🔻چند روز از تماس با و با میگذشت و من ی کتابی📙 با مضمون"" نقش زن در اسلام"" را شروع کرده بودم. خواندمو خواندم، از زن تا خدا بودنش. _گذشته ام را بالا و پایین کردم. در خانه ی ما خبری از به نبود.. تا یادم میآمد بود و .. راستی پدرم واقعا مسلمان بود؟؟ _اسلام چنان از میگفت که حسرت زده خود را در آیینه برانداز کردم. یعنی بودم و خودم نمیدانستم؟ بیچاره مادر که از فقط و را تجربه کرد. _و بیشتر شدم وقتی که دانستم علی (ع)، ، همسرش فاطمه را با جمله (( جان علی به فدایت)) صدا میزد و من در پدرم جز در دست کبودیِ تنِ مادرم ندیدم. _اسلام را دینی میپنداشتم چون در عصر پیشرفت پیروانش را به محدود میکرد. حجابی که آن را ، پیچیده به دور زنان میدیدم، جهت هوشیار نشدنِ غریزه ی نافرمانِ مردانش، مردانی که گرسنگی شان سیری نداشت. _اما حالا میخواندم که ، هم وزنی دارد با . _و حسام چشمانش از یک عمر زندگیم محجبه تر بود.. _حجاب در اسلام یعنی چشمانِ حریصِ نانوا و مردِ راننده، ارزش تماشایت را ندارد. حالا میدانستم که زن در اسلام یعنی باش نه دست خورده ی کلوبهای شبانه. _شمایل آن چند زن و دختر محجبه با روسری ، کیف👛 و کفش 👢رنگی و زیبا، پوشیده در که با اولین گامهایم در فرودگاه ایران دیدم، در خاطراتم زنده شد. خودش بود.. _حجاب یعنی همین.. زیبا باش.. اما محجوب و دست نیافتنی.. _حسام پنجره ایی تازه در چارچوبِ خودخواهی و بد عُنقی هایم به روی هستی باز کرده بود. از اینجا دنیا پر از رنگ، خود نمایی میکرد. و حالا ، من را دوست داشتم.. که به امیر مهدی فاطمه خانم از زندگی ام شد. _آن روز مثلِ همیشه مشغول کنکاش برایِ یافتنِ جواب در لابه لایِ کتابها بودم که تقه ایی به در خورد و صدای اجازه حسام بلند شد. با شالی رویِ سرم گذاشتم و اذن ورود دادم. _وقتی وارد شد عطر همیشگی اش در اتاق پیچید. و من سراسر شدم. _رو به رویم ایستاد با پر از . انگار خوب متوجه ی پوشیدگی ام شده بود. لب به گفتن باز کرد از دانیال🧑، از سلامتی اش، و از سفر.. "سفری از جنس ماموریت.." _نام ماموریت به سوریه که آمد، دستانم زد. با چشمانی به وجودِ سراسر آرامش اش خیره شدم.. سوریه یعنی و اگر این جوانِ مسلمان شده در مکتب علی بر نمیگشت.. _نفسی برایِ کشیدن نمانده بود. کاش میشد که نرود.. _با لبخند بسته ایی🎁 کوچک را به طرف گرفت. ( ناقابله.. امیداورم خوشتون بیاد.. البته زیاد خوش سلیقه نیستم.. ببخشید..) ماتِ متانتش بودم. نباید میرفت.. من اینجا تنهایِ تنهایم.. _مکثم را که دید، کمی سرش را بلند کرد ( چیزی شده؟؟ حالتون خوب نیست؟؟ ) سری تکان دادمو بسته را از دستش گرفتم. _به طرف در قدم برداشت ( مزاحمتون نمیشم، استراحت کنید. اما اگه دیگه ندیدمتون حلال بفرمایید.. یا علی..) . ابرویی در هم کشیدم (چرا دیگه نبینمتون؟؟ ) _لبخند رویِ لبهایش، رویِ گونه اش را نمایان کرد ( سوریه ست دیگه.. میدون جنگ..) _جملاتش اصلا قشنگ نبود. داشت ام میکرد. (اصلا سوریه به شما چه ربطی داره.. از ایران پاشدین میرین سوریه که چی؟؟ مگه اونجا خودش سرباز نداره؟؟ مرد نداره؟؟ جون و پول و وقتنونو دارین تو یه کشور دیگه هزینه میکنید که چی بشه..؟؟ سوریه.. لبنان.. عراق.. افغانستان.. فلسطین.. و.. و.. و.. آخه به شماها چه..؟؟ ) _عصبی بودم و تشخیصش نیاز به هوش سرشار نداشت. _دستی به ابرویش کشید و نفسی بیرون داد. خنده☺️ از لبهایش حذف نمیشد؟؟ ( خب.. اولا خدا میگه وقتی صدای مسلمونی رو شنیدی واسه کمک بهش کن.. پس رسم بچه مسلمونی نیست که مردم بیگناهو تیکه پاره کنن، ما بشینیم اینجا آبمیوه و کلوچه مونو🍪 بخوریم.. دوما… کشورهایی که نام بردین همه اشون ایران هستن.. هدف داعش و بقیه ابر قدرتها از حمله و ناامن کردن این کشورها، "رسیدن به ایرانه".. یه نگاه به بندازین، دور تا دور ایران آتیشه🔥.. _ایران حکم داره وسطه شعله🔥 هایِ سوزان.. _ابراهیم نسوخت.. ما هم نمیذاریم که ایران بسوزه.._ ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_نه :🔻 🔻چند روز
...☕️ _من.. دانیال🧔 و بقیه میریم تا اجازه ندیم حتی به چشم هموطنامون بره.. ما جون و پولو وقتمونو میبریم اونجا تا مجبور نشیم تو خودمون هزینه اشون کنیم.. مرزهامونو تو عراق و سوریه و الی آخر حفظ میکنیم تا شما با راحت و بدون از اینکه هر آن یه بریزن تو خونتون، راحت کتاب 📚 دست بگیرنو مطالعه کنید.. _اینجا ایرانه..🇮🇷 سرزمین دست نیافتنی واسه ابرقدرت های دنیا 🌏.. _مرزامونو تو اون کشورها نگه میداریم تا دشمن نزدیک مرزای ما نشه _و ما اونوقت تازه به این فکر بیوفتیم که باید جلوی پیشروی شونو بگیریم تا وارد خاکمون نشدن… ما تو سوریه و عراق و لبنان و فلسطین و الی آخر نفس دشمنو میبریم تا لب مرز از ترس ورودشون به خاک ایران، نفسمون بند نیاد..) _منطق حرفهایش، کرد.. من فقط بینی ام را تماشا میکردم و او.. سکوت و نفس عمیقم را که دید با خداحافظی از اتاق بیرون زد. _من ماندم حسرت زده که ای کاش برای یکبار هم که شده را میکردم. _بسته ی هدیه اش🎁 را باز کردم. یک روسری بزرگ با رنگهایِ در هم پیچیده ی شاد. خوش سلیقه نبود؟؟ این مرد بیشتر از ظرفیتش بود.. _چند روزی از رفتن حسام میگذشت و فاطمه خانم گه گاهی به خانه ی ما میآمد و با پروین هم کلام میشد. حرفایش برایم جذاب بود از همسر شهیدش گفت و امیرمهدیِ تک فرزند، که هیچ وقت پدرش را ندید. _از دلشوره ها و نمازهایِ🤲 شبانه اش که میشد برایِ سلامتیِ تنها امیدِ نفس کشیدنش. _از ها و دلواپسی هایِ مادرانه اش در ثانیه ثانیه های زندگی.. _از هایِ ایرانی مَآبش برای توپ بازی هایِ کودکانه ی پسرش در کوچه هایِ بچگی گرفته، تا در آلمان و حالا وسطِ هایِ حیوان مسلک در سوریه.. _من زیادی به این مادر بدهکار بود.. ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🕊 این گدا آزاد شد از هفت دولت تا شنید شنبه صبح" أُمـ‌البَنیـن " بیمه کند یک هفته را..💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا