eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
786 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💻 حرکتی نمادین برای احترام به خانواده ❤️ «»؛ مجموعه رهبر انقلاب درباره اهمیت بی‌بدیل مادری🧕 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
📸 وداع فرزند و مادری... 🧕مادرانه... 📆یاد باد آن روزگاران،یاد باد.. 🌴🌴🌴🌴🌴،،، 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_چهار :🔻 🌏دید
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_پنج :🔻 🔻دستم را محکم گرفته بود و به دنبال خود میکشاند. البته حق داشت، جمعیت انقدر زیاد بود که لحظه ایی غفلت، گم‌ام میکرد. من در مکانی قرار داشتم که ۲۴ میلیون عاشق♥️ را یکجا میداد . ☆حسام به طرف گروهی از جوانان رفت و دستم را به رها کرد. چند مرد جوانان حسام را به کشیدند و با لهجه‌ای خاص سلام 👋 و احوالپرسی کردند. ☆حسام، من را که با یک پشتش ایستاده بودم به آنها کرد و رو به من گفت ( این برادرا از موکب علی بن موسی الرضان.. از اومدن.. بچه هایِ گلِ روزگارن..) ☆پس مشهدی بودند. آرام سلام کردم و و را کمی جلو کشیدم. ☆پیراهن حسام رنگ بود و شلوارش👖 نظامی. ☆ از کم وکیف کارها پرسید و یکی از پسرها با و صمیمیتی خاص برایش توضیح میداد ( سید جان.. همه چی ردیفه.. ساعت یازده و نیم🕧 حرکت میکنیم.. خانوما رو اونور جمع کردیم تا برادرا دورشون حلقه بزنن.. انشالله شما و خانمتون هم تشریف میارین دیگه..؟؟) **چقدر لذت داشت، خانم امیرمهدیِ سید بودن..** ☆حسام سری به نشانه ی تکان داد و ما حرکت کردیم. امیرمهدی جمعیتی از خانومها را نشانم داد. کمی در چشمانش بود (ساراجان.. .. مطمئنی که میتونی بری داخل؟؟ یه وقت حالت بد نشه.. فشار جمعیت خیلی زیاده هاا..) **و من با روی هم گذاشتن پلکهایم، را به قلبش💖 تزریق کردم.** ☆خانومها در چند صف چسبیده به هم ایستادند.. به دورشان کشیده شد و زنجیره ای⛓ ازآقایان اطرافشان را گرفتند. یکی از آن مردها حسام بود که پشت سرم ایستاد. و مجددا زنجیره ای جدید از مردهای جوان پشت سر حلقه ی امیر مهدی و دوستانش تشکیل شد. ☆شور عجیبی بود. هیچ چشمی، جز یار را نمیدید و نمیکرد.. تمام نفسها 'عطر خدا میدادند و بس.. میلیمتر به میلیمتر حرکت میکردیم و به جلو میرفتیم. حسی داشتم.. حسام نفس به نفس حالم را میشد و من اشک به اشک عشق💝 میدیدم و پروردگار را.. ☆سیل مشتاقان و دلدادگان به حدی زیاد بود که مسیر چند دقیقه ایی را چند ساعته طی کردیم.. ساعت یازده و نیم🕧 به سمت داخل حرم حرکت کردیم و ساعت سه🕒 نیمه شب پا در گذاشتیم. چشمم که به ضریح افتاد، نفسم آمد.. ☆بیچاره پدر که تمام هستی اش را کور کرد.. مگر میشد بودو از فرزند علی ؟؟ ☆اشک😭 امانم را بریده بود و صدایِ ناله و زاری زوار؛ میشد در گوشم .. **اینجا دیگر دنیا 🌎 بود..** ☆من را در عرشه ی کشتی دیدم که طوفان🌪 را رام میکرد و را بستر آسایش.. اینجا همه حکم ماهیانِ🐠 را داشتند که سینه میکوبند محضِ .. **و ، شکارچیِ دنیا🌍 بود..** ☆ماندنمان به هم نکشید که در مسیر گام برداشتنهایِ آرام ومورچه ای مان به طرف دیگر حرم متمایل شد.. ☆چند مرتبه فشار جمعیت، قصد از هم پاشیدنِ دیوارِمردانِ نگهبانِ اطرافمان را داشت و موفق نشد.. دیواری که اجازه ی حتی یک تنه برخورد به خانومهای حفاظت شده اش را نداد.. دیواری از .. آنهم .. ☆کاروان گوشه ایی ایستاد و بعد از تشکرو دعایی 🤲جانانه ، عزم جدا شدن کرد.. حسام با دوستانش کرد و مرا به گوشه ایی از سرایِ حسین برد.. ☆کنارِ یکدیگر رو به چسبیده به زمین نشستیم. ( حالت خوبه بانو؟؟ اذیت نشدی؟؟ اونجا همه ی حواسم پی تو بود که یه وقت مشکلی پیش نیاد.. ) **مگر میشد، باشد.. باشد.. باشد و حالِ کسی بد باشد؟؟** ☆( حسام بازم میاریم کربلا؟) لبخند ☺️زد ( نه اینکه این دفعه من آوردمت.. آقا دنیا هم نمیتونه جلودار بشه.. همونطور که بنده تمام زورمو زدم تا دانیال برتگردونه و شما هم صحبتی ندادی.. ☆حالا بیا یه بخوونیم.. شمام یه بکنی واسه ما.. بلکه حاجت روا شیم..) ☆حسام زیارت عاشورایی بین هر دویمان گرفت و با صدایی بلند شروع به خواندن کرد. هر چند که در آن همهمه ی جمعیت به وضوح شنیده نمیشد ، اما صوتش میبرد و میکرد. و من سرا پا ، جان سپردم به .. **موجِ آوازش پر بود و گریه😢..** ☆حسام چه آرزویی داشت که این گونه میشد بر سرم.. پا به پایِ گریه هایِ قورت داده اش اشک😭 شدم و زار زدم.. چقدر این مرد هوایش بود. ☆زیارت که تمام شد دستانش را رو به گنبد🤲، بالا برد و با چشمانی بسته چیزی را زیر لب کرد. پر از صدایم زدم ( سارا خانوم.. شما پیش آقا خیلی عزیزی.. پس ازش بگیر..) ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_پنج :🔻 🔻دستم
...☕️ ☆با صدایی که از فرط ناله، شده بود پرسیدم ( من؟؟ چجوری آخه؟؟ ) اشکِ روان شده😭 از کنار صورتش را دیدم ( سخت نیست.. فقط یه از ته ته دلت بگو..) روی هم گذاشتم، و با تمام وجودم “آمین” گفتمو دعا کردم بهره برآورده شدنِ آرزوی این مرد.. مردی که .. .. و را با دو دستش کرد. ☆چشم که باز کردم با لبخندی مهربان☺️ ، خیره ی صورتم شده بود ( شک ندارم که گرفتیش..) اشک پس زدم( نمیخوای بگی چه چیزی از امام حسین میخوای..) ☆سرش را پایین انداخت و با دستش مشغولِ بازی شد ( بانو.. میدونی چقدر دارم؟؟) ساکت ماندم.. بار بود که این جمله را از دهانش می‌شنیدم.. ☆ نگاهش از صورتم گرفت ( اونقدر زیاد که گاهی میترسم.. اونوقدر که وقت دعا و خواستن از خدا، آمینِ آرزمو با صدایِ و کم جوون میگم.. اما امشبِ شما، کارمو راه انداخت..)پر از شدم و ترس😱 در جانم دوید ( مگه چی میخوای از خدا.. آرزوت چیه حسام؟؟) **لبخند😊 زد.. کرد.. چشم به چشمانم دوخت ( شم..)** ☆زبانم شد. نفسم یکی در میان بالا میآمد.. من دعایِ را گفته بودم؟؟؟ ☆این بچه سید چه به روزم آورده بود؟؟ من دعا کردم.. با ذره ذره ی .. آمین گفتم با آه به آهِ قلبِ شکسته ام💔.. **کاش زمان میایستاد..⌛️** ☆دوست داشتم تا توان در دست دارم، حسام را زیرِ بادِ بگیرم و تا خودِ بِدَوَم.. که کردم.. که نکند برآورده شود دعایِ شهادتش.. **که او برود، من هم میروم...** ⬅️... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🌗هر شب برایم یک شب بخیر بفرست بلکه شب‌های بی‌ تو را بخیر بگذرانم ... 🌙 (ع) 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
التیام بده قلبی را که از سختی‌هایش با کسی -جز تُـو- حرف نمیزند..💔!'
💖 بھ ؏شقِ خُـدا زندگۍڪن تاخُدا همـ بھ ؏شقِ تُـوخُدایۍڪند.. 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا