4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💻 حرکتی نمادین برای احترام به خانواده
❤️ «#مادرانه»؛ مجموعه #بیانات رهبر انقلاب درباره اهمیت #نقش بیبدیل مادری🧕
🌹کوچههای آسمانی🌱
📸 وداع فرزند و مادری...
🧕مادرانه...
📆یاد باد آن روزگاران،یاد باد..
🌴🌴🌴🌴🌴#رزمنده،#جبهه،#دفاع_مقدس،#مادرانه
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_چهار :🔻 🌏دید
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_هشتادُ_پنج :🔻
🔻دستم را محکم گرفته بود و به دنبال خود میکشاند. البته حق داشت، #هجوم جمعیت انقدر زیاد بود که لحظه ایی غفلت، گمام میکرد.
من در مکانی قرار داشتم که ۲۴ میلیون عاشق♥️ را یکجا #میهمانی میداد
.
☆حسام به طرف گروهی از جوانان رفت و دستم را به #نرمی رها کرد.
چند مرد جوانان حسام را به #آغوش کشیدند و با لهجهای خاص سلام 👋 و احوالپرسی کردند.
☆حسام، من را که با یک #قدم_فاصله پشتش ایستاده بودم به آنها #معرفی کرد و رو به من گفت ( این برادرا از موکب علی بن موسی الرضان.. از #مشهد اومدن.. بچه هایِ گلِ روزگارن..)
☆پس مشهدی بودند. آرام سلام کردم و #شال و #چادرم را کمی جلو کشیدم.
☆پیراهن حسام #خاکی رنگ بود و شلوارش👖 نظامی.
☆ از کم وکیف کارها پرسید و یکی از پسرها با #ادب و صمیمیتی خاص برایش توضیح میداد ( سید جان.. همه چی ردیفه.. ساعت یازده و نیم🕧 حرکت میکنیم.. خانوما رو اونور جمع کردیم تا برادرا دورشون حلقه بزنن.. انشالله شما و خانمتون هم تشریف میارین دیگه..؟؟)
**چقدر لذت داشت، خانم امیرمهدیِ سید بودن..**
☆حسام سری به نشانه ی #تایید تکان داد و ما حرکت کردیم.
امیرمهدی جمعیتی از خانومها را نشانم داد. کمی #تردید در چشمانش بود (ساراجان.. #خانوومم.. مطمئنی که میتونی بری داخل؟؟ یه وقت حالت بد نشه.. فشار جمعیت خیلی زیاده هاا..)
**و من با روی هم گذاشتن پلکهایم، #اطمینان را به قلبش💖 تزریق کردم.**
☆خانومها در چند صف چسبیده به هم ایستادند.. #طنابی به دورشان کشیده شد و زنجیره ای⛓ ازآقایان اطرافشان را گرفتند. یکی از آن مردها حسام بود که پشت سرم ایستاد. و مجددا زنجیره ای جدید از مردهای جوان پشت سر حلقه ی امیر مهدی و دوستانش تشکیل شد.
☆شور عجیبی بود. هیچ چشمی، جز #حرم یار را نمیدید و #دلبری نمیکرد..
تمام نفسها 'عطر خدا میدادند و بس..
میلیمتر به میلیمتر حرکت میکردیم و به جلو میرفتیم. حسی #ملسی داشتم..
حسام نفس به نفس حالم را #جویا میشد و من اشک به اشک عشق💝 میدیدم و #حضورِ پروردگار را..
☆سیل مشتاقان و دلدادگان به حدی زیاد بود که مسیر چند دقیقه ایی را چند ساعته طی کردیم..
ساعت یازده و نیم🕧 به سمت داخل حرم حرکت کردیم و ساعت سه🕒 نیمه شب پا در #حریم گذاشتیم.
چشمم که به ضریح افتاد، نفسم #بند آمد..
☆بیچاره پدر که تمام هستی اش را کور کرد.. مگر میشد #انسان بودو از فرزند علی #متنفر؟؟
☆اشک😭 امانم را بریده بود و صدایِ ناله و زاری زوار؛ #موسیقی میشد در گوشم ..
**اینجا دیگر #انتهایِ دنیا 🌎 بود..**
☆من #ملوانی را در عرشه ی کشتی دیدم که طوفان🌪 را رام میکرد و #دریا را بستر آسایش..
اینجا همه حکم ماهیانِ🐠 #طالبِ_توری را داشتند که سینه میکوبند محضِ #صید_شدن..
**و #حسین، #رئوف_ترین شکارچیِ دنیا🌍 بود..**
☆ماندنمان به #دقیقه هم نکشید که در مسیر گام برداشتنهایِ آرام ومورچه ای مان به طرف #خروجی دیگر حرم متمایل شد..
☆چند مرتبه فشار جمعیت، قصد از هم پاشیدنِ دیوارِمردانِ نگهبانِ اطرافمان را داشت و موفق نشد..
دیواری که اجازه ی حتی یک تنه برخورد به خانومهای حفاظت شده اش را نداد..
دیواری از #سربازانِ_غیرت.. آنهم #غیرتی_حسینی..
☆کاروان گوشه ایی ایستاد و بعد از تشکرو دعایی 🤲جانانه ، عزم جدا شدن کرد..
حسام با دوستانش #خداحافظی کرد و مرا به گوشه ایی از سرایِ حسین برد..
☆کنارِ یکدیگر رو به #گنبد چسبیده به زمین نشستیم. ( حالت خوبه بانو؟؟ اذیت نشدی؟؟ اونجا همه ی حواسم پی تو بود که یه وقت مشکلی پیش نیاد.. )
**مگر میشد، #کربلا باشد.. #حسین باشد.. #اربعین باشد و حالِ کسی بد باشد؟؟**
☆( حسام بازم میاریم کربلا؟)
لبخند ☺️زد ( نه اینکه این دفعه من آوردمت.. آقا #بطلبه دنیا هم نمیتونه جلودار بشه..
همونطور که بنده تمام زورمو زدم تا دانیال برتگردونه و شما #افتخار هم صحبتی ندادی..
☆حالا بیا یه #زیارت_عاشورا بخوونیم..
شمام یه #دعایی بکنی واسه ما.. بلکه حاجت روا شیم..)
☆حسام زیارت عاشورایی بین هر دویمان گرفت و با صدایی بلند شروع به خواندن کرد. هر چند که #نوایش در آن همهمه ی جمعیت به وضوح شنیده نمیشد ، اما صوتش #دل میبرد و #اسیرترم میکرد.
و من سرا پا #گوش، جان سپردم به #شنیدنش..
**موجِ آوازش پر #بغض بود و گریه😢..**
☆حسام چه آرزویی داشت که این گونه #پتک میشد بر سرم..
پا به پایِ گریه هایِ قورت داده اش اشک😭 شدم و زار زدم.. چقدر این مرد هوایش #ملیح بود.
☆زیارت که تمام شد دستانش را رو به گنبد🤲، بالا برد و با چشمانی بسته چیزی را زیر لب #نجوا کرد.
پر از #حزن صدایم زدم ( سارا خانوم.. شما پیش آقا خیلی عزیزی.. پس #حاجتمو ازش بگیر..)
☕️#ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_پنج :🔻 🔻دستم
#ادامه...☕️
☆با صدایی که از فرط ناله، #بم شده بود پرسیدم ( من؟؟ چجوری آخه؟؟ )
اشکِ روان شده😭 از کنار صورتش را دیدم ( سخت نیست.. فقط یه #آمین از ته ته دلت بگو..)
#پلک روی هم گذاشتم، و با تمام وجودم “آمین” گفتمو دعا کردم بهره برآورده شدنِ آرزوی این مرد.. مردی که #عشق.. #آرامش.. #زندگی و #آسایش را با دو دستش #هدیهام کرد.
☆چشم که باز کردم با لبخندی مهربان☺️ ، خیره ی صورتم شده بود ( شک ندارم که گرفتیش..)
اشک پس زدم( نمیخوای بگی چه چیزی از امام حسین میخوای..)
☆سرش را پایین انداخت و با #انگشتر_عقیقِ دستش مشغولِ بازی شد ( بانو.. میدونی چقدر #دوستت دارم؟؟)
ساکت ماندم.. #اولین بار بود که این جمله را از دهانش میشنیدم..
☆ نگاهش از صورتم گرفت
( اونقدر زیاد که گاهی میترسم..
اونوقدر #عمیق که وقت دعا و خواستن از خدا، آمینِ آرزمو با صدایِ #لرزون و کم جوون میگم..
اما #مُهر_خلوصِ امشبِ شما، کارمو راه انداخت..)
☆پر از #سوال شدم و ترس😱 در جانم دوید ( مگه چی میخوای از خدا.. آرزوت چیه حسام؟؟)
**لبخند😊 زد.. #مکث کرد.. چشم به چشمانم دوخت (#شهید شم..)**
☆زبانم #خشک شد. نفسم یکی در میان بالا میآمد..
من دعایِ #شهادتِ_معشوقم را #آمین گفته بودم؟؟؟
☆این بچه سید چه به روزم آورده بود؟؟
من دعا کردم.. با ذره ذره ی #وجودم..
آمین گفتم با آه به آهِ قلبِ شکسته ام💔..
**کاش زمان میایستاد..⌛️**
☆دوست داشتم تا توان در دست دارم، حسام را زیرِ بادِ #سیلی بگیرم و #جیغ_زنان تا خودِ #خدا بِدَوَم..
که #غلط کردم.. که نکند برآورده شود دعایِ شهادتش..
**که او برود، من هم میروم...**
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌗هر شب برایم
یک شب بخیر بفرست
بلکه شبهای بی تو را
بخیر بگذرانم ...
#شب_بخیر🌙
#پدر_آسمانی
#شهید_جواد_رهبر_دهقان
#لشکر۱۰_سیدالشهداء (ع)
🌹کوچههای آسمانی🌱
💖
بھ ؏شقِ خُـدا زندگۍڪن
تاخُدا همـ بھ ؏شقِ تُـوخُدایۍڪند..
🌹کوچههای آسمانی🌱