eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
778 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📽 #فرماندهی به# سبک شهید منصور ستاری...👮‍♂ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
👆✅ 🎬 سکانسی از سینمایی «منصور» ● اگر برم ۸۰۰ تومن بگیریم؛ من میره ۹۰۰ تومن میگیره! اون پایگاه میره یک میلیون تومن میگیره! بعد یه ماجرایی شروع میشه که دیگه اصلا نمیشه جمعش کرد ...؟!💴💵 - منصور! یه چند تا کارتن خالی میخوام؛ به این سرباز دم در بگم بگیره بیاره؟ + مگه نوکرته؟! اِ ...😳🤔 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 4⃣1⃣ قسمت ۱۴:🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 5⃣1⃣ قسمت ۱۵ :🔻 .....آرزوهای زیادی داشتیم، حتی بچه👶 هم انتخاب کرده بودیم. _این‌بار ذهنش بازی کرد "وقت این کار رو بهم ندادن!" -میترسم رو از دست بدم نمیدونم چرا صبح اون کارو کردم؛ تازه فهمیده من کردم،👰‍♂ قرار بود عقدت کنه اما نتونستم... نتونستم اجازه بدم اینکارو بکنه. هرچند برادرت برادرمو ازم گرفته، اما تو نداری؛ عموم ، تموم زندگیتو نابود میکرد... نمیدونم چرا دلم❤️‍🩹 برات ! حالا زندگی خودم رفته رو هوا... +از دست نمیدیدش! _از کجا میدونی؟ +میدونم! _از کار کردن تو یاد گرفتی؟ +از یاد گرفتم. _امیدوارم درست بگی! فردا شب🌖 رویا و من جمع میشن اینجا که صحبت کنن؛ ای کاش درست بشه! +اگه خدا بخواد درست میشه، من دعا🤲 میکنم، شما هم دعا کنید آدما سرنوشت خودشونو رقم میزنن؛ دعا کنید خدا بهتون کمک کنه زندگی دلخواهتون رو رقم بزنید! _تو خودت تصمیم گرفتی اینجا باشی و جور داداشتو بکشی؟ +گاهی بعضی آدما به دنیا میان که دیگران براشون تصمیم بگیرن. 🔻مرد، چیز زیادی از حرفهای نفهمیده بود؛ تمام درگیر و حرف‌هایش بود... رویایش اشک😭 ریخته بود، کرده بود، کرده بود برای مردی که قرار بود همسرش باشد اما نام زن دیگری را در شناسنامه‌اش کرده بود؛ هرچند که نامش را بگذارند، مهم بود که در بود... مهم آنها بود که در دست آن دختر بود...ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 5⃣1⃣ قسمت ۱۵ :🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 6⃣1⃣ قسمت ۱۶:🔻 🌤صبح که چشم باز کرد، از روزهای دیگر بود؛ سخت به خواب😴 رفته و تمام شب کابوس👻 دیده بود. چشمانش را خودش هم میتوانست بفهمد؛ نیازی به آینه 🪞نداشت. همان لباس دیروزی‌اش را بر تن کرد. موهایش را زیر روسری‌اش 🧕پنهان کرد. 🕌تازه اذان صبح را گفته بودند... نمازش📿 را خواند، بساط صبحانه ☕️🥛را مهیا کرد. در افکار خود بود که صدای🗣 زنی را شنید، به سمت صدا برگشت و سر به زیر سلام🤚 آرامی داد. +دختر! _سلام. +سلام، امشب شام مهمون داریم. غذا رو از بیرون میاریم اما یه مقدار غذا 🥘برای معصومه درست کن، غذای بیرون رو نخوره بهتره! دسر🍧 و سالاد 🥗رو هم خودت درست کن. غذا رو سلف سرویس سرو میکنیم. از میز گوشه پذیرایی استفاده کن، میوه‌ها🍐🍎 رو هم برات میارن. _پیش غذا 🫕هم درست کنم؟ +درست کن، حدود سی نفرن! _چشم خانم +برام یه چایی☕️ بریز بیار اتاقم! _رفت و رها چای☕️ و سینی صبحانه🍱 را آماده کرد و به اتاقش برد. نگاه زن را به خوبی حس میکرد... زنی که در اندیشه‌ی🤔 دختر بود: "یعنی نقش بازی میکند؟ نقش بازی میکند که دلشان بسوزد و رهایش کنند؟" زن به دو پسرش اندیشید؛ یکی زیر خروارها خاک⚰ خفته و دیگری در پیچ و تاب زندگی زیر خروارها فشار فرو رفته. رویا را خوب میشناخت، اگر هم میکردند شرایط سختی میگذاشتند. لیوان چایش🥤 را در دست گرفت ، متوجه نبود دخترک چه شد. چه خوب که رفته بود... این برای آنها بود یا خودشان؟ دختری که آینه‌ی دق شده بود پیش چشمانشان، نامزدی پسرش که روی هوا بود و عروسش👰‍♂ که با دیدن این دختر حالش بد میشد. به راستی این میان چه کسی، دیگری را عذاب میداد؟ مشغول کار بود. تا شب🌖 وقت زیادی بود،اما کارهای او زیادتر از وقتش..آنقدر زیاد که حتی به خودش و بدبختی‌هایش هم فکر نکند. خانه🏡 را مرتب کرد و جارو 🧹زد، میوه‌ها 🍒🍓را شست و درون ظرف بزرگ میوه درون پذیرایی قرار داد، ظرف‌ها را روی میز چید، دسرها🍧 را آماده کرد...برای پیش غذا کشک بادمجان🍛 و سوپ جو🫕 و سالاد ماکارونی هم آماده کرد. ساعت 6🕕 عصر بود ، و این در زمستان یعنی تاریکی هوا🌘، ⌛️دوازده ساعت کار کرده بود. نمازش📿 را با خستگی خواند؛ اما بعد از نماز انگار خستگی از تنش رفته بود. گفت بود : "نماز📿 باید به تن جون بده نه اینکه جونتو بگیره، اگه نماز بهت جون داد، بدون که نمازتو خدا دوست داره!" لبخند☺️ زد به یاد آیه... کاش زودتر باز گردد! مهمانها همه آمده بودند. کبابها🍗 و برنج🍚 از رستوران رسیده بود.ساعت 🕓هشت قرار بود شام را سرو کند. غذاها را آماده کرد و سر میز گذاشت. تمام مدت مردی نگاهش👀 میکرد. مردی حواسش را بین زن زندگی‌اش تقسیم کرده بود، مردی که زنی را داشت و دلش برای دیگری ؛ اگر دلرحمی‌اش نبود الان در این شرایط نبود... دخترک را دید که این پا و آن پا میکند، انگار منتظر کسی است. به رویای هر شبش نگاه کرد: _الان برمیگردم عزیزم! با لبخند نرمی☺️ سر تکان داد و به سمت خواهرش چرخید و به صحبت با او مشغول گشت. مرد برخاست و به نزدیک شد. -دنبال کی میگردی؟ رها نفس عمیقی کشید.....ادامه دارد..... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#شهدا_و_حجاب 💔✅👇
💔رگهاش پاره پاره شده بود و خونریزی🩸 شدیدی داشت.وقتی دکتر 👨‍🔬این مجروح رو دید به من گفت: بیارش داخل ... دکتر اشاره کرد که رو در بیارم تا راحت تر بتونم مجروح رو جابجا کنم، به سختی را گرفت و بریده بریده و به سختی گفت: من دارم میرم تا تو رو در نیاری؛، چادرم در بود که شد.🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌗♡ شبۍ زِشرحِ فࢪاقت بھ ابـــــࢪها گفتمـ سحࢪ نیامده دیدمـ چقدر بـاࢪان 🌧ریخت..! -بردیامحمدے‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید