eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
784 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
یادش بخیر امتحانات درسی جبهه 📍 بعد از داير شدن هاي آموزشی رزمندگان در جبهه ، اوقات از جنگ را به# تحصيل🧑‍🏫 می‌پرداختيم. +يكی از روزها برای گرفتن ما را زير سايه درختي 🌴جمع كردند . _ بعد از ورقه های امتحانی مشغول نوشتن شديم. دشمن همزمان شروع كرده بودند. يك در چند متری‌مان به زمين خورد، همه بدون توجه، سرگرم جواب دادن به سئوالات بودند.🤔 _يك تركش افتاد روي ورقه دوست بغل دستيم و چون گرم بود قسمتی از آن را سوزاند.☹️ +ورقه را گرفت بالا و به گفت: [برگه من زخمی شده بايد تا فردا به او مرخصی بدهی !] 😂 همه خنديدند و شيطنت دشمن را به چيزی نگرفتند. ... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
سلام دوستان ،وقت همگی بخیر 🤚🍃✅ عزیزانی که تازه به جمع اهالی کوچه‌های آسمانی ملحق شدید ،خیلی خیلی خوش آمدید. حضور سبزتان گرامی باد🌿🌺
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم | مستند خرمشهر عملیات غرورآفرین بیت‌المقدس 🔺قسمت اول 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۳۶ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری ❤️ قسمت ۳۷ : 🔻 🔻تماس☎️ قطع شد. نگاهش میرفت از چشمان 👀آیه، اما آیه مردش را استشمام میکرد. _داره میاد! _سوالی نبود، خبری بود؛ مطمئن بود و میدانست، اصلا از اول میدانست. این صبحانه 🥛🍪برای اوست... آیه که برخاسته بود، روی صندلی🪑 نشست. رها بلند شد و به سمتش دوید. آیه که نشست، دنیای حاج علی ایستاد... خدایا دخترکش را توان بده! به داد این دل❤️‍🩹 بِرَس! به داد تنها داشته حاج علی از این دنیا برس! ای خدای ! به داد بی‌پناهی این قلب‌ها♡♡ برس! رها با تماس 📞گرفت. بار اولی بود که به او زنگ میزد. همیشه بود که خبر میگرفت. +رها! چیشده؟ اتفاقی افتاده؟ _سلام... دارن میارنش، الان زنگ زدن. +الان میام اونجا! تماس☎️ را قطع کرد. لباس پوشید. جواب مادر را سرسری داد. در راه یاد افتاد و به او زنگ 📞زد. ارمیا خواسته بود اگر خبری شد به او هم خبر بدهد. تماس برقرار شد و صدای گرفته‌ی ارمیا را شنید: _بفرمایید! +صدرا هستم؛ صدرا زند. منو به خاطر دارید؟ _بله. اتفاقی افتاده؟ خبری شده؟ +دارن میارنش، من تو راه خونه‌شونم🏡. _منم الان حاضر میشم و راه میافتم. +اونجا میبینمت... بین آنها نبود، اما داشتند؛ دلیلی که آنها را به یک خانه🏡 میکشاند.ارمیا سریع لباس پوشید، _کلاه 🪖موتور سواری‌اش را برداشته بود که مسیح جلویش را گرفت: _کجا میری؟ تو حالت خوب نیست با این وضع کجا میری! +دارن میارنش، باید برم اونجا! _چرا باید بری اونجا؟ +باید برم! نمیتونم بهت بگم چرا، چون خودمم نمیدونم چرا!😟 _منم باهات میام. یوسف: _منم میام. میخوام این رو ببینم. ارمیا کلافه😥 شد. _باشه بیایید اما زود آماده بشید، دیرم شده...!ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید