هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
💠 اهمیت به نماز اول وقت!
🔹آلمان، هامبورگ، ایستگاه راهآهن🚞، موقع ظهر رسیده بود؛
نگاهی به #قبلهنما انداخت و همانجا ایستاد به نماز خواندن📿؛
پلیس 👮♂را خبر کردند که یکی آمده #حرکات_غیر_طبیعی🧐 دارد، بردندش اداره پلیس؛
گفته بود: من #مسلمانم، #نماز هم #واجب_دینی ماست؛
محکم گفته بود، آزادش کردند...
#شهید_بهشتی
#اندیشههای_بهشتی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
40.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📆یاد باد آن روزگاران یاد باد...
📽 فیلمی بسیار زیبا و خاطره برانگیز از 🌴#دوران_دفاع_مقدس و حال و هوای رزمندگان اسلام در #جبهه های حق علیه باطل با #نوحه ای شنیدنی از مداح باصفای جبهه ها #حاج_صادق_آهنگران
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📆یاد باد آن روزگاران یاد باد... 📽 فیلمی بسیار زیبا و خاطره برانگیز از 🌴#دوران_دفاع_مقدس و حال و هوا
👆🥀
🎙 #تا_شهادت_در_جهادیم
این پیام انصار حسین است
تا شهادت در جهادیم
سر به فرمان خط امامم
خون شهیدان دهد پیامم
می رسد بویی خوش بر مشامم
از شهید حق آید مدامم
تا شهادت در جهادیم
از جبهه آید هر دم بشارت
می رسد بوی فتح و زیارت
کربلا باشم من بی قرارت
یا حسین بنما یک دم اشارت
تا شهادت در جهادیم
کی شود روزی یارب عزیزان
ببیند روی پاک اسیران
کی شود روزی ما قدس و لبنان
گردانیم آزاد از دست شیطان
تا شهادت در جهادیم
عاشق دیدار کربلاییم
زائر کوی خون خداییم
ای خدا روز و شب در نواییم
کی شود آنجا منزل نماییم
تا شهادت در جهادیم
پیغام یاران در گوشمان هست
بار سنگینی بر دوشمان هست
رخت پیروزی تن پوشمان هست
فتح و پیروزی آغوشمان هست
تا شهادت در جهادیم ..
#دفاع_مقدس،#جنگ_تحمیلی🌴
#رزمندگان_اسلام
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#وادیِ_عرفان
📽 فتح الفتوح این کشور چیست؟
🔻صحبتهای زیبا، ارزشمند و شتیدنیِ رهبر معظم انقلاب درمورد #دفاع_مقدس...🌴
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
💌 #ڪــلام_شهـــید #شهید_ادواردو_آنیلی 🥀👇
📍#شیعه وابستگی به #ولایت اهل بیت را دارد که دیگر #ادیان ندارند، اهل بیتی که هر کدامشان #تک و #بدون_مشابه هستند،
📍ما تنها #یک_امام_علی داریم،
یک #امام_حسین که #تک است،
+کاری که امام حسین کرد را هیچ کس در 🗓تاریخ تکرار نکرد، اهل بیت تنها #مشخصه شیعه است.
#شهیدانه 🕊
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹نوای زخمی آهنگران
🎙حاج مهدی رسولی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌹نوای زخمی آهنگران 🎙حاج مهدی رسولی 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆🎤
دلم تنگ رفیقان است امشب💔
دلم دلتنگ یاران است امشب🌓
دلم امشب براشان نوحه خوان است
نوای زخمی آهنگران است
اگر دیر آمدم مجروح بودم❤️🩹
اسیر قبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبندید🥀
به ما بیچارگان زان سو نخندید😔
رفیقانم دعا کردند و رفتند🤲
مرا زخمی رها کردند و رفتند❤️🩹
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۷۸ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۷۹ : 🔻
📍صدرا 🧑🦱به پهنای صورت لبخند😂 زد...
"ممنونم 🙏#خاتون! ممنون که هستی خاتونم! ممنون که #مادر میشوی برای تنهاییهای یادگار برادرم!
تو #معجزهی خدا هستی خاتون!"
#رها در اتاقی که با #مادرش شریک شده بود نشسته و #مهدی مقابلش روی زمین در 😴خواب بود.
#آیه در زد و وارد شد:
_مبارکه! زودتر از من #مادر شدی ها!
#رها هنوز نگاهش👀 به مهدی بود:
_میترسم😰 آیه، من از مادری هیچی نمیدونم!
آیه: _مگه من میدونم؟ مادرت هست، #مادر_شوهرت هست؛ یادمیگیری، بهش عشقی♥️ رو بده که مادرش ازش دریغ کرد...
رها مادر باش؛ فقط مادر باش! باقیش مهم نیست، باقیش با #خداست،
این بچه 🚼 خیلی #خوششانسه که تو مادرش شدی، که صدرا 🧑🦱پدر شد براش!
#آیه سکوت کرد. دلش برای دخترکش سوخت. 🥺
"طفلک من!"
رها: _آیه کمکم میکنی؟ من میترسم!😨
آیه: _من همیشه هستم، تا زندهام کنارتم! از چیزی نترس، برو جلو!
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۷۹ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۸۰ : 🔻
📍امیر زنگ زده 📞بود که برای دیدن بچه🚼 میآیند. رها لباسهای مهدی را عوض کرده بود و شیرش🍼 را داده بود. بچه در بغل روی مبل🛋 نشسته بود و صورتش را نگاه میکرد. تمام کارهایش را خودش انجام میداد، به جز صبحها که سرکار بود. زحمتش با #مادربزرگهایش بود که عاشقش ♥️بودند.
+آیه کنارش نشست:
_شما که مهمون دارید چرا گفتی من بیام پایین؟
_رها لب☹️ برچید:
_خب میخواستم #احسان رو ببینی دیگه، بعدشم مادر احسان اصلا با من خوب نیست، تو هستی حس بهتری دارم.
#آیه لبخندی ☺️به رها زد و پشت چشمی برایش نازک کرد:
ُ_اون #رویای بدبخت رو که خوب اونشب شستی! حالا چی شد خانم
شدی؟!
صدرا 🧑🦱که نزدیک آنها بود حرف آیه را شنید:
_منم برام جالبه که یهو چطور اونطور #شیر شد! آخه همهش میترسه😨، تازه بدتر از همه اون روزی بود که توی #کلینیک دیدمش، اصلا انگار دم در
خونه🏡 عوضش میکنن!
آیه: _شما کدوم رها رو دوست دارید؟
"کدام رها را دوست دارم؟ رها که در همه حالاتش #دوستداشتنی بود!"
_رهای اون شبو!
آیه: _پس بهش #میدون بدید که خودشو نشون بده، این منو #دق داده تا
فهمیدم چطور باید #شکوفاش🥰 کرد.
"شکوفایت میکنم بانو!"
صدای #زنگ خانه بلند شد.
صدرا🧑🦱 که در را باز کرد، #احسان دوان دوان به سمت رها دوید. وقتی کودک🚼 را در آغوش رهاییاش دید، همانجا ایستاد و لب☹️ برچید.
رها، #مهدی را به دست آیه داد ،
و آغوشش را برای احسان کوچکش باز کرد. احسان با دلتنگی در آغوشش رفت و خود را در آغوشش #مچاله کرد.
رها: _سلام🤚 آقا، چطوری؟
احسان: _سلام🖐 رهایی، دیگه منو دوست نداری؟
رها ابرویی بالا انداخت! پسرک #حسود من: _معلومه که دوستت😘 دارم!
احسان: _پس چرا نینی🚼 #عمو_سینا رو برداشتی برای خودت؟ چرا منو
برنداشتی؟
رها دلش💗 ضعف رفت برای این استدلالهای کودکانه! آیه قربان صدقهاش میرفت با آن چشمان سیاه و پوست سفیدش که میدرخشید!
رها: _عزیزم😍 برداشتنی نبود که... مامان تو میتونه #مواظب تو باشه، اما مامان این نمیتونست، برای همین من کمکش کردم!
احسان: _مامان منم نمیتونه!
#شیدا که از صحبت با #محبوبه خانم فارغ شده بود روی مبل🛋 نشست:
_احسان! این حرفا چیه میزنی؟
آیه سلام🖐 کرد. شیدا نگاه👀 دقیقتری به او انداخت و بعد انگار تازه شناخته باشد:
_وای... خانم👩🔬 دکتر! شمایید؟ اینجا چیکار میکنید؟
آیه: _خب من اینجا #مستاجرم؛ البته چون با رها جان دوست و همکار هستم، الان اومدم پایین؛ تعریف پسرتون رو خیلی شنیده بودم.
#شیدا برای رها پشت چشمی نازک کرد و نگاه به امیر انداخت:
_امیر، خانم دکتر رو یادته؟
+امیر احوالپرسی کرد و رو به صدرا 🧑🦱گفت:
_نگفته بودی دکتر👩🔬 آوردی تو خونه!
صدرا: _من گفتم! رها خیلی وقته اینجاست.
شیدا: _منظورمون اون دختره نیست!
آیه: _منو رها جان همکاریم؛ از اوایل #دانشگاه🏢 بود که #همکلاس شدیم. تو کلینیک صدر هم همکاریم؛ حتی #تِز دکترامون رو هم توی یک روز ارائه دادیم؛
البته #نمرهی رها جان بهتر از من شد!
شیدا اخم😠 کرد:
_خانم دکتر...
آیه حرفش را برید:
_لطفا اینقدر دکتر دکتر نگید، اسمم #آیهست.
#شیدا تابی به چشمانش🤨 داد:
_آیه جان شما چقدر هوای #رفیقتونو داریدا!
آیه: _رفاقت معنیش همینه دیگه!
شیدا: _اما شأن و شئونات رو هم باید در نظر گرفت، این دوستی در شأن شما نیست!
صدرا 🧑🦱مداخله کرد:
_شیدا درست صحبت کن! رها همسر منه، مادر مهدیِ! بهتره این #موضوع رو قبول کنی.
امیر: _اینو باید #رویا قبول کنه که کرده، ما چیکار داریم صدرا.
امیر چشم غرهای به شیدا رفت که بحث و جدل راه نیندازد.
صدرا: _اصلا به رویا ربطی نداره، #رویا از زندگی من رفته بیرون و دیگه هیچوقت برنمیگرده!
شیدا و امیر متعجب😳 گفتند:
_یعنی چی؟
صدرا: _رویا از زندگی من رفت بیرون، همینطور که معصومه از زندگی مهدی رفته.
شیدا: _یعنی حقیقت داره؟
⏪ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید