🌹کوچههای آسمانی 🌱
💌 #ڪــلام_شهـــید #شهید_ادواردو_آنیلی 🥀👇
📍#شیعه وابستگی به #ولایت اهل بیت را دارد که دیگر #ادیان ندارند، اهل بیتی که هر کدامشان #تک و #بدون_مشابه هستند،
📍ما تنها #یک_امام_علی داریم،
یک #امام_حسین که #تک است،
+کاری که امام حسین کرد را هیچ کس در 🗓تاریخ تکرار نکرد، اهل بیت تنها #مشخصه شیعه است.
#شهیدانه 🕊
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹نوای زخمی آهنگران
🎙حاج مهدی رسولی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌹نوای زخمی آهنگران 🎙حاج مهدی رسولی 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆🎤
دلم تنگ رفیقان است امشب💔
دلم دلتنگ یاران است امشب🌓
دلم امشب براشان نوحه خوان است
نوای زخمی آهنگران است
اگر دیر آمدم مجروح بودم❤️🩹
اسیر قبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبندید🥀
به ما بیچارگان زان سو نخندید😔
رفیقانم دعا کردند و رفتند🤲
مرا زخمی رها کردند و رفتند❤️🩹
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۷۸ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۷۹ : 🔻
📍صدرا 🧑🦱به پهنای صورت لبخند😂 زد...
"ممنونم 🙏#خاتون! ممنون که هستی خاتونم! ممنون که #مادر میشوی برای تنهاییهای یادگار برادرم!
تو #معجزهی خدا هستی خاتون!"
#رها در اتاقی که با #مادرش شریک شده بود نشسته و #مهدی مقابلش روی زمین در 😴خواب بود.
#آیه در زد و وارد شد:
_مبارکه! زودتر از من #مادر شدی ها!
#رها هنوز نگاهش👀 به مهدی بود:
_میترسم😰 آیه، من از مادری هیچی نمیدونم!
آیه: _مگه من میدونم؟ مادرت هست، #مادر_شوهرت هست؛ یادمیگیری، بهش عشقی♥️ رو بده که مادرش ازش دریغ کرد...
رها مادر باش؛ فقط مادر باش! باقیش مهم نیست، باقیش با #خداست،
این بچه 🚼 خیلی #خوششانسه که تو مادرش شدی، که صدرا 🧑🦱پدر شد براش!
#آیه سکوت کرد. دلش برای دخترکش سوخت. 🥺
"طفلک من!"
رها: _آیه کمکم میکنی؟ من میترسم!😨
آیه: _من همیشه هستم، تا زندهام کنارتم! از چیزی نترس، برو جلو!
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۷۹ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۸۰ : 🔻
📍امیر زنگ زده 📞بود که برای دیدن بچه🚼 میآیند. رها لباسهای مهدی را عوض کرده بود و شیرش🍼 را داده بود. بچه در بغل روی مبل🛋 نشسته بود و صورتش را نگاه میکرد. تمام کارهایش را خودش انجام میداد، به جز صبحها که سرکار بود. زحمتش با #مادربزرگهایش بود که عاشقش ♥️بودند.
+آیه کنارش نشست:
_شما که مهمون دارید چرا گفتی من بیام پایین؟
_رها لب☹️ برچید:
_خب میخواستم #احسان رو ببینی دیگه، بعدشم مادر احسان اصلا با من خوب نیست، تو هستی حس بهتری دارم.
#آیه لبخندی ☺️به رها زد و پشت چشمی برایش نازک کرد:
ُ_اون #رویای بدبخت رو که خوب اونشب شستی! حالا چی شد خانم
شدی؟!
صدرا 🧑🦱که نزدیک آنها بود حرف آیه را شنید:
_منم برام جالبه که یهو چطور اونطور #شیر شد! آخه همهش میترسه😨، تازه بدتر از همه اون روزی بود که توی #کلینیک دیدمش، اصلا انگار دم در
خونه🏡 عوضش میکنن!
آیه: _شما کدوم رها رو دوست دارید؟
"کدام رها را دوست دارم؟ رها که در همه حالاتش #دوستداشتنی بود!"
_رهای اون شبو!
آیه: _پس بهش #میدون بدید که خودشو نشون بده، این منو #دق داده تا
فهمیدم چطور باید #شکوفاش🥰 کرد.
"شکوفایت میکنم بانو!"
صدای #زنگ خانه بلند شد.
صدرا🧑🦱 که در را باز کرد، #احسان دوان دوان به سمت رها دوید. وقتی کودک🚼 را در آغوش رهاییاش دید، همانجا ایستاد و لب☹️ برچید.
رها، #مهدی را به دست آیه داد ،
و آغوشش را برای احسان کوچکش باز کرد. احسان با دلتنگی در آغوشش رفت و خود را در آغوشش #مچاله کرد.
رها: _سلام🤚 آقا، چطوری؟
احسان: _سلام🖐 رهایی، دیگه منو دوست نداری؟
رها ابرویی بالا انداخت! پسرک #حسود من: _معلومه که دوستت😘 دارم!
احسان: _پس چرا نینی🚼 #عمو_سینا رو برداشتی برای خودت؟ چرا منو
برنداشتی؟
رها دلش💗 ضعف رفت برای این استدلالهای کودکانه! آیه قربان صدقهاش میرفت با آن چشمان سیاه و پوست سفیدش که میدرخشید!
رها: _عزیزم😍 برداشتنی نبود که... مامان تو میتونه #مواظب تو باشه، اما مامان این نمیتونست، برای همین من کمکش کردم!
احسان: _مامان منم نمیتونه!
#شیدا که از صحبت با #محبوبه خانم فارغ شده بود روی مبل🛋 نشست:
_احسان! این حرفا چیه میزنی؟
آیه سلام🖐 کرد. شیدا نگاه👀 دقیقتری به او انداخت و بعد انگار تازه شناخته باشد:
_وای... خانم👩🔬 دکتر! شمایید؟ اینجا چیکار میکنید؟
آیه: _خب من اینجا #مستاجرم؛ البته چون با رها جان دوست و همکار هستم، الان اومدم پایین؛ تعریف پسرتون رو خیلی شنیده بودم.
#شیدا برای رها پشت چشمی نازک کرد و نگاه به امیر انداخت:
_امیر، خانم دکتر رو یادته؟
+امیر احوالپرسی کرد و رو به صدرا 🧑🦱گفت:
_نگفته بودی دکتر👩🔬 آوردی تو خونه!
صدرا: _من گفتم! رها خیلی وقته اینجاست.
شیدا: _منظورمون اون دختره نیست!
آیه: _منو رها جان همکاریم؛ از اوایل #دانشگاه🏢 بود که #همکلاس شدیم. تو کلینیک صدر هم همکاریم؛ حتی #تِز دکترامون رو هم توی یک روز ارائه دادیم؛
البته #نمرهی رها جان بهتر از من شد!
شیدا اخم😠 کرد:
_خانم دکتر...
آیه حرفش را برید:
_لطفا اینقدر دکتر دکتر نگید، اسمم #آیهست.
#شیدا تابی به چشمانش🤨 داد:
_آیه جان شما چقدر هوای #رفیقتونو داریدا!
آیه: _رفاقت معنیش همینه دیگه!
شیدا: _اما شأن و شئونات رو هم باید در نظر گرفت، این دوستی در شأن شما نیست!
صدرا 🧑🦱مداخله کرد:
_شیدا درست صحبت کن! رها همسر منه، مادر مهدیِ! بهتره این #موضوع رو قبول کنی.
امیر: _اینو باید #رویا قبول کنه که کرده، ما چیکار داریم صدرا.
امیر چشم غرهای به شیدا رفت که بحث و جدل راه نیندازد.
صدرا: _اصلا به رویا ربطی نداره، #رویا از زندگی من رفته بیرون و دیگه هیچوقت برنمیگرده!
شیدا و امیر متعجب😳 گفتند:
_یعنی چی؟
صدرا: _رویا از زندگی من رفت بیرون، همینطور که معصومه از زندگی مهدی رفته.
شیدا: _یعنی حقیقت داره؟
⏪ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥 شهید حاجیزاده: لباس #پاسداری را فقط با #بهشت عوض میکنم 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆🥀
✍ سردار خوش به سعادتت، که با لباس پاسداری رفتی بهشت...
روح والایت شاد ، قرین رحمت الهی
🌹🤲🌹
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥 شهید حاجیزاده: لباس #پاسداری را فقط با #بهشت عوض میکنم 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا