🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌹خاطره ای به یاد سردار شهید جلال افشار 📚 کتاب "جلوه جلال" 🕌🕌 🌷آیت الله #بهاء الدینی عاشق😭 #اذانها
#شهید_اذان
⏳غروب روز ۲۴ تیر ۱۳۶۱، در منطقه علملیاتی #رمضان و در ماه 🌙رمضان، وقتی آفتاب🌥 داشت غروب میکرد، آماده اذان گفتن شد و به بچهها گفت تا آماده نماز 📿شوند.
+بچهها یکی یکی از #سنگرها برای #وضو بیرون میآمدند و جلال آماده# اذان گفتن میشد که #گلوله_توپی آمد و #ترکشی نثار #پهلویش نمود.
هنوز زیر لب داشت #اذان میگفت. او 🥀شهید اذان شد.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#شهید_اذان ⏳غروب روز ۲۴ تیر ۱۳۶۱، در منطقه علملیاتی #رمضان و در ماه 🌙رمضان، وقتی آفتاب🌥 داشت غروب م
🌷24 تیر ماه 1361 - سالروز شهادت جلال افشار
تولد: اصفهان – 1335
شهادت: عملیات رمضان – شلمچه
مزار: گلستان شهدای اصفهان
🥀🌱🥀🌱🥀🌱🥀🌱🥀
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#سربازی_که_انتخاب_شد!
🌷از #اصفهان به #قم میرفت. صدای آهنگ 🎼مبتذلی که #راننده گوش👂 میکرد جلال رو #آزار میداد. رفت و با #خوشرویی به راننده گفت: اگر امکان داره یا نوار رو #خاموش کنید، یا برا #خودتون بزارین.
_راننده با تمسخر 😏گفت: اگه ناراحتی میتونی پیاده شی! جلال رفت توی فکر🤔، هوای #سرد و #بیابان تاریک و....
+قصد کرد #وجدان خفته راننده رو #بیدار کنه، اینبار به راننده گفت: اگه #خاموش نکنی پیاده میشم. راننده هم نه کم گذاشت و نه زیاد، #پدال ترمز رو فشار داد و ایستاد و گفت #بفرما!
🌷....جلال پیاده شد. اتوبوس🚎 هنوز خیلی دور نشده بود که ایستاد! همین که #جلال به اتوبوس 🚎رسید راننده به جلال گفت: بیا بالا جوون، نوارو #خاموش کردم.
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#سربازی_که_انتخاب_شد! 🌷از #اصفهان به #قم میرفت. صدای آهنگ 🎼مبتذلی که #راننده گوش👂 میکرد جلال رو #
روحش شاد یادش گرامی ، راهش پر رهرو باد
🤲🥀🤲🥀🤲🥀
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنهای
🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 حضور ایرانیان در زمان امام حسین ع و در آخر الزمان...
آیا ایرانیان زمینه سازان ظهور هستند؟
👌استاد عالی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۲ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۹۳ : 🔻
📍این دختر عجیب #تنهاست ارمیا!
رها میگفت آیه خانم مادرشو چند سال🗓 پیش از دست داد، یه برادر داشته که چهار ساله👦 بوده تو یه #تصادف عجیب میمیره!
_مثل اینکه میخواستن برن #مسافرت.
آیه خانم و برادرش تو کوچه کنار ماشین🚗 بودن که مادرشون صداش میزنه. همون لحظه حاج علی میخواسته ماشین رو جابهجا کنه. ماشین که روشن میشه برادرش🏃♂ میدوئه بره پیش پدرش، حاج علی که داشته دنده عقب میرفته، نمیبینه و برادر👦 آیه خانم تو اون حادثه میمیره!
#همسر حاج علی هم که افسرده😔 میشه و مجبور به عوض کردن خونه🏠 میشن! بعد از #فوت همسرش هم خونه رو فروخته و یه خونه #کوچیکتر گرفته و باقی پولشو💴 داد به #دامادش که بتونه خونهی بهتری کرایه کنه!
ارمیا: _روز اولی که خونهشون🏚 رو دیدم فکر کردم بچه #پولدار بوده، همهش اشتباه فکر کردم!
صدرا: _همه اشتباه میکنن.
ارمیا: تو که #زندگینامهی خانوادهش رو درآوردی، نفهمیدی عمویی، عمهای، خالهای، داییای چیزی نداره؟
صدرا ابرو بالا🤨 انداخت:
_نکنه قصد ازدواج💍 داری؟
+لحنش #شوخ بود و لبخند #بدجنسی روی لبانش بود.
ارمیا هم ادامه داد:
_قصد ازدواج دارم، مورد خوبی داری؟
صدرا: _متاسفانه مادر آیه خانم یه دونه دختر بوده و #دخترخالهای در کار نیست! از طرف پدر هم که دوتا عمو داشته که تو جنگ #شهید شدن و اصلا زن نداشتن که دختری داشته باشن، روی فامیلای آیه خانم #حساب نکن!
ارمیا: _رو فامیلای تو چی؟
صدرا آه کشید. هنوز #زخمی که معصومه زد، درد داشت:
_فامیل من #لیاقت نداره!
ارمیا: _چرا 😔پکر شدی؟
صدرا: #زن_داداشم با #برادر_رها ازدواج کرد!
ارمیا ابرو😠 در هم کشید. مقداری حساب کتاب کرد و گفت:
_متاسفم!
صدرا: هزار بار بهش گفتم برادر من، پای #شریک و #رفیق رو به خونه
زندگیت باز نکن! رفت و آمد #حدی داره، لااقل طرف رو #بشناس و زندگیت رو بپا! با کسی رفت و آمد کن که چشمش #پاک باشه و پی #ناموست نباشه، هرچی رها پاک و #نجیب و بیآلایش و با ایمانه، رامین🧑🦰 بویی از #آدمیت نبرده! گاهی نمیتونم باور کنم خواهر برادرن!
ارمیا: _شاید چون #رها خانم کسی مثل #آیه خانم رو کنارش داشت.
صدرا: _آره! #دوست میتونه زندگیها رو زیر و رو کنه!
+ارمیا به دوستی خود با #مردی اندیشید ،که #بعدازمرگش سر دوستی را با او باز کرده بود. چقدر دوست #خوبی بود سیدمهدی! چیزی مثل آیه و رها!
ارمیا را از #مرداب زندگی گذشتهاش بیرون کشید و #دریا را به همه
وسعت و عظمتش پیش رویش گشود.
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۳ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۹۴ : 🔻
📍آیه به سختی چشم👀 باز کرد. به سختی لب زد:
_مهدی
_صدای آیه را شنید:
_آیه... آیه جان! خوبی عزیزم؟
آیه #پلک زد تا تاری دیدش کم شود:
_بچه🚼؟
لبخند😊 رها زیبا بود:
ِ _یه دختر کوچولوی #جیغ_جیغو داری! یه کم از پسر من یاد نگرفت که...
پسر دارم آروم، متین! دختر تو جغجغهست؛ اصلا برای پسرم نمیگیرمش!
آیه: _کی میارنش؟
رها: _منتظرن تو #بیدار بشی که #جغجغه رو تحویلت بدن، دخترت رو مخ
همه رفته!
صدای در آمد. حاج_علی👨🦳 و #فخرالسادات، #محمد، صدرا🧑🦱، ارمیا🧔 وارد شدند. با گل💐 و شیرینی🍰! سخت جای تو خالیست مرد... چرا نیستی!
#آیه که تازه به #سختی نشسته بود ،
و رها #چادر گلدارش را روی سرش گذاشته بود. با بیحالی جواب #تبریکها را میداد. مادر شوهرش گریه😥 میکرد، جایت خالیست مرد... خیلی خالیست.
صدای گریهی نوزادی🚼 آمد ،
و دقایقی ⌛️بعد #پرستار با دخترک آیه آمد.
رها: _دیدید گفتم جغجغهست؟ صداش قبل از خودش میاد #وروجک!
همه سعی داشتند #جو را عوض کنند!
صدرا: _رها جان قول پسر👶 ما رو ندیا! بچه بیچارهم دو روزه #کر میشه!
حاج علی: _حالا کی به تو #دختر میده؟ همین دختر بیچاره حیف شد، بسه دیگه!
صدرا: _داشتیم حاجی؟
حاج علی: فعلا که داریم!
#سیدمحمد: _ای قربون دهنت حاجی! حالا فکر میکنه پسر خودش چیه، خوبه همین یک ماه پیش دیدمش! پسرهی #تنبل همهش یا خوابه😴 یا خمارِ خوابه، از خوابم که بیدار میشه هی خمیازه🥱 میکشه... انگار
#معتاده!
صدای خنده😂 در اتاق پیچید.
طولی نکشید که خندهها جمع شد و آیه لب زد:
_بابا...
حاج علی: _جان بابا؟
آیه بغض☹️ کرد:
_زیر گوش👂 دخترکم اذان میگی؟ دخترکم بابا نداره!
فخرالسادات #هقهقش بلند شد.
رها رو برگرداند که آیه اشکش😥 را نبیند. چیزی میان گلوی ارمیا🧔 بالا و پایین میشد.
حاج علی زیر گوش👂 دخترک اذان گفت
و ارمیا🧔 نگاهش را به صورتش دوخت
"چقدر شیرینی دختر سید مهدی!"
نتوانست تحمل کند، بغض😫 گلویش را گرفته بود. از اتاق آرام و بیصدا خارج شد.
_وقتی اذان را گفت،
صدرا 🧑🦱سعی کرد جو را عوض کند:
_حالا اسم این #جغجغه خانم چی هست؟
آیه: _به دخترم #نگید جغجغه، گناه داره! اسمش #زینبه!
فخرالسادات: _عاشق♥️ دخترش بود. اینقدر دوستش داشت که....
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید