eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
779 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
! 🌷از به می‌رفت. صدای آهنگ 🎼مبتذلی که گوش👂 می‌کرد جلال رو می‌داد. رفت و با به راننده گفت: اگر امکان داره یا نوار رو کنید، یا برا بزارین. _راننده با تمسخر 😏گفت: اگه ناراحتی می‌تونی پیاده شی! جلال رفت توی فکر🤔، هوای و تاریک و.... +قصد کرد خفته راننده رو کنه، این‌بار به راننده گفت: اگه نکنی پیاده می‌شم. راننده هم نه کم گذاشت و نه زیاد، ترمز رو فشار داد و ایستاد و گفت ! 🌷....جلال پیاده شد. اتوبوس🚎 هنوز خیلی دور نشده بود که ایستاد! همین که به اتوبوس 🚎رسید راننده به جلال گفت: بیا بالا جوون، نوارو کردم.
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#سربازی_که_انتخاب_شد! 🌷از #اصفهان به #قم می‌رفت. صدای آهنگ 🎼مبتذلی که #راننده گوش👂 می‌کرد جلال رو #
روحش شاد یادش گرامی ، راهش پر رهرو باد 🤲🥀🤲🥀🤲🥀 فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱🌹🌱
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 حضور ایرانیان در زمان امام حسین ع و در آخر الزمان... آیا ایرانیان زمینه سازان ظهور هستند؟ 👌استاد عالی 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۲ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۳ : 🔻 📍این دختر عجیب ارمیا! رها میگفت آیه خانم مادرشو چند سال🗓 پیش از دست داد، یه برادر داشته که چهار ساله👦 بوده تو یه عجیب میمیره! _مثل اینکه میخواستن برن . آیه خانم و برادرش تو کوچه کنار ماشین🚗 بودن که مادرشون صداش میزنه. همون لحظه حاج علی میخواسته ماشین رو جابه‌جا کنه. ماشین که روشن میشه برادرش🏃‍♂ میدوئه بره پیش پدرش، حاج علی که داشته دنده عقب میرفته، نمیبینه و برادر👦 آیه خانم تو اون حادثه میمیره! حاج علی هم که افسرده😔 میشه و مجبور به عوض کردن خونه🏠 میشن! بعد از همسرش هم خونه رو فروخته و یه خونه گرفته و باقی پولشو💴 داد به که بتونه خونه‌ی بهتری کرایه کنه! ارمیا: _روز اولی که خونه‌شون🏚 رو دیدم فکر کردم بچه بوده، همه‌ش اشتباه فکر کردم! صدرا: _همه اشتباه میکنن. ارمیا: تو که خانواده‌ش رو درآوردی، نفهمیدی عمویی، عمه‌ای، خاله‌ای، دایی‌ای چیزی نداره؟ صدرا ابرو بالا🤨 انداخت: _نکنه قصد ازدواج💍 داری؟ +لحنش بود و لبخند روی لبانش بود. ارمیا هم ادامه داد: _قصد ازدواج دارم، مورد خوبی داری؟ صدرا: _متاسفانه مادر آیه خانم یه دونه دختر بوده و در کار نیست! از طرف پدر هم که دوتا عمو داشته که تو جنگ شدن و اصلا زن نداشتن که دختری داشته باشن، روی فامیلای آیه خانم نکن! ارمیا: _رو فامیلای تو چی؟ صدرا آه کشید. هنوز که معصومه زد، درد داشت: _فامیل من نداره! ارمیا: _چرا 😔پکر شدی؟ صدرا: با ازدواج کرد! ارمیا ابرو😠 در هم کشید. مقداری حساب کتاب کرد و گفت: _متاسفم! صدرا: هزار بار بهش گفتم برادر من، پای و رو به خونه زندگیت باز نکن! رفت و آمد داره، لااقل طرف رو و زندگیت رو بپا! با کسی رفت و آمد کن که چشمش باشه و پی نباشه، هرچی رها پاک و و بی‌آلایش و با ایمانه، رامین🧑‍🦰 بویی از نبرده! گاهی نمیتونم باور کنم خواهر برادرن! ارمیا: _شاید چون خانم کسی مثل خانم رو کنارش داشت. صدرا: _آره! میتونه زندگی‌ها رو زیر و رو کنه! +ارمیا به دوستی خود با اندیشید ،که سر دوستی را با او باز کرده بود. چقدر دوست بود سیدمهدی! چیزی مثل آیه و رها! ارمیا را از زندگی گذشته‌اش بیرون کشید و را به همه وسعت و عظمتش پیش رویش گشود.ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۳ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۴ : 🔻 📍آیه به سختی چشم👀 باز کرد. به سختی لب زد: _مهدی _صدای آیه را شنید: _آیه... آیه جان! خوبی عزیزم؟ آیه زد تا تاری دیدش کم شود: _بچه🚼؟ لبخند😊 رها زیبا بود: ِ _یه دختر کوچولوی داری! یه کم از پسر من یاد نگرفت که... پسر دارم آروم، متین! دختر تو جغجغه‌ست؛ اصلا برای پسرم نمیگیرمش! آیه: _کی میارنش؟ رها: _منتظرن تو بشی که رو تحویلت بدن، دخترت رو مخ همه رفته! صدای در آمد. حاج_علی👨‍🦳 و ، ، صدرا🧑‍🦱، ارمیا🧔 وارد شدند. با گل💐 و شیرینی🍰! سخت جای تو خالی‌ست مرد... چرا نیستی! که تازه به نشسته بود ، و رها گلدارش را روی سرش گذاشته بود. با بی‌حالی جواب را میداد. مادر شوهرش گریه😥 میکرد، جایت خالیست مرد... خیلی خالیست. صدای گریه‌ی نوزادی🚼 آمد ، و دقایقی ⌛️بعد با دخترک آیه آمد. رها: _دیدید گفتم جغجغه‌ست؟ صداش قبل از خودش میاد ! همه سعی داشتند را عوض کنند! صدرا: _رها جان قول پسر👶 ما رو ندیا! بچه بیچاره‌م دو روزه میشه! حاج علی: _حالا کی به تو میده؟ همین دختر بیچاره حیف شد، بسه دیگه! صدرا: _داشتیم حاجی؟ حاج علی: فعلا که داریم! : _ای قربون دهنت حاجی! حالا فکر میکنه پسر خودش چیه، خوبه همین یک ماه پیش دیدمش! پسره‌ی همه‌ش یا خوابه😴 یا خمارِ خوابه، از خوابم که بیدار میشه هی خمیازه🥱 میکشه... انگار ! صدای خنده😂 در اتاق پیچید. طولی نکشید که خنده‌ها جمع شد و آیه لب زد: _بابا... حاج علی: _جان بابا؟ آیه بغض☹️ کرد: _زیر گوش👂 دخترکم اذان میگی؟ دخترکم بابا نداره! فخرالسادات بلند شد. رها رو برگرداند که آیه اشکش😥 را نبیند. چیزی میان گلوی ارمیا🧔 بالا و پایین میشد. حاج علی زیر گوش👂 دخترک اذان گفت و ارمیا🧔 نگاهش را به صورتش دوخت "چقدر شیرینی دختر سید مهدی!" نتوانست تحمل کند، بغض😫 گلویش را گرفته بود. از اتاق آرام و بیصدا خارج شد. _وقتی اذان را گفت، صدرا 🧑‍🦱سعی کرد جو را عوض کند: _حالا اسم این خانم چی هست؟ آیه: _به دخترم جغجغه، گناه داره! اسمش ! فخرالسادات: _عاشق♥️ دخترش بود. اینقدر دوستش داشت که....ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
♡💔 هرکسۍراسرِچیزےوتمناےکسۍاسٺ مابھ‌غیرازتُـونداریم‌تمنــٰاےدگر ..🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید