دفاع مقدس
#موقعیت_غار #عملیات_بیت_المقدس_2 لشگر10سیدالشهداء(ع) •┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈• ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس
#عکس_زمستانی ❄️❄️❄️
#یاد_باد_آن_روزگاران_یاد_باد
زمستان بود و سرد
سرما گاهی تا 20 درجه زیر صفر میرسید
✅ حرکت در مسیر سرد و بارش برف و بارون و خیس و سنگین شدن لباس ها
تصور کنید با این مقدمه حالا میخواهید به دشمن بعثی در نوک قله حمله کنید.
بعد از گذشتن از پلی نفر رو که روی رودخانه "قلعه چولان " زده بودند و زیر ارتفاع قمیش ، یه غار بود که بچه ها توش آتیش روشن میکردند تا قدری کنارش بایستند و ذره ای از رطوبت و سرمای استخوان سوز کم بش.
یاد همه اون روزها و اون جوان ها بخیر
#عملیات_بیت_المقدس_2 #زمستان 1366
#موقعیت_غار
#عملیات_بیت_المقدس_2
#رمز_عملیات_یا_زھـــــرا_س
عملیات در اوج سرمای زمستان کردستان عراق محور شمالی جنگ
دسترسی به ارتفاع "گرده رش" با عملیات نصر 8 میسر شد و امکان عبور از رودخانه "قلعه چولان" و ورود به غرب، پیشروی به سمت شمال و جنوب منطقه را فراهم آورده بود، ضمن آنکه با عملیات نصر 4 و تصرف شهر "ماووت" نیز امکان اجرای عملیات در جناح چپ منطقه، شامل شرق رودخانه قلعه چولان پدید آمده بود.
این نتایج سبب گردید تا شرایط لازم برای اجرای عملیات بیت المقدس 2 در شمال سلیمانیه فراهم شود. عملیات بیت المقدس 2 با رمز "یا زهرا (س)" در ساعت 1 و 15 دقیقه 25 دی ماه 1366 برای آزادسازی ارتفاعات غرب شهر ماووت عراق درمنطقه ای به وسعت 130 کیلومترمربع آغاز شد و در سخت ترین وضعیت جوی در میان برف و سرما توسط یگان های سپاه ادامه پیدا کرد.
یگان های خودی علاوه بر مشکلاتی که برای استقرار داشتند، به هنگام پیشروی و رسیدن به مواضع دشمن نیز با دشواری های بسیاری مواجه بودند، چنان که رزمندگان مسیرهای طولانی را به مدت 6 تا 8 ساعت در میان برف و کوهستان طی می کردند و تراکم برف در برخی محورها سبب گردیده بود تا نیروها علاوه بر دشمن، به نوعی با طبیعت و سرمای کشنده منطقه نیز مبارزه کنند.
عملیات بیت المقدس 2 در دو مرحله طرح ریزی شده بود. در مرحله اول قرار بود ارتفاعات "یولان"، "دست هرمدان"، یالهای "کوجارو" و "الاغلو" تصرف شده و سپس در مرحله دوم پیشروی به سوی کوه های "مرکبه" و "قیوان" ادامه پیدا کند. این عملیات گر چه در مرحله دوم متوقف گردید، اما نتایج خوبی را برای رزمندگان اسلام به همراه داشت.
در بیت المقدس 2 بیش از 40 ارتفاع از جمله "اورال"، "کلاله"، "هرمدان"، "بین دورا"، "شیخ محمد" و یولان و چند روستای منطقه آزاد شد و ده ها دستگاه تانک و نفربر، ده ها قبضه خمپاره انداز و ضدهوایی، ده ها دستگاه خودروی نظامی و مهندسی و 2 رادار رازیت منهدم شد. عراق در این عملیات 5 تیپ و گردان خود را از دست داد و تعداد کشته و زخمی ها و اسرای دشمن بالغ بر 5400 نفر بود. غنایم این عملیات عبارت بودند از 15 دستگاه تانک و نفربر زرهی ،70 قبضه خمپاره انداز، 17 قبضه توپ ضدهوایی ،75 دستگاه خودرو، تعداد زیادی انواع دستگاه های مخابراتی، مقدار زیادی انواع سلاح سبک و مهمات.
🚩 بچههایی که در عملیات بیت المقدس 2 بودند با دیدن این عکس یاد شهدایی می افتند که بعد از چند روز که زیر بارش برف و در دید و تیر دشمن بودن به عقب منتقل شدند....
🚩 شب اول بهمن ماه 1366 گردان مالک در منطقه ماووت بین ارتفاعات قمیش و قشن عملیات کرد و همان شب تعدادی از بچه های گردان به شهادت رسیدند و جنازه هاشون همونجا در دامنه ارتفاعات باقی ماند
🚩گردان مالک پایین ارتفاع و کف دره پدافند کرد اما پیکر مطهر شهدا را به دلیل اینکه در دید و تیر عراقی ها بود نمی شد به عقب منتقل کرد
🚩 تا اینکه چند روز بعد از عملیات و ساعت 6 صبح 7 بهمن ماه تعدادی از بچه های گردان برای شناسایی محل شهدا و نحوه انتقال آنها اعزام شدند و پس از شناسایی دقیق و تعیین مسیر حرکت ، همان روز ساعت 9 شب تعداد بیشتری از نیرهای گردان از جمله برادران محمد زاهد ، احمد شهاب ، علی مهدی زاده و ...... زیر بارش برف برای انتقال شهدا عازم شدند که داستانش طولانی اما خیلی حماسی و شنیدنی است ، انشاالله برادرانی که در این عملیات انتقال شهدا حضور داشتند این داستان را کامل کرده و برای ادمین کانال می فرستند تا همه اعضاء استفاده نمایند
🚩 وقتی پیکر مطهر شهدا را به پایین کوه آوردیم مجبور شدیم به دلیل کمبود ماشین اونها رو شبیه این عکس روی هم دیگه داخل یک تویوتا وانت بگذاریم تا به معراج منتقل بشوند
🚩از جمله این رهیافتگان وصال دوست اینان بودند
🔸شهید عبدالرضا اثباتی
🔸شهید غلامرضا پرتقالی
🔸شهید محمدرضا نقاش خوش
🔸شهید اسماعیل دبیری
🔸شهید حسین قربانی
🔸شهید علی اصغر کرمانی
🔸شهید مهدی انحصاری
🔸شهید......
🌷 شهید مهدی انحصاری
🔸 فرمانده دسته گروهان شهید بهشتی
🔸 شهادت: بهمن 66
🔸منطقه ماووت
ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
🚩خاطره کاظم رستگار از شهید انحصاری
🔸هیچوقت صورت زیبای او از خاطرم نمیرود، یادم نیست چند شب از عملیات بیت المقدس 2 گذشته بود، به سمت تپه ای که مهدی روی آن شهید شده بود و روبروی شیار انتهایی دشت هرمردان بود رفتیم ، بعد از جمع آوری اسلحههای خراب و اضافه، گفتند بدن شهید انحصاری را هم به عقبه ببرید
🔸پیکر او مانند همه رزمندگان حاضر در منطقه غرق گل و لای بود. او را روی برانکارد گذاشته و حرکت کردیم، به پایین تپه که رسیدیم باید از رودخانه ای رد میشدیم که کف آن پر از سنگ هایی بود که تا پا روی آنها میگذاشیم تعادل مان به هم میخورد یا باید می پریدیم وقدم بعدی را برمیداشتیم و یا می افتادیم توی آب
🔸هنگام عبور از رودخانه تعادل مان به هم خورد و بدن مبارک شهید توی آب افتاد . برانکارد را بردیم کنار آب و آمدیم شهید انحصاری را برداشتیم بردیم کنار جاده و گذاشتیم روی برانکارد
🔸 گل و لای روی بدن مبارکش پاک شده بود ، لباس هایش تمیز شده بود و صورتش در آن شب تاریک میدرخشید و بسیار نورانی بود. هنوز صورت زیبایش در نظرم هست
دفاع مقدس
🌷 شهید مهدی انحصاری 🔸 فرمانده دسته گروهان شهید بهشتی 🔸 شهادت: بهمن 66 🔸منطقه ماووت ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
🚩 خاطره برادر محمد ثابتی از شهید مهدی انحصاری
🟢 تیر آهن ۱۸
🔸آذر ماه سال ۱۳۶۶ بود. جلوی ساختمان گردان مالک اشتر در پادگان دوکوهه به خط شدیم. فرمانده دسته با لباس بسیجی اش کنار دسته ایستاده بود. با اینکه سپاهی بود ولی لباس بسیجی تنش بود. انگار اینجوری با بچه ها بیشتر احساس یکرنگی میکرد. اوامر نظامی مانند از جلو نظام و ... بوسیله معاونینش یعنی برادر نماینده یا برادر برقعی داده میشد. هنگام راهپیمایی بعضا کنار بچه ها می آمد و با آنها خوش و بش میکرد. پس از چندین ساعت راهپیمایی ساعتی برای نماز و نهار متوقف شدیم. فرمانده دسته خواست چند کلامی صحبت کند. ذرات سفید گرد و غبار بر روی موهای مشکی سر و محاسنش نشسته بود و چهره اش مانند یک شب پر ستاره زیبا شده بود. آنقدر محو جمال او بودم که از سخنانش فقط کلماتی در خاطرم نقش بست. اسلام، معصومین، ایمان، تلاش، مقاومت، جهاد، امام، شهادت ....
🔹اواخر دی ماه در مسیری که از باختران به سمت محور عملیات میرفتیم، شبی در مکانی پر از برف در حومه شهر سقز و در داخل سوله به سر بردیم.
در آن شب با تنی چند از دوستان گرم گفتگو بودیم. یکی از برادرها گفت: امیدوارم بتونیم روح و جسم خودمون رو با این شرایط وفق دهیم.
برادر منافی گفت: تو این شرایط وجود تیرآهن ۱۸ خیلی روحیه میده؟
با صدای بلند خندیدم و گفتم یعنی چی؟
برادر منافی ادامه داد: فرمانده دسته تون رو میکم دیگه، منظورم برادر انحصاری است. مگر نشنیدی قدیمیهای گردان بهش میگن تیرآهن ۱۸. و بعد ادامه داد بچه های ارکان گردان و گروهان میگن هر وقت در جلسات قبل عملیات بحث شکستن خط مطرح است او پیش قدم میشود و وقتی از او میپرسند چگونه اینکار را میکنی؟ میگوید با توکل بر خدا و کمک بچه های دسته
🔸 شب عملیات بیت المقدس ۲ بود. 30 دی ماه سال ۶۶ و کوهستانهای کردستان عراق. هوا به شدت سرد بود ولی شور و شوق زاید الوصف برادر انحصاری سرما را از یادمان برده بود. برادر انحصاری لباس سپاهی اش را پوشیده بود. یعنی همون لباسی که امام خمینی آرزوی پوشیدنش را داشت. بعد از تاریک شدن هوا و خوردن شام و اقامه نماز در یک ستون به سمت مواضع دشمن حرکت کردیم. پس از سه چهار ساعت راهپیمایی و گذراندن چند ارتفاع، کم کم به مواضع دشمن نزدیک میشدیم. در نقطه رهایی که در خط القعر یک دره بود، فرمانده گردان برادر صالحی ایستاده بود و روی شانه تک تک بچه ها که از مقابلش میگذشتند دست میگذاشت و میگفت به امید خدا پیروز میشویم. توکلتان بر خدا باشد. مقاوم باشید. امید تمام تیپها و لشکرها امشب به شماست و ...
🔹 آتش لحظه به لحظه شدیدتر میشد. تیرها و ترکشها شروع به خودنمایی کردند و به دنبال ماموریتشان بودند. یکی از تیرها انگار ماموریت داشت سبب وصال برادر انحصاری به معشوقش بشه. برادر انحصاری کنار دسته و دقیقا هنگامی که کنار من ایستاده بود به زمین افتاد ، معاونین دسته و بیسیم چی اش دور او جمع شدند و فقط صدای ضعیفی از گلویش به گوشم رسید.
"السلام علیک یا ابا عبدالله"
🔸 تمام دلخوشی من از لحظاتی که در جبهه بودم همین لحظه است. زیرا تصور میکنم در آن لحظه سرور و سالار شهیدان آنجا بود و من وجود او را از زبان برادر مخلص و شهید والا مقام حاج مهدی انحصاری حس کردم.
🟢 خاطره رزمنده بسیجی گردان مالک برادر محمد ثابتی از انتقال پیکر شهید مهدی انحصاری در عملیات بیت المقدس 2
🟡 در جستجوی نور در دل تاریکی
🔹 آن شبی که دوستان برای یافتن پیکر مطهر شهید انحصاری رفتند را دقیقا به یاددارم. در عملیات بیت المقدس ۲، من در گروهان بهشتی و در دسته ۲ بودم که فرمانده آن برادر انحصاری و معاونین آن برادر نماینده و برادر برقعی بودند. آن شب تازه خط پدافندی را از گروهان سیدالشهدا تحویل گرفته بودیم. البته در آن زمان چون حدود یکهفته از عملیات بیت المقدس دو میگذشت، و برخی دوستان شهید و مجروح شده بودند. گروهان بازسازی شده بود و گروهان بهشتی تشکیل شده بود از دو تا دسته پانزده شانزده نفره. دسته ما هم دیگر ترکیب دسته شب عملیات را نداشت.
🔹 بهر حال در دامنه یک ارتفاع مستقر شدیم که در شمال آن ارتفاع بسیار بلند "الاغ لو" بود. به فاصله حدود صد متر از سنگر تجمعی یک سنگر کمین بود که بر بالای ارتفاعی قرارداشت. این سنگر دقیقا مشرف به شیاری بود که یک طرف آن ما بودیم و طرف دیگرش ارتفاع دیوار مانند " الاغ لو" قرار داشت. من تنها در آن سنگر بودم. و مقرر بود تا غروب فردا تنها همان جا باشم. زیرا طی روز نباید از آن مسیر ترددی انجام شود. چند تن از دوستان که نام برده شد (فکر کنم برادر سعید منافی هم در میان آنها بود) آماده بودند تا از شیاری که سنگر کمین بالای آن بود به سمت محل شهادت برادر انحصاری که جایی در دید و تیر رس عراقیها بود، بروند. یکی از دوستان به من گفت وقتی ما از شیار به سمت پایین حرکت کردیم، کاملا حواست جمع باشد. در صورتیکه از بالای ارتفاع مقابل به سمت ما شلیک شد، تو به سمت آنها شلیک کن تا حواسشان از طرف ما پرت شود و متوجه تو شوند. چند توصیه دیگر هم کردند و از ارتفاع به سمت شیار سرازیر شدند.
🔹 بعلت شدت سرمای هوا در همان لحظه اول ضامن اسلحه را روی رگبار گذاشتم تا عندالزوم فقط ماشه را بچکانم. زیرا نگران بودم رفته رفته دستانم که درون دستکش هم بود به قدری سرد شود که انگشتانم توان خارج کردن اسلحه از حالت ضامن و قرار دادن بر روی حالت تک تیر یا رگبار را نداشته باشد.
🔹 پس از رفتن بچه ها هیجان عجیبی داشتم. احساس میکردم حفاظت جان چند نفر فقط و فقط دست من است و کوچکترین غفلتی جان دوستان عزیزم را که در دل تاریکی و سرما به دنبال نور و گرما بودند را با خطر مواجه میکرد. این موضوع هم مسئولیتم را سنگین میکرد و هم بر اضطرابم افزوده بود. شروع به خواندن آیه الکرسی، واجعلنا و ذکر صلوات کردم. صد تا صلوات هم نذر امام زمان کردم که دوستان سالم برگردند. ششدنگ حواسم را به منطقه دوخته بودم. به کوچکترین صدایی مشکوک میشدم. دو سه مرتبه از ارتفاع مقابل شلیک چند تیر جنگی و رسام به سمت مسیر بچه ها انجام شد اما من در شلیک احتیاط کردم زیرا احتمال میدادم این شلیک کور باشد و منتظر بودم در صورتیکه ادامه پیدا کرد جهت اغفال دشمن از مسیر بچه ها، به سمت محل شلیک تیر های دشمن شلیک کنم.
🔹 خوشبختانه شلیکها ادامه نیافت و یکی دو ساعت بعد صدای پا از شیار مجاور به گوشم خورد. علی رغم اینکه مطمئن بودم بچه های خودمان هستند اما باز نگران بودم که شاید دشمن در حال نزدیک شدن باشد. خدا را شکر بچه ها سالم و دست پر برگشتند و دیدم یک برانکارد دستشان است. برای اینکه مطمئن شوم آهسته پرسیدم برادر انحصاری را پیدا کردید؟ یکی از برادران گفت الحمدلله بله. علی رغم اینکه ایستادن دوستان در آنجا خطرناک بود و کما بیش منورها هوا را روشن میکردند ولی بچه ها که معلوم بود خیلی خسته شده اند برانکارد حامل پیکر شهید انحصاری را زمین گذاشتند و نفسی تازه کردند. من فرصت کردم فاتحه ای برای شهید انحصاری قرائت کنم و در تاریکی شب برای آخرین بار پیکر آن شهید مخلص را ببینم و با او وداع کنم. لحظاتی بعد شهید انحصاری را که بر روی برانکارد بود و با بچه ها به سمت عقب میرفت با چشم بدرقه کردم.
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 انتشار #نخستین_انتشار
🌴 #قبل_از_عملیات_بیت_المقدس_2 — زمستان سال 66
🚩 حال و هوای رزمندههای عازم منطقه نبرد
📽 مداحی رزمنده مجتبی دانش،
در جمع #نیروهای_گردان_حضرت_قاسم (ع) #لشگر_10_سیدالشهدا(ع)
#موقعیت_غار
🌿 عملیات بیت المقدس ۲
لشگر سیدالشهداء(ع)
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2
▪️ واتساپ
https://chat.whatsapp.com/E3ZShaBJWD05JkCjQwGh7Y
دفاع مقدس
🌿 اسطوره های گردان کمیل 🌹شهید اسماعیل رنجه 🌹شهید محمد زندی جانباز سرافراز ابوالفضل شجاعی
🌷شهدای عملیات بیت المقدس ۲
❤️شهید محمد زندی
فرمانده گروهان شهید مدنی
گردان کمیل لشکر ۲۷ محمدرسول الله (ص)
شهادت : ۶۶/۱۱/۰۹
ماووت عراق
شهید محمد زندی بسیار شجاع و زیرک و کاردان و در عین حال خوش مشرب بود.
🔺نحوه شهادت به روایت جانباز شیمیایی بهروز بیات:.👇
قبل از شروع عملیات بیت المقدس ۲ گردان کمیل در موقعیت فاطمیون مستقر شده بود.
هشتم بهمن دستور حرکت از فاطمیون و گذشتن از ارتفاع گرده رش به گردان رسید.
بغیر از تدارکات و تعاون تقریبا تمام چادرها جمع شد و نفرات گروهان ها یک به یک توسط تویوتاهای لشگر به قرارگاه تاکتیکی منتقل شدند.
نزدیکی غروب آفتاب از گروهان شهید مدنی دسته اباعبدالله ، نیروهای دسته یک مانند بقیه وسایل را جمع کردند و منتظر آمدن تویوتا بودند.
همه رفته بودند و از مسئولان تنها محمد زندی در اردوگاه فاطمیون مانده بود تا مطمئن شود همه نیروهایش منتقل شدند.
انتظار طول کشید و خبری نشد.
من پیش محمد رفتم و گفتم هوا سرده بچه ها کلافه شدن، چکار کنیم.
خود زندی ناراحت بود. گفت بی سیم زدم ماشین شما چپ کرده ؛ باید بمونید بعد نماز صبح برید.
چادر را رو به راه کن ، منم میام پیشتون.
برگرداندن وسایل با آن وضعیت گل و شل منطقه بسیار سخت بود. علیرضا دامغانی کولاک کرد، یک تنه کلی وسایل را به چادر منتقل کرد. همه دور فانوس حلقه زده بودیم که محمد زندی وارد چادر شد.
با همون خنده همیشگی، سلام کرد و از بچه ها عذرخواهی کرد.
بعد کنسروهایی که آورده بود و بین نیروها تقسیم کرد تا شام بخوریم.
در بین غذا خوردن بچه ها شروع کرد خاطره تعریف کردن.
از عملیاتهای مختلف و شهدای گردان گفتند، از شجاعتها و از خودگذشتگی رزمندگان
هرچه منتظر شدم در بین خاطرات چیزی از خودش نگفت.
نه این که نگفت، بلکه گفت رزمنده ای فلان کرد بهمان کرد. از بین نفرات داخل چادر فقط من و عبدالله امینی می دونستیم اون رزمنده ناشناس خود محمد زندی هست.
کلی گفت و ما رو خنداند.
آخر سر هم قبل از رفتن از چادر یک نگاه به همه کرد و گفت : بچه ها شب عملیات وقتی دشمن منور زد و تیربارهاش شروع به تیراندازی کرد ؛ یه سیخ جگرتون و بگیرید بدوید طرف خاکریز دشمن و بچسبید بهش و گرنه مجروح و شهید میشید.
فردا قبل از حرکت ستون به سمت ارتفاع دلبشک ، مرتضی کلایه اومد منو کشید کنار و با هم رفتیم زیر پل ، که سنگر امداد بود. اونجا دیدم محمد زندی و مرتضی سنگتراش غرق در خون کنار هم آرمیده اند.
همان جور که آرزو داشتن ترکش خمپاره سر و سینه و بازو و پهلوهایشان را دریده بود.
روحش شاد و نامش جاوید و راهش تا ابد درخشان و پر رهرو باد...
دفاع مقدس
🌷شهدای عملیات بیت المقدس ۲ ❤️شهید محمد زندی فرمانده گروهان شهید مدنی گردان کمیل لشکر ۲۷ محمدرسول
نیست مرا،
جز تو دوا
ای تو،
دوای دلِ من ...
🌹شهید محمد زندی
دفاع مقدس
نیست مرا، جز تو دوا ای تو، دوای دلِ من ... 🌹شهید محمد زندی
نبروهای دسته شهید محمد زندی
گردان کمیل
دفاع مقدس
نیست مرا، جز تو دوا ای تو، دوای دلِ من ... 🌹شهید محمد زندی
#یاد_رفیقان_سفر_کرده_بخیر
عاشق و شیدای اهل بیت(ع)
#سردار_شهید_محمد_زند
مولوی در مثنوی معنوی ابیاتی داره واقعا شرح حال #شهید_محمد_زندی است
جایی که میگوید:
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
آشنایی بنده با این شهید برمیگرده به پائیز سال 63
بعد از ماه محرم بود که #شهید_نوریان فرمانده ما ، جمعی از #بچه_های_تخریب لشگر ده رو جدا کرد و زیر #ارتفاع_بمو در مقری که به نام #مقر_ادوات معروف بود در کنار یه قبرستان مستقر کرد.
ما شب ها میرفتیم جلو و در اطراف #تپه_منافقین که در اون منطقه مستقر بودند #مین_گذاری میکردیم
بردن #مین_های TX50 با قاطر و اون هم شب ، زیر پای دشمن و کار گذاشتن آنها واقعا کار سختی بود.
صبح هم برای نماز صبح خسته برمیگشتیم و در مقر استراحت میکردیم.
جمعه ها به ما استراحت داده بود و از جلو رفتن و مین گذاری معاف بودیم.
کنار مقر ما یک چند تا اطاقک حمام بود که رزمنده هایی که توی منطقه بودند استفاده میکردند.
در نزدیکی ما و در خط پدافندی بچه های #گردان_کمیل_لشگر_27 مستقر بودند و گاهی اوقات با هم گعده میگرفتیم
فرمانده اون بچه ها محمد زندی بود
خودش میگفت بچه #میدون_منیریه تهران است
فرمانده ای به نهایت ادب و تواضع.
میگفت: #عاشق_بچه_های_تخریب است
چندین بار نزدیک مقرمون با هم روبرو شده بودیم.
یه روز اومد پیش ما یادم نمیاد چیکار داشت اما قبل از ظهر بود و من هم داخل چادر یه نوار از سخنرانی های های #شیخ_حسین_انصاریان رو گذاشته بود فکر کنم نوار #مقام_شهید بود. داشت سخنرانی پخش میشد و من هم با دوستان مشغول بودیم
محمد زندی همون درب چادر نشست و بعد از چند لحظه دیدم سرش رو داخل دوتا زانوش گرفت و چفیه سفید رنگش رو هم روی سرش کشید و رفت توی حال...
شاید به دقیقه نرسید که صدای هق هق گریه اش بلند شد.
میخواست صداش رو مخفی کنه اما نمیشد
کاری کرد که ما هم در چادر همراه او شدیم
نیم ساعت طول کشید و ما با گریه شهید زندی گریه میکردیم.
نوار که تمام شد سرش رو بلند کرد و با چفیه اش اشکش رو پاک کرد.
چشمهاش کاسه ی خون بود.
بعد یک معذرت خواهی از بچه ها کرد که خاطرتون رو مکدر کردم.
شهید محمد که خداحافظی کرد و رفت ما تازه به خودمون اومدیم
#شهید_حسن_پردازی_مقدم
#شهید_داوود_طاهری
#شهید_اربابیان
#شهید_مصطفی_مبینی
هم اونجا بودند.
با #شهید_حسن یه نگاهی به هم کردیم
به حسن گفتم بابا این ها کجا هستند و ما کجا.
بعد از اون هم چند بار دیگه به مناسبتی شهید محمد رو دیدم..
#شهید_محمد_زندی در #عملیات_بیت_المقدس_2 در سرمای منفی 20 درجه از ارتفاعات مشرف به #شهر_ماووت به دیدار خدا رفت.
گفتم قبل از محرم یادی از این شهید کرده باشم.
شهدایی که حسینی بودند و حسینی رفتند
اون هایی که دغدغه مجالس سیدالشهداء(ع) رو داشتند
اون ور هم که رفتند این ور رو میپاند
از همسنگرانشون بیش از همه توقع دارند.
یاد همشون بخیر
رفتند چه جانسوز و گذشتند چه دلگیر
آن سینه زنان حرمت دسته به دسته
(راوی: همرزم شهید)
✅ کانال: "دفاع مقدس"