🟢 خاطره رزمنده بسیجی گردان مالک برادر محمد ثابتی از انتقال پیکر شهید مهدی انحصاری در عملیات بیت المقدس 2
🟡 در جستجوی نور در دل تاریکی
🔹 آن شبی که دوستان برای یافتن پیکر مطهر شهید انحصاری رفتند را دقیقا به یاددارم. در عملیات بیت المقدس ۲، من در گروهان بهشتی و در دسته ۲ بودم که فرمانده آن برادر انحصاری و معاونین آن برادر نماینده و برادر برقعی بودند. آن شب تازه خط پدافندی را از گروهان سیدالشهدا تحویل گرفته بودیم. البته در آن زمان چون حدود یکهفته از عملیات بیت المقدس دو میگذشت، و برخی دوستان شهید و مجروح شده بودند. گروهان بازسازی شده بود و گروهان بهشتی تشکیل شده بود از دو تا دسته پانزده شانزده نفره. دسته ما هم دیگر ترکیب دسته شب عملیات را نداشت.
🔹 بهر حال در دامنه یک ارتفاع مستقر شدیم که در شمال آن ارتفاع بسیار بلند "الاغ لو" بود. به فاصله حدود صد متر از سنگر تجمعی یک سنگر کمین بود که بر بالای ارتفاعی قرارداشت. این سنگر دقیقا مشرف به شیاری بود که یک طرف آن ما بودیم و طرف دیگرش ارتفاع دیوار مانند " الاغ لو" قرار داشت. من تنها در آن سنگر بودم. و مقرر بود تا غروب فردا تنها همان جا باشم. زیرا طی روز نباید از آن مسیر ترددی انجام شود. چند تن از دوستان که نام برده شد (فکر کنم برادر سعید منافی هم در میان آنها بود) آماده بودند تا از شیاری که سنگر کمین بالای آن بود به سمت محل شهادت برادر انحصاری که جایی در دید و تیر رس عراقیها بود، بروند. یکی از دوستان به من گفت وقتی ما از شیار به سمت پایین حرکت کردیم، کاملا حواست جمع باشد. در صورتیکه از بالای ارتفاع مقابل به سمت ما شلیک شد، تو به سمت آنها شلیک کن تا حواسشان از طرف ما پرت شود و متوجه تو شوند. چند توصیه دیگر هم کردند و از ارتفاع به سمت شیار سرازیر شدند.
🔹 بعلت شدت سرمای هوا در همان لحظه اول ضامن اسلحه را روی رگبار گذاشتم تا عندالزوم فقط ماشه را بچکانم. زیرا نگران بودم رفته رفته دستانم که درون دستکش هم بود به قدری سرد شود که انگشتانم توان خارج کردن اسلحه از حالت ضامن و قرار دادن بر روی حالت تک تیر یا رگبار را نداشته باشد.
🔹 پس از رفتن بچه ها هیجان عجیبی داشتم. احساس میکردم حفاظت جان چند نفر فقط و فقط دست من است و کوچکترین غفلتی جان دوستان عزیزم را که در دل تاریکی و سرما به دنبال نور و گرما بودند را با خطر مواجه میکرد. این موضوع هم مسئولیتم را سنگین میکرد و هم بر اضطرابم افزوده بود. شروع به خواندن آیه الکرسی، واجعلنا و ذکر صلوات کردم. صد تا صلوات هم نذر امام زمان کردم که دوستان سالم برگردند. ششدنگ حواسم را به منطقه دوخته بودم. به کوچکترین صدایی مشکوک میشدم. دو سه مرتبه از ارتفاع مقابل شلیک چند تیر جنگی و رسام به سمت مسیر بچه ها انجام شد اما من در شلیک احتیاط کردم زیرا احتمال میدادم این شلیک کور باشد و منتظر بودم در صورتیکه ادامه پیدا کرد جهت اغفال دشمن از مسیر بچه ها، به سمت محل شلیک تیر های دشمن شلیک کنم.
🔹 خوشبختانه شلیکها ادامه نیافت و یکی دو ساعت بعد صدای پا از شیار مجاور به گوشم خورد. علی رغم اینکه مطمئن بودم بچه های خودمان هستند اما باز نگران بودم که شاید دشمن در حال نزدیک شدن باشد. خدا را شکر بچه ها سالم و دست پر برگشتند و دیدم یک برانکارد دستشان است. برای اینکه مطمئن شوم آهسته پرسیدم برادر انحصاری را پیدا کردید؟ یکی از برادران گفت الحمدلله بله. علی رغم اینکه ایستادن دوستان در آنجا خطرناک بود و کما بیش منورها هوا را روشن میکردند ولی بچه ها که معلوم بود خیلی خسته شده اند برانکارد حامل پیکر شهید انحصاری را زمین گذاشتند و نفسی تازه کردند. من فرصت کردم فاتحه ای برای شهید انحصاری قرائت کنم و در تاریکی شب برای آخرین بار پیکر آن شهید مخلص را ببینم و با او وداع کنم. لحظاتی بعد شهید انحصاری را که بر روی برانکارد بود و با بچه ها به سمت عقب میرفت با چشم بدرقه کردم.
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 انتشار #نخستین_انتشار
🌴 #قبل_از_عملیات_بیت_المقدس_2 — زمستان سال 66
🚩 حال و هوای رزمندههای عازم منطقه نبرد
📽 مداحی رزمنده مجتبی دانش،
در جمع #نیروهای_گردان_حضرت_قاسم (ع) #لشگر_10_سیدالشهدا(ع)
#موقعیت_غار
🌿 عملیات بیت المقدس ۲
لشگر سیدالشهداء(ع)
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2
▪️ واتساپ
https://chat.whatsapp.com/E3ZShaBJWD05JkCjQwGh7Y
دفاع مقدس
🌿 اسطوره های گردان کمیل 🌹شهید اسماعیل رنجه 🌹شهید محمد زندی جانباز سرافراز ابوالفضل شجاعی
🌷شهدای عملیات بیت المقدس ۲
❤️شهید محمد زندی
فرمانده گروهان شهید مدنی
گردان کمیل لشکر ۲۷ محمدرسول الله (ص)
شهادت : ۶۶/۱۱/۰۹
ماووت عراق
شهید محمد زندی بسیار شجاع و زیرک و کاردان و در عین حال خوش مشرب بود.
🔺نحوه شهادت به روایت جانباز شیمیایی بهروز بیات:.👇
قبل از شروع عملیات بیت المقدس ۲ گردان کمیل در موقعیت فاطمیون مستقر شده بود.
هشتم بهمن دستور حرکت از فاطمیون و گذشتن از ارتفاع گرده رش به گردان رسید.
بغیر از تدارکات و تعاون تقریبا تمام چادرها جمع شد و نفرات گروهان ها یک به یک توسط تویوتاهای لشگر به قرارگاه تاکتیکی منتقل شدند.
نزدیکی غروب آفتاب از گروهان شهید مدنی دسته اباعبدالله ، نیروهای دسته یک مانند بقیه وسایل را جمع کردند و منتظر آمدن تویوتا بودند.
همه رفته بودند و از مسئولان تنها محمد زندی در اردوگاه فاطمیون مانده بود تا مطمئن شود همه نیروهایش منتقل شدند.
انتظار طول کشید و خبری نشد.
من پیش محمد رفتم و گفتم هوا سرده بچه ها کلافه شدن، چکار کنیم.
خود زندی ناراحت بود. گفت بی سیم زدم ماشین شما چپ کرده ؛ باید بمونید بعد نماز صبح برید.
چادر را رو به راه کن ، منم میام پیشتون.
برگرداندن وسایل با آن وضعیت گل و شل منطقه بسیار سخت بود. علیرضا دامغانی کولاک کرد، یک تنه کلی وسایل را به چادر منتقل کرد. همه دور فانوس حلقه زده بودیم که محمد زندی وارد چادر شد.
با همون خنده همیشگی، سلام کرد و از بچه ها عذرخواهی کرد.
بعد کنسروهایی که آورده بود و بین نیروها تقسیم کرد تا شام بخوریم.
در بین غذا خوردن بچه ها شروع کرد خاطره تعریف کردن.
از عملیاتهای مختلف و شهدای گردان گفتند، از شجاعتها و از خودگذشتگی رزمندگان
هرچه منتظر شدم در بین خاطرات چیزی از خودش نگفت.
نه این که نگفت، بلکه گفت رزمنده ای فلان کرد بهمان کرد. از بین نفرات داخل چادر فقط من و عبدالله امینی می دونستیم اون رزمنده ناشناس خود محمد زندی هست.
کلی گفت و ما رو خنداند.
آخر سر هم قبل از رفتن از چادر یک نگاه به همه کرد و گفت : بچه ها شب عملیات وقتی دشمن منور زد و تیربارهاش شروع به تیراندازی کرد ؛ یه سیخ جگرتون و بگیرید بدوید طرف خاکریز دشمن و بچسبید بهش و گرنه مجروح و شهید میشید.
فردا قبل از حرکت ستون به سمت ارتفاع دلبشک ، مرتضی کلایه اومد منو کشید کنار و با هم رفتیم زیر پل ، که سنگر امداد بود. اونجا دیدم محمد زندی و مرتضی سنگتراش غرق در خون کنار هم آرمیده اند.
همان جور که آرزو داشتن ترکش خمپاره سر و سینه و بازو و پهلوهایشان را دریده بود.
روحش شاد و نامش جاوید و راهش تا ابد درخشان و پر رهرو باد...
دفاع مقدس
🌷شهدای عملیات بیت المقدس ۲ ❤️شهید محمد زندی فرمانده گروهان شهید مدنی گردان کمیل لشکر ۲۷ محمدرسول
نیست مرا،
جز تو دوا
ای تو،
دوای دلِ من ...
🌹شهید محمد زندی
دفاع مقدس
نیست مرا، جز تو دوا ای تو، دوای دلِ من ... 🌹شهید محمد زندی
نبروهای دسته شهید محمد زندی
گردان کمیل
دفاع مقدس
نیست مرا، جز تو دوا ای تو، دوای دلِ من ... 🌹شهید محمد زندی
#یاد_رفیقان_سفر_کرده_بخیر
عاشق و شیدای اهل بیت(ع)
#سردار_شهید_محمد_زند
مولوی در مثنوی معنوی ابیاتی داره واقعا شرح حال #شهید_محمد_زندی است
جایی که میگوید:
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
آشنایی بنده با این شهید برمیگرده به پائیز سال 63
بعد از ماه محرم بود که #شهید_نوریان فرمانده ما ، جمعی از #بچه_های_تخریب لشگر ده رو جدا کرد و زیر #ارتفاع_بمو در مقری که به نام #مقر_ادوات معروف بود در کنار یه قبرستان مستقر کرد.
ما شب ها میرفتیم جلو و در اطراف #تپه_منافقین که در اون منطقه مستقر بودند #مین_گذاری میکردیم
بردن #مین_های TX50 با قاطر و اون هم شب ، زیر پای دشمن و کار گذاشتن آنها واقعا کار سختی بود.
صبح هم برای نماز صبح خسته برمیگشتیم و در مقر استراحت میکردیم.
جمعه ها به ما استراحت داده بود و از جلو رفتن و مین گذاری معاف بودیم.
کنار مقر ما یک چند تا اطاقک حمام بود که رزمنده هایی که توی منطقه بودند استفاده میکردند.
در نزدیکی ما و در خط پدافندی بچه های #گردان_کمیل_لشگر_27 مستقر بودند و گاهی اوقات با هم گعده میگرفتیم
فرمانده اون بچه ها محمد زندی بود
خودش میگفت بچه #میدون_منیریه تهران است
فرمانده ای به نهایت ادب و تواضع.
میگفت: #عاشق_بچه_های_تخریب است
چندین بار نزدیک مقرمون با هم روبرو شده بودیم.
یه روز اومد پیش ما یادم نمیاد چیکار داشت اما قبل از ظهر بود و من هم داخل چادر یه نوار از سخنرانی های های #شیخ_حسین_انصاریان رو گذاشته بود فکر کنم نوار #مقام_شهید بود. داشت سخنرانی پخش میشد و من هم با دوستان مشغول بودیم
محمد زندی همون درب چادر نشست و بعد از چند لحظه دیدم سرش رو داخل دوتا زانوش گرفت و چفیه سفید رنگش رو هم روی سرش کشید و رفت توی حال...
شاید به دقیقه نرسید که صدای هق هق گریه اش بلند شد.
میخواست صداش رو مخفی کنه اما نمیشد
کاری کرد که ما هم در چادر همراه او شدیم
نیم ساعت طول کشید و ما با گریه شهید زندی گریه میکردیم.
نوار که تمام شد سرش رو بلند کرد و با چفیه اش اشکش رو پاک کرد.
چشمهاش کاسه ی خون بود.
بعد یک معذرت خواهی از بچه ها کرد که خاطرتون رو مکدر کردم.
شهید محمد که خداحافظی کرد و رفت ما تازه به خودمون اومدیم
#شهید_حسن_پردازی_مقدم
#شهید_داوود_طاهری
#شهید_اربابیان
#شهید_مصطفی_مبینی
هم اونجا بودند.
با #شهید_حسن یه نگاهی به هم کردیم
به حسن گفتم بابا این ها کجا هستند و ما کجا.
بعد از اون هم چند بار دیگه به مناسبتی شهید محمد رو دیدم..
#شهید_محمد_زندی در #عملیات_بیت_المقدس_2 در سرمای منفی 20 درجه از ارتفاعات مشرف به #شهر_ماووت به دیدار خدا رفت.
گفتم قبل از محرم یادی از این شهید کرده باشم.
شهدایی که حسینی بودند و حسینی رفتند
اون هایی که دغدغه مجالس سیدالشهداء(ع) رو داشتند
اون ور هم که رفتند این ور رو میپاند
از همسنگرانشون بیش از همه توقع دارند.
یاد همشون بخیر
رفتند چه جانسوز و گذشتند چه دلگیر
آن سینه زنان حرمت دسته به دسته
(راوی: همرزم شهید)
✅ کانال: "دفاع مقدس"
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسطوره ی دفاع مقدس
افتخار حزب الله
فرزند روح الله (ره)
سینه زن و گریه کن حضرت اباعبدالله (ع)
🌹 شهید محمد زندی
🌴 از فرماندهان گردان کمیل لشکر ۲۷ محمدرسول الله (ص)
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2
▪️ واتساپ
https://chat.whatsapp.com/E3ZShaBJWD05JkCjQwGh7Y