زمان:
حجم:
1.5M
خاطرات و حرفهای شنیدنی آزاده سرافراز هادی غنی به مناسبت ۲۶ مرداد سالروز ورود آزادگان به کشور - قسمت اول
آزاده تکریت ۱۱
زمان:
حجم:
905K
خاطرات و حرفهای شنیدنی آزاده سرافراز هادی غنی به مناسبت ۲۶ مرداد سالروز ورود آزادگان به کشور . قسمت دوم
آزاده تکریت ۱۱
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظاتی با آزادگان در زندان و هنگام آزادی
یاد آن صلوات بلندی که در رمادی فرستادید!
یاد آن عجل فرجهم که بدنبالش گفتید!
یاد آن قدم زدن هاتون در پشت سیم خاردار!
یاد آن مظلومانه خبردار ایستادنتان در مقابل دشمن!
یاد لحظات آزادی شما!
یاد سینه خیز رفتن شما در مرقد امام (ره)
یاد شور و ولوله شما همکار دیدار با رهبری در حسینیه امام خمینی
یاد همه آن لحظات بخیر.
💐 به مناسبت یوم الله ۲۶ مرداد سالروز آغاز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی
💐 ۲۶ مرداد سالروز آغاز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی
🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
برادران آقایی
چهار برادر در اسارت
«اکبر آقایی» کارمند بانک، «جعفر آقایی» معلم، «باقر آقایی» درجه دار شهربانی، «یحیی آقایی» نیروی مردمی، چهار برادری بودند که در اسارت بودند! تا جاییکه ما خبر داریم تنها خانوادهای بودند که چهار برادر با هم در اسارت بودند البته یک خانواده دیگری داشتیم که پدر به همراه دو فرزندش اسیر بودند یعنی خانواده بهارستانی شامل: حیدر بهارستانی پدر، غلام بهارستانی پسر که سرباز بود و قنبر بهارستانی نوجوان ده ساله ایشان، به هرحال دو برادر اسیر شده باشند متعدد داشتیم ولی چهار برادر فقط خانواده آقاییها بودند و اگر مورد دیگری هم بود ما خبر نداشتیم.
▪️اسارت اکبر و جعفر آقایی!
دوم مهرماه پنجاه و نه اکبر آقایی در حال ماموریت با ماشین بانک که جعفر نیز همراهش بود در حال رفتن از قصرشیرین به کرمانشاه بودند که به اسارت ارتش متجاوز بعثیها در آمدند و بعد از طی کردن مسیر انتقال به بغداد در استخبارات عراقی به دفعات متعدد، مورد بازجویی قرار گرفتند و شکنجه شدند و بعد از یک هفته به زندان «فیضلیه» در حاشیه بغداد، منتقل شدند و ما با آنها در زندان بغداد آشنا شدیم.
▪️اسارت باقر آقایی
در همین مدت کوتاه، جعفر و اکبر عراقی خبردار شده بودند که برادر دیگرشان آقا باقر نیز اسیر شده است ولی از اسارت آقا یحیی خبر نداشتند ما پنج ماه تمام در آن زندان با اعمال شاقه بودیم، یادم میآید که اولین تئاتر اسارت را با امکانات بسیار محدود در همان زندان مرحوم آقا جعفر نوشته و اجرا کردند.
▪️اسارت یحیی آقایی!
روز اول اسفند پنجاه نه ما را با ماشینهای مخصوص حمل زندانی که شبیه قفس بود از زندان به ایستگاه را آهن منتقل کردند در ایستگاه راه آهن یک سالن مخصوصی بود برای جابجایی اسرا، خب اسرا هم مطالبی روی دیوارهای این سالن نوشته بودند دو مطلب قابل توجه بود. اول اسیری روی دیوار سالن با ذغال نوشته بود: «یریدون لیطفئو نورالله به افواههم والله متم نوره ولو کره الکافرون» این آیه در آن ظلمتکده اسارت پرتو افشانی میکرد و بسیار امیدبخش بود. مطلب دوم که دیدیم اسم یحیی آقایی بود که خبر از اسارت خود داده بود. درست یادم نیست، اکبر آقا بود یا مرحوم آقا جعفر که گفت: علی آقا! برادر دیگرمان نیز اسیر شده! حالا شدیم چهار برادر در اسارت!
چهار برادر هم اردوگاهی شدند!
ما را به موصل یک آوردند، آقا باقر را قبل از ما موصل یک آورده بودند و بعد از مدتی با تقاضا از صلیب سرخ، آقا یحیی را نیز از اردوگاه رمادیه آوردند. حالا چهار برادر دورهم جمع شده بودند و همه ده سال اسارت را با هم بودیم مدت کمی هم، هم آسایشگاه بودیم، تقریبا هر روز همدیگر را میدیدیم.
▪️رنج مضاعف خانواده آقاییها
ماهها در اسارت، فقط به فکر خودمان بودیم هیچ وقت هم متوجه نشدیم این چهار برادر از اینکه شاهد اسارت همدیگر هستند چی میکشند!
تازه این یک طرف قصه بود، طرف دیگر قضیه پدر و مادر این عزیزان بودند که خانه و زندگی خود را از دست داده و بعنوان آواره جنگی در کرمانشاه سکنی گزیده بودند. حال و روز این پدر مادر را میتوان از حال روز پدران و مادران خودمان که یک فرزندشان اسیر بود فهمید! روزگار میگذشت و اسارت سپری میشد. داستان ۱۸ اسفند ۶۲ را همگی هم بندیها بیاد داریم و این برادران به ردیف پشت سر هم از ماشین پیاده میشدند در حالیکه خودشان کتک می خوردند شاهد کتک خوردن برادرانشان نیز بودند.
▪️ چشم روشنی برادران!
▪️نامهها میرفت و میآمد فقط آقا جعفر متاهل بود و یک دختر داشت، عکسهای این کوچولو باعث آرامش برادران بود در نامه فقط خبرهای خوش را مینوشتند.
▪️شهادت پدر در وطن!
در حالیکه برادران آقایی اسارت طولانی خود را پست سر میگذاشتند، در تاریخ ۲۰ اسفند سال ۶۳ هواپیماهای جنگی عراق کرمانشاه را بمباران میکنند و پدر بزرگوار این عزیزان شهید محمد آقایی در این بمباران به فوز عظیم شهادت نائل میشود، از این به بعد باید این مادر به تنهایی این بار سنگین زندگی را بدوش بکشد اسارت فرزندان شهادت همسر، آوارگی جنگی و سرپرستی سایر فرزندان خدا به داد دل این مادر برسد.
▪️مادر طاقت نیاورد!
ایام سپری شد و ۲۶ مرداد سال ۶۹ از راه رسید باز هم باهم آزاد شدیم ولی هنوز برادران آقائی از شهادت پدر خبر ندارند، در مرز خسروی همشهریان خبر شهادت پدر را به آنها میدهند و آنها ایام قرنطینه را با داغ پدر سپری کردند و از طرف دیگر به مادر خبر دادند که عزیزانت آزاد شدهاند و بزودی به دست بوسی شما مشرف خواهند شد، ولی قلب این مادر طاقت نمیآورد و با شنیدن خبر آزادی عزیزانش از کار میافتد وقتی برادران به خانه میرسند دیگر مادر هم عروج کرده بود، غم پدر و مادر یکباره بر دلهای این عزیزان مینشیند و حالا جعفر نیز به پدر و مادر پیوست! روحشان شاد.
آزاده اردوگاه موصل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای روز آزادگان
روز دویدن کنعانها
روز در آغوش گرفتن یوسفها
به یاد بیقراری مادران و خواهران منتظر
🇮🇷 ۲۶ مرداد سالروز بازگشت آزادگان سرافراز
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم| لحظه ورود اسرای ایرانی به وطن پس از سالها اسارت
🔹کاروان اسرای ایرانی پس از سالها اسارت از مرز خسروی وارد خاک کشور میشوند و در میان استقبال گرم مردم و خانوادهها، نخستین گامها را بر سرزمین میهن برمیدارند.
بمناسبت ۲۶ مرداد ۱۳۶۹
سالگرد ورود ازادگان
@mfpa_ir
مرتضی رستی| ۲
خودشان را به دیوانگی زده بودند سربازی نروند
وقتی اسیر شدیم ابتدا ما را به العماره بردند و بعد من و یکی از دوستان را که هر دو مجروح بودیم از شهر العماره به بغداد در محلی که مثل پادگان بود منتقل کردند.
به بغداد که رسیدیم در آهنی بزرگی باز شد عده زیادی برهنه بودند! بعثیها با هر وسیلهای مشغول ضرب و تنبیه آنها بودند، با خودم گفتم اگر یکی از این کابلها یا میلگردها را بخورم تمامم.
زمین هم از گرما آتش به حدی که اصلاً بدنهای بی حس و حال ما طاقت نداشت.
در اتاقی را باز کردند ما را داخل اتاق روی زمین سیمانی انداختند و رفتند بدون حتی ملحفه یا بالشی برای زیر سر. در اینجا تعدادی اسیر بودند که اکثراً از ناحیه پا تیر و ترکش خورده بودند روی چند تخت بودند. اتاق پنجره ای رو به بیرون داشت برای همین آن تعدادی را که بیرون از اتاق لخت بودند میدیدیم که نگهبانها آنها را خیلی وحشتناک میزنند. ولی همین افراد که کتک میخوردند از کنار اتاق ما که رد میشدند یواشکی داخل اتاق ما کیک یا بیسکویتی میانداختند و میگفتند: اهلاً و سهلا و رد میشدند که مامورین نفهمند حالا اینها کی بودند که عربی حرف میزدند اون موقع زیاد متوجه نشدیم ولی بعداً شنیدیم اینها عراقی بودند که برای نرفتن به جنگ خودشان را به دیوانگی زدهاند مثلا یکی فقط پشتک میزد، یکی به هوا میپرید، یکی غلت میزد، یکی به دیوار لگد میزد و .....
دو نفر مشکوکی که تا آخر نفهیمیدم کی هستند!
در اتاق باز شد دو نفر را با لباس اسارت آوردند و کلی رسیدگی کردند امکانات دادند که احتمال دادیم اسیر قدیمی صلیب دیده باشند ولی مسلک و مرامشان چه بود نمیدانم چون این دو نفر به محض ورود شروع کردن به فارسی و با الفاظ رکیک فحش دادن و توهین و بیادبی کردن به مجروحین که درد میکشیدند و ناله میکردند. عراقیها هم از آنها حمایت میکردند و با ما با توپ و تشر برخورد میکردند. طوری شد که دیگر صدایی از کسی در نمیآمد که دیگر این آقایان ناراحت نشوند.
احتمال داشت از منافقین باشند
یک احتمال هم دادیم و آن این بود که شاید اینها از منافقین داخل اردوگاهها یا منافقین مترجم استخبارات باشند. هیچ اثری از بیماری یا دردمندی در آنها نبود و حتی یک بار هم دکتر نیامد معاینهشان کند که ما بفهمیم چه شدهاند. غذایشان هم خاص بود یعنی جدای از غذای دیگران و هر چه از پنجره هم داخل میانداختند اینها میگرفتند و میخوردند، به دیگران هم نه تعارف میکردند نه میدادند، حتی سیگار هم که آن بیرونیها داخل اتاق میانداختند اینها میکشیدند. تا آخرش نفهمیدیم اینها کی هستند! کلا دیوانه خانهای بود آنجا برای خودش!
پرستار شیعه عراقی هوای ما ایرانیها را داشت
من و دوست دیگر، با بدن مجروحی که رمقی در آن نمانده بود روی زمینهای داغی بودیم که احساس میکردیم روی تشکی از سوزن خوابیدهایم. مجروحین روی تختها هم که همه از ناحیه پا تیر و ترکش خورده بودند و تحرک نداشتند از آن دو نفر هم که توقع نداشتیم چون میدانستیم فقط فحش و ناسزا میگویند. ضمناً آقای پرستار عراقی هم هر روز با آمپولی که فکر میکنم آخرین سایز سرنگ بود میآمد و به همه ما با یک سوزن که مثل میخ بود تزریق میکرد و میرفت.
چی تزریق میکرد نفهمیدیم!
فردی میگفت: این پرستار شیعه است و آمپول چرک خشک کن میزنه. پرسیدم از کجا فهمیدی که شیعه است؟ گفت: تنها کسی است که هوای ما رو داره و ضمناً شیشه اون قاب عکس صدام بالاسر را آب دهان میاندازد و پاک میکند. میخواهد به ما بفهماند او هم از صدام بدش میاد و هوای ایرانیها رو داره البته مطرح کردن این موضوع قبل از آمدن آن دو اسیر بود.
با آمدن افراد مشکوک پرستار شیعه جرات نمیکرد کمک کند
بعد از آمدن این دو نفر مشکوک او هم جرات نمیکرد حرفی بزنه یا کاری بکنه دکتری هم آمد به ما قول عمل جراحی داد که درست روز عمل ما را منتقل کردند به بیمارستان نیروی هوایی، میگفتند: او هم شیعه بوده است.
آزاده تکریت ۱۱
#ازادگان #دفاع_مقدس #خاطرات #مرتضی_رستی
پرفسور احمد چلداویروایتگری___پرفسور_احمد_چلداوی.mp3
زمان:
حجم:
39.5M
۲۶ مرداد هر سال يادآور یکی از باشکوهترین ایام الله سرزمین مردان مرد، آزادگان گمنام و دلاوران اردوگاه های تا ۱۱ است!
👈 آزاده سرافراز، دکتر احمد چلداوی، ریاست محترم دانشگاه شاهد و استاد تمام دانشگاه علم و صنعت، ما را به میهمانی آزاده قهرمان علی ناصح فرد، معروف به «علی قزوینی» دعوت کرده اند!
قسمت اول صوت جناب ایشان را در بالا و دوم را در ادامه استماع بفرمایید.👇
◾چرا اسمت همش الله داره!؟
عین اله نصرالهی مجروح بود. آسایشگاه ۱۰ با هم بودیم. یک روز نگهبان قیس از عین اله پرسید «شینو اسمک؟» یعنی اسمت چیه؟
آنجا باید سه اسمه میگفتی، یعنی اسم خودت اسم پدرت و اسم پدریزرگت نصراللهی هم سه اسمه گفت:
عین الله (خودش)،
خیرالله (پدرش)
شکرالله (پدربزرگش)،
نصراللهی (فامیلیش)
آن نامرد هم شروع کرد با کابل زدن به کمرش و گفت عین الله, خیرالله، شکرالله! کل هم الله !!
یعنی همش الله الله الله!
معلومه داری منو دست میندازی! یا حزباللهی بازی در میاری! بنده خدا را کتک مفصلی زد که چرا همه اینها الله داره!