eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 ✅امام علی: کسی که سخت گیری کند، پشمان، خسته و بیمار می گردد. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ✅امام علی: کسی که سخت گیری کند، پشمان، خسته و بیمار می گردد. ❌اگر شما سخت گیری بی جا به خرج دهید و طرف مقابل در بیان آن سکوت کند؛ این سکوت و گذشت ها بسیار خطرناک است. 💔چرا که به مرور زمان روی هم انباشته شده و زمانی بروز می کند و فرد، بهانه گیری می کند و محیط خانواده ناآرام می شود. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 بلدی بگو 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دوستان شبتون بخیر اینجا کسی هست که تجربه سرباز فراری بودن داشته باشه خودش یا اطرافیانش؟یکی از دوستا سرباز فراریه و میخواد بدونه در چه حد اومدنشون به در خونه احتمال داره؟هفت ماهه نرفته.. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 پاییز سال ۱۳۷۵ بود... 🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پاییز سال ۱۳۷۵ بود... اون موقع‌ها سینما رفتن برای ما خودش یه قرار عاشقانه حساب می‌شد. نه پول زیادی داشتیم، نه ماشین، نه کافه‌های رنگارنگی بود که بشینیم و ساعت‌ها حرف بزنیم. خوشی‌مون همین بود که پنجشنبه عصر، یه فیلم ببینیم و توی راه برگشت، از هر چیزی حرف بزنیم جز تموم شدن قرارمون. من و اون تازه نامزد کرده بودیم. هر پنجشنبه می‌اومد دنبالم و با اتوبوس می‌رفتیم مرکز شهر. بلیت سینما رو از چند روز قبل می‌خرید که مبادا جا گیرمون نیاد. یه پنجشنبه بارونی، وقتی رسیدم دم سینما، دیدم با موهای خیس ایستاده و دو تا بلیت توی دستشه. از خیس شدنش خندم گرفت. گفتم: «خب، چترت کجاست؟» گفت: «چتر داشتم، ولی یه پیرمرد توی ایستگاه نداشت، دادمش به اون.» گفتم: «حالا خودت خیس شدی که چی؟» لبخند زد و گفت: «اون لازم‌تر داشت.» همون‌جا یه چیزی توی دلم تکون خورد. با خودم گفتم، کاش همیشه همین‌قدر مهربون بمونه. فیلم رو دیدیم، اما راستش نصف بیشترش یادم نیست؛ چون تمام مدت حواسم به دستش بود که کنار دستم روی دسته صندلی قرار گرفته بود و هر بار دست‌هامون اتفاقی به هم می‌خورد، هر دو وانمود می‌کردیم چیزی نشده! بعد از سینما، رفتیم یه مغازه کوچیک و دو تا شیرکاکائوی گرم خریدیم. پولمون به بیشتر از این نمی‌رسید، ولی اون شب برای من از هر مهمونی و هدیه‌ای قشنگ‌تر بود. چند سال بعد ازدواج کردیم. زندگی اومد و با خودش قسط و خرج و بچه و هزار جور گرفتاری آورد. بعضی روزها اون‌قدر خسته بودیم که حتی فرصت نمی‌کردیم درست با هم حرف بزنیم. تا اینکه یه عصر پاییزی، وقتی داشتم کمد قدیمی رو مرتب می‌کردم، یه پاکت پیدا کردم. داخلش دو تا بلیت سینمای قدیمی بود که تاریخشون مربوط به همون پنجشنبه بارونی می‌شد. بردم نشونش دادم و گفتم: «ببین چی پیدا کردم!» چند لحظه نگاهشون کرد و بعد خندید: «یادته اون شب چقدر پول توی جیبم مونده بود؟ فقط به اندازه دو تا شیرکاکائو!» گفتم: «یادمه... ولی خوش گذشت.» رفت سمت کمد، کت قدیمی‌ش رو آورد و از جیبش یه کاغذ تاخورده درآورد. با تعجب گفتم: «این دیگه چیه؟» گفت: «برنامه سینماهای شهره. امروز صبح دیدمش، گفتم بعد از این همه سال، دوباره ببرمت سینما.» نمی‌دونم چرا، ولی همون لحظه بغضم گرفت. اون عصر پاییزی، بعد از سال‌ها دوباره با هم رفتیم سینما. این بار موهای اون جوگندمی شده بود و من برای خوندن نوشته روی بلیت، عینکم رو از کیفم درآوردم. اما وقتی چراغ‌های سالن خاموش شد، آروم دستم رو گرفت؛ درست مثل همون سال‌ها. بعضی آدما وقتی عاشقت می‌شن، فقط یه فصل از زندگیت رو قشنگ نمی‌کنن... کاری می‌کنن که حتی بعد از گذشت سی سال، با گرفتن دستشون، دوباره همون دختر بیست‌ساله بشی که برای یه پنجشنبه عصر و دو تا بلیت سینما، تا صبح لبخند روی لبش می‌موند. 🍂🎬❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 امشب زدیم بیرون، همین‌جوری بی‌برنامه… یه آهنگ گذاشتیم، از این حرف به اون حرف پریدیم، وسط راه هم کلی خندیدیم 😄❤️ گاهی لازم نیست برای خوشحال بودن اتفاق بزرگی بیفته؛ همین که دلت با یکی خوش باشه و از کنار هم بودن خسته نشین، خودش قشنگ‌ترین اتفاقه .. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
يزدان هم که مي‌ديد ننه چمان چشم ازم برنمي‌داره بیشتر از من کلافه شده بود؛ از فکر اینکه ننه چمان فهميده باشه من با يزدان از عمارت می‌رم بیرون رعشه به جونم می‌افتاد و جرات نمي‌کردم از کنارش تکون بخورم. رفتن و برگشتن ملک خاتون و باباخان از شهر کلا یک هفته بیشتر نشد و توي اون یک هفته انقدر کار داشتیم که مثل باد گذشت و ملک خاتون با کلي خريد که هم برای نهال بود هم برای من از شهر برگشت عمارت و با ذوق و شوق برای خودش مهماني راه انداخت تا همه دونه به دونه جهيزيه‌ي نهال رو ببينن و بعد بچینه داخل صندوقچه‌ها. ملک خاتون که طبق‌هاي خانم‌بالا حسابي به چشمش اومده بود برای نهال همه چی خریده بود و دايه و عمه‌هام هي پشت هم مي‌گفتن چه واجبه این همه خرید خاتون، مگه خونه‌ي جهان خان قحطی اومده که انقدر بار عروس می‌کنی؟ فردا مردم بگن از خدا خواسته بودن دختر بدن انقدرم جهاز بدن! اما ملک خاتون گوش به هیچ کدوم این حرف‌ها نمی‌داد‌ و حتی از وسیله‌های اعیونی خودش هم توي صندوقچه‌های نهال گذاشت تا چیزی کم و کسر نباشه. شور و شوق جشن های نهال حسابي عمارت رو پر کرده بود، هر روز مهمان‌هاي عمارت بیشتر مي‌شدن و یک هفته قبل از عروسی هر روز دیگ‌های غذا توي عمارت به راه بود و صداي دايره زدن عمه منیژه که خیلی هم احوال خوبی نداشت توي عمارت مي‌پيچيد. دلم مي‌خواست توي اون شلوغي‌ها از عمارت بزنم بیرون و برم باغ انار تا دوباره تار دستم بگيرم اما ننه چمان حواسش جمع تر از اونی بود که بتونم از چشمش دور بشم و خيالم راحت باشه که دنبالم نمي‌گرده، انگار مثل يه پرنده افتاده بودم توي قفس و نمي‌تونستم پرواز کنم. بالاخره بیست روزي که خانواده‌ی جهان خان وعده داده بودن از راه رسيدن و روز اول خانم‌بالا با زن‌هاي طايفه شون برای بند انداختن نهال اومدن و با صداي نوازنده‌هايي که با خودشون آورده بودن همه برای تماشا، از اتاق اومديم بيرون تا ببینیم خانم بالا باز برای عروسش چيکار کرده. با ديدن طبق‌هايي که نمي‌دونستیم این بار برای نهال چی آورده حسابي تعجب کرده بودیم، خانم بالا با غروري که کم از ملک‌خاتون نداشت با سه تا دخترش جلوتر از همه می‌اومدن و ملک خاتون از پله‌ها پایین رفت برای احوالپرسي. همه برای بند انداختن نهال توي اتاق جمع شدن، جشن های...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... .. ‌
با کنجکاوی نگاهی به بهادر انداختم ! از شنیدن اسم ایوب قلبم  تالاپ و تلوپ صدا داد و  حس کردم  از ترس  بند دلم پاره شد . برای این که بهادر متوجه ی تغییر حالتم نشه ، نگاهم رو ازش دزدیدم و در حالی که سعی می کردم خونسرد  جلوه کنم  گفتم : ایوب !  پسر دایی مصطفی رو میگی ؟؟ بهادر گفت : آره دیگه . مگه چند تا ایوب هست که تو می شناسیش ؟! تو اون لحظه اون قدر ذهنم پریشون شده بود که  قدرت تمرکز نداشتم و حس می کردم  بهادر ممکنه صدای ضربان قلبم رو بشنوه و بهم شک کنه  اما  به هر جون کندنی بود با بی تفاوتی گفتم :  میدونم کی رو گفتی ! تعجبم از این جهت بود که ایوب نه تنها از تجارت هیچ  سر رشته ای نداره ، بلکه  هر بار می خواد کاری کنه ، یه گندی می زنه که خرابکاریش فقط با معجزه  درست می شه . یه وقت کاری رو به اون نسپرید ها بیچاره می شیم . اصلا به نظرم  شما دیگه نیاز به وردست و پادو و شریک  ندارید ! ماشالا چند تا برادردید ! احمد و محمود و رضا هم که هستن ! پشت هم رو بگیرید و به هم کمک کنید از پس همه چيز بر می‌آید ! بهادر چشم هاش رو بست و با لحن خواب آلودی گفت : بحث این مه ما چند نفریم نیست !  ایوب فکرش خوب کار می کنه ، لااقل با حرف هایی که امروز زد این طور نشون داد ! از این حرف ها گذشته آقا جانت آوردتش تو کار ! گویا  اول پیشنهادش رو به خود آقا جانت داده . آقا جانت هم وقتی دیده  بی راه نمی گه  با خودش شریکش  کرده .  به نظرم کسی رو که آقا جانت تایید کنه ، کار بلده !  در ضمن ایوب و رضا خیلی با هم رفیقن ، رضا امروز خیلی پشت ایوب دراومد !  تجارت که شوخی نیست ! به نظرم اگر رضا می دونست ایوب  هیچی بارش نیست اون طوری پشتش در نمی اومد ! از اولش هم باید حدس می زدم ایوب یه کاره و بیکاره این طوری عرض اندام نمی کنه ! پس پای رضا و منافعش در میون بود و خدا می دونه چه حقه ای توی کارش بود و با چه دروغ و دغلی آقا جان رو پخته بود تا پای ایوب رو به این ماجرا باز کنه ! اما مطمئنم پشت این شراکت یه منفعت بزرگ برای رضا بود و گرنه تا جایی که یادم می اومد رضا همیشه  ادعای بزرگی می کرد و  می خواست اختیار همه چیز رو خودش دست بگیره و حتی سر این موضوع گاهی با احمد و محمود که از اون بزرگ تر بودن هم بحث می کرد 🌸 ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا