eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 فرض کن همسرت از چیزی ناراحته؛ شاید توی کارش به مشکل خورده، از یک اتفاق خانوادگی دلگیره یا بابت موضوعی که براش مهم بوده، ناامید شده. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 فرض کن همسرت از چیزی ناراحته؛ شاید توی کارش به مشکل خورده، از یک اتفاق خانوادگی دلگیره یا بابت موضوعی که براش مهم بوده، ناامید شده. تو هم از روی دلسوزی شروع می‌کنی به گفتن اینکه باید چی کار کنه، چطور جواب بده و چطور مشکلش رو حل کنه. اما وسط حرف‌هات می‌بینی ساکت شده و دیگه چیزی نمی‌گه. گاهی دلیلش اینه که آدم وقتی ناراحته، قبل از هر راهکاری دلش می‌خواد احساس کنه تنها نیست. لازم نیست برای هر مشکلی که همسرت تعریف می‌کنه، فوراً یک جواب آماده داشته باشی. گاهی همین که کنارش بشینی و بگی: «می‌فهمم این اتفاق چقدر ناراحتت کرده.» یا: «می‌دونم چقدر برات مهم بود که این کار درست پیش بره.» می‌تونه بیشتر از ده تا نصیحت بهش آرامش بده. البته اگر ازت نظر خواست، با هم دنبال راه‌حل بگردید؛ اما قبلش مطمئن شو که واقعاً به دنبال راهکاره، نه فقط کسی که حرفش رو بشنوه. زندگی همیشه پر از مسئله‌هایی نیست که بشه همون لحظه حلشون کرد. بعضی روزها فقط باید کمی کنار هم موند تا آدم توان روبه‌رو شدن با مشکلات رو دوباره پیدا کنه. گاهی بهترین جمله برای همسرتان این نیست که «می‌دونم باید چی کار کنی»؛ همین است که «لازم نیست این روز سخت رو تنهایی بگذرونی». پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 پاییز سال ۱۳۷۰ بود... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پاییز سال ۱۳۷۰ بود... اون موقع‌ها خونه‌ها هنوز حیاط داشتن، عصرها بوی هیزم و برگ خیس توی کوچه می‌پیچید و صدای فروشنده‌ای که از سر کوچه داد می‌زد، با صدای بارون قاطی می‌شد. من تازه عروس شده بودم و هر روز عصر، پشت پنجره آشپزخونه می‌ایستادم و به کوچه نگاه می‌کردم. نه اینکه کار خاصی داشته باشم... فقط منتظر بودم شوهرم از سر کار برگرده. اون روز بارون شدیدی می‌بارید. داشتم استکان‌ها رو جمع می‌کردم که دیدم از ته کوچه پیداش شد؛ با همون چتر قرمز قدیمی که مال خواهرش بود و همیشه مسخره‌ش می‌کردم که چرا یه چتر مردونه نمی‌خره! وقتی رسید دم در، دیدم چتر رو بسته و خودش تا کمر خیس شده. با تعجب گفتم: «آخه مرد حسابی، چرا زیر چتر نرفتی؟» کاپشنش رو درآورد و گفت: «یه خانم مسن سر راه ایستاده بود، چتر نداشت. رسوندمش تا دم خونه‌شون.» من غر زدم که سرما می‌خوره و چرا این‌قدر به فکر بقیه‌ست، ولی رفتم حوله آوردم و موهاش رو خشک کردم. اون شب شام ساده‌ای داشتیم؛ سیب‌زمینی و تخم‌مرغ با گوجه‌هایی که از باغ پدرم آورده بودیم. بخاری نفتی گوشه اتاق روشن بود و پنجره از بخار چای مات شده بود. وسط شام، یهو گفت: «راستی، چتر قرمزه رو نگه دار.» گفتم: «واسه چی؟ دیگه از این چترای قدیمی خسته شدم!» گفت: «شاید یه روزی من نبودم که بیام دنبالت، این چتر رو برداری و یادت بیاد یه نفر همیشه دلش می‌خواست تو زیر بارون خیس نشی.» اون موقع خندیدم و گفتم: «حرفای عجیب نزن، تازه اول زندگی‌مونه!» سال‌ها گذشت... خونه‌مون عوض شد، بچه‌هامون بزرگ شدن و چتر قرمز کم‌کم رنگ‌وروش رو از دست داد. یه روز خواستم بندازمش دور که دیدم همسرم از پشت سر گفت: «نندازش، هنوز سالمه!» حالا هر وقت عصر پاییزی بارون می‌گیره، چتر رو از کمد درمیارم و می‌ذارم کنار در. دیروز همسرم از سر کار برگشت، چتر رو دید و خندید: «هنوز نگهش داشتی؟» گفتم: «آره... چون بعضی چیزا رو آدم به خاطر خودشون نگه نمی‌داره، به خاطر خاطره‌ای نگه می‌داره که بهش وصلن.» اومد کنارم ایستاد، از پنجره به بارون نگاه کرد و گفت: «پس فردا عصر، اگه بارون گرفت، با همین چتر بریم یه دوری بزنیم؟» من لبخند زدم و گفتم: «فقط این دفعه قول بده خودت هم زیر چتر بمونی!» خندید و دستم رو گرفت. و من با خودم فکر کردم، چه خوبه آدم بعد از این همه سال، هنوز کسی رو داشته باشه که قرارهای عاشقانه‌شون به جای تموم شدن، فقط شکلشون عوض شده باشه... 🍂❤️ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 برای خانومی که صنف آرایشگری داره 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 . راستش اگر واقعاً داره می‌گه جنس‌هاتون تقلبیه یا تاریخ مصرف نداره، موضوع فقط رقابت نیست و ممکنه به اعتبار و فروش شما آسیب بزنه. اگر شواهد مشخص دارید، مستند نگهشون دارید و در صورت ادامه پیدا کردن این رفتار، از مسیر قانونی یا صنفی پیگیری کنید. 🍃🍃 یه چیزی بگم؟ گاهی بهترین جواب به رقیب اینه که مشتری وقتی از مغازه شما بیرون می‌ره، از خریدش راضی باشه و دوباره برگرده. تخفیف مناسب، برخورد محترمانه و راهنمایی صادقانه خیلی بیشتر از بدگویی به نفع کسب‌وکارتون تموم می‌شه. 🍃🌸 من با این قسمت موافق نیستم که همیشه باید سکوت کرد و گفت کار خودم رو می‌کنم. وقتی کسی عمداً اعتبار آدم رو زیر سؤال می‌بره، باید حد و مرز مشخص کرد. البته نه با تهدید و دعوا؛ یک گفت‌وگوی جدی و مستند که بفهمه اجازه نمی‌دید هر حرفی درباره کسب‌وکارتون زده بشه. 🍃🌸 هم‌صنف بودن یعنی شاید امروز مشتری من از شما خرید کنه و فردا مشتری شما از من؛ این دلیل نمی‌شه بخوایم به هم ضربه بزنیم. بازار با اعتماد می‌چرخه. امیدوارم بتونید بدون درگیری از اعتبارتون دفاع کنید و اجازه ندید رفتار یک نفر تمام زحمات چند ساله‌تون رو تحت تأثیر قرار بده. 🌹 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
جشن‌های نهال یکی از یکی اعيوني‌تر بود و هر روزي که قرار بود خانواده جهان خان بیان عمارت، ما دخترها از ذوق دورهم جمع می‌شدیم و توي خیالمون مي‌گفتیم: حتمي این بار فلان چیز رو مياره خانم بالا و هر دفعه با ديدن کادوهایی که برای نهال می‌آوردن حسابي ذوق می‌کردیم و به نهال حسوديمون مي‌شد. روز حنابندان نهال با اومدن مردهای طايفه‌ي جهان خان، عمارت باباخان انقدر شلوغ شده بود که به عمرم نديده بودم، جهان خان و دو تا پسرهاش که حسابي شکل هم بودن و من نمي‌دونستم کدوم یکی شاپوره کدوم کاووس جلوتر از مهمان‌ها می‌اومدن و من و بقیه دخترها از توي ايوون نگاهشون می‌کردیم و با هم پچ پچ می‌کردیم. انگاري کاووس هم دل دخترها رو برده بود و دخترها با خنده مي‌گفتن: کاش خانم بالا ما رو برای کاووس پسند کنه! برای حنا گذاشتن دست‌های نهال که توي اتاق جمع شديم، دايه کاسه‌ي حنا رو داد دست من که برم داخل و با رفتنم توي اتاق خانم بالا ابرويي بالا انداخت و رو به ملک خاتون گفت: نمي‌دونستم دو تا دختر داری خاتون جان! ملک خاتون خنده‌ای به صورتش انداخت و گفت: دختر من نیست، دختر چمان خانمه، دختر کوچيکه‌ي اسفندیار خان. خانم بالا که هنوز نگاهش روی من بود و سر تا پام رو ورانداز مي‌کرد با خنده گفت: چه چشم و ابرویی هم داره ماشاءالله، انشاءالله عروسيش و با خنده نگاهش رو از من گرفت! من که تا اون روز فقط از قشنگي‌هاي نهال تعريف شنیده بودم با حرف‌هاي خانم بالا توي دلم قند آب مي‌کردن و با خجالت سرم رو انداختم پايين و کاسه‌ي حنا رو گذاشتم جلوي نهال. عمه‌هام دست و پای نهال رو حنا مي‌زدن و من هر بار که سرم رو بلند مي‌کردم نهال رو ببینم نگاه‌هاي خانم بالا به نگاهم گره مي‌خورد و با خجالت رو ازش برمی‌گردوندم. اون شب خانم بالا بین هر دوباری که عروسش رو نگاه مي‌کرد یک نگاه هم به من مينداخت و من ذوق مي‌کردم از اينکه به چشم خانم بالا قشنگ اومدم. آخر شب موقع رفتن، خانم بالا، ملک خاتون رو بغل کرد و با خنده گفت: فردا ديگه نهال عروس عمارت منه خاتون، امشب يه دل سير دخترت رو ببین که ديگه ما می‌بریمش و بعد رو به ننه‌چمان کرد و با همون خنده گفت: چمان خانم بعدش هم نوبت دختر شماست و از در اتاق رفت بيرون! ملک خاتون که با حرفِ خانم بالا بغض به گلوش نشسته بود...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
با تردید گفتم : بهرحال یک سر این ماجرا پای بهادر و حاج مراد در میون هست ! حق دارم نگران باشم ! این وسط هر اتفاقی بیافته خواهی نخواهی عواقبش دامن ما رو هم می گیره ! اما از این حرف ها گذشته به نظرم ایوب یه فکر و خیال هایی تو سرش داره ! احتمالا می خواد به آقا جان ضربه ای بزنه که یهو یادش افتاده تو تجارت دستی بر آتش داشته باشه . و گرنه پسر خامه فروش رو چه به تجارت قالی و زعفران ! با تموم شدن حرفم مادرم ابرو در هم کشید و گفت : حیا هم خوب چیزیه والا ! شوهرم شوهرم ! تو جز بدنام کردن ایوب کار دیگه ای نداری دختر ! به قول خودت شب تا صبح چشم رو هم نگذاشتی که سر صبحی بیای بد ایوب رو پیش من بگی ! ایوب از ما ناراحته درست ! کینه به دل گرفته درست ! اما اون قدر بچه و احمق نیست که به خاطر یه اشتباه کوچیک تو سرش نقشه بکشه و دست از پا خطا کنه . از این حرف ها گذشته رضا میگه خودش حواسش به همه چیز هست و حساب کتاب همه جا رو کرده ! بعد هم آه سردی کشید و گفت : خدا رو چه دیدی شاید این تجارت سبب خير شد و ناراحتی ایوب برطرف شد . والا دلم برای دیدن محبوبه پر می زنه. بی بی بیچاره این دختر رو به امید ما گذاشته و رفته ! اما خبر نداره از فردای عروسی ، نه ما اون رو دیدیم ، نه اون ما رو دیده . با تموم شدن حرف مادرم پوزخندی زدم و گفتم : خوبه والا ، غم غریبه ها رو می خورید اما از دیروز تا حالا که من با این سر و شکل اومدم خونتون عین خیالتون نیست ! حتی از دیشب تا حالا یک کلام به بهادر نگفتید این چه بلاییه سر دختر من آوردید ، حساب کار دستشون بیاد و فکر نکنن من بی کس و کارم ! مادرم با حرص نگاهی به ایوون انداخت و با صدای آروم و پر حرصی گفت : آخه محبوبه دوره نیافتاد دنبال شوهر و خانواده ش رو بی آبرو نکرد . محبوبه دوست و دشمن رو به ننه باباش نخندوند و ایل و تبارش رو رسوا نکرد ! محبوبه سنگین و رنگین نسشت تا بخت در خونه ش رو زد و رفت سر خونه و زندگیش ! اما تو چی کار کردی ! با گندی که بالا آوردی فقط زبون طلعت و اعظم رو سر من بیچاره دراز تر کردی ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________