🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام وقتتون بخیر
برای خانمی که گفتن ۲۰سالشونه و باردارن
قرص ب۶و دمیترون هیچ مشکلی برای جنین ایجاد نمیکنه
من خودم سر دو تا بارداری هام مدام از این دو تا قرص استفاده میکردم تازه من تا توی اطاق زایمان حالت تهوع داشتم 😜😂
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
به نظر من صمیمیت با همکار وقتی دردسرساز میشه که جای صمیمیت با همسر رو بگیره؛ یعنی حرفها و احساساتی رو که باید با همسرت در میون بذاره، فقط با اون شخص مطرح کنه و تو رو از خودش دور کنه. ببین واقعاً چنین تغییری توی رابطهتون اتفاق افتاده یا نه.
🍃🌸
من جای تو بودم، اول مشخص میکردم دقیقاً کدوم رفتار ناراحتم کرده، بعد درباره همون حرف میزدم. چون اگر بحث به اتهام و انکار کشیده بشه، ممکنه اصل موضوع گم بشه. هدفت باید روشن شدن حقیقت و مشخص شدن حد و مرزها باشه، نه اینکه حتماً ثابت کنی حق با توئه.
🍃🌸
یه نکته رو هم فراموش نکن؛ برای حفظ زندگی مشترک نباید هر نگرانیای رو قورت بدی و به روی خودت نیاری. اگر ارتباطی واقعاً از حد معمول گذشته، حق داری دربارهاش سؤال کنی و انتظار شفافیت داشته باشی. اما قبل از اینکه اسم خیانت روش بذاری، به خودت فرصت بده واقعیت رو بفهمی. اعتماد مهمه، ولی اعتماد به معنی نادیده گرفتن احساسات خودت نیست.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
پاییز سال ۱۳۷۶ بود... 🍂
اون موقعها که نه گوشیای بود، نه پیام عاشقانهای که نصفهشب بفرستی، نه میشد هر وقت دلت گرفت صدای طرف مقابلت رو بشنوی؛ برای چند دقیقه حرف زدن با کسی که دوستش داشتی، باید کلی نقشه میکشیدی!
من و رضا تازه نامزد کرده بودیم. خونهشون اونطرف شهر بود و خانوادههامون هم روی رفتوآمدمون حساس بودن. تنها راهی که داشتیم، تلفن همگانی سر خیابون بود.
هر پنجشنبه عصر، درست ساعت پنج، میرفتم سراغ همون تلفن سبز رنگ کنار روزنامهفروشی. رضا از محل کارش زنگ میزد و اگه من به موقع میرسیدم، چند دقیقهای با هم حرف میزدیم.
یه پنجشنبه بارونی، دیر رسیدم. وقتی به تلفن رسیدم، خبری از رضا نبود. با دلخوری برگشتم خونه و تمام شب فکر کردم شاید یادش رفته یا دیگه مثل قبل مشتاق نیست منو ببینه.
فردای اون روز، خواهرش اومد خونمون و یه سکه قدیمی گذاشت کف دستم.
گفت: «رضا گفته اینو بده بهت و بگو دیروز هرچی گشت، نتونست از تلفن زنگ بزنه. سکه رو هم از جیبش پیدا کرده، گفته مال تو باشه که دفعه بعد منتظر نمونی!»
سکه رو گرفتم و خندیدم. پشتش با خودکار یه جمله نوشته بود:
«اگه یه روز صدای منو نشنیدی، فکر نکن دلم باهات حرف نزده.»
اون جمله رو سالها نگه داشتم.
ازدواج کردیم، خونه ساختیم، بچهدار شدیم و زندگی با تمام سختیها و شیرینیهاش گذشت. تلفن همگانیها کمکم جمع شدن و اون خیابون قدیمی هم شکل دیگهای گرفت.
تا اینکه چند روز پیش، داشتم وسایل قدیمی رو مرتب میکردم که سکه از لای یه دفترچه افتاد روی زمین.
همسرم سکه رو برداشت، چند لحظه نگاهش کرد و خندید.
گفت: «وای، این هنوز پیشته؟»
گفتم: «مگه میشه بندازمش دور؟ اون روز فکر کردم فراموشم کردی، ولی تو حتی یه سکه هم پیدا کردی که بهم بگی یادت هستم.»
خندید و گفت: «اون روز خودم بیشتر از تو ناراحت بودم. میدونی چند بار رفتم سراغ اون تلفن که شاید تو برگشته باشی؟»
بعد سکه رو گذاشت توی دستم و گفت: «حالا دیگه لازم نیست منتظر تلفن همگانی بمونی؛ هر وقت دلت گرفت، خودم کنارتم.»
منم گفتم: «ولی قبول کن اون چند دقیقه حرف زدن، از صدتا تماس تصویری امروزی قشنگتر بود!»
هر دو خندیدیم...
بعضی عشقها مال دورانیان که برای شنیدن صدای همدیگه باید صبر میکردیم، دلتنگ میشدیم و گاهی با یه سکه کوچیک، یه دنیا حرف به هم میزدیم.
شاید قشنگی عاشقی قدیم همین بود؛ آدمها کمتر به هم دسترسی داشتن، ولی برای رسیدن به هم بیشتر تلاش میکردن. ❤️📞🍂
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
راستش من بیشتر از صمیمیت با همکار، از پنهانکاری میترسم. چون همکار بودن و صحبت کردن طبیعیه، ولی اگر پیامها و رفتارها طوری باشه که آدم مجبور بشه همهچیز رو مخفی کنه، اونوقت اعتماد بین زن و شوهر آسیب میبینه. باید روشن بشه دقیقاً چه اتفاقی افتاده.
🍃🌸
عزیزم، شک و تردید وقتی توی ذهن آدم جا باز میکنه، کمکم روی همهچیز سایه میندازه. نذار این وضعیت طولانی بشه. نه با عصبانیت بازخواستش کن، نه خودت رو مجبور کن وانمود کنی چیزی نشده. یه گفتوگوی جدی و آروم لازمه.
🍃🌸
من میگم حواست باشه فقط از روی ترس و حسادت تصمیم نگیری. ممکنه برداشتت درست باشه، ممکنه هم نباشه. قبل از هر نتیجهای باید واقعیت رو بفهمی. ولی همسرت هم باید بدونه که حفظ اعتماد فقط وظیفه تو نیست؛ اون هم باید برای آرامش رابطهتون تلاش کنه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
باسلام برای اون خواهری که شوهرش ویلا داره وخونه نمیاد نیماد به درک همان بهتر که نیاد میخاد درس اخلاق
به بچه ها بدهد میخاد برات زنداری کن .واگزارش بکن به خدا زندگیت را بچسب بچه ها را بزرگ ودرست
بزرگ کن.هم مادری کن وهم پدری .موفق باشید.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
هر چی امر کنه باید همون بشه؛ حتي نديده بودیم باباخان هم روي حرفش حرفي بزنه و حالا که اینجوری ميگفت، دايه حتمي بايد فردا با نهال راهي عمارت جهان خان ميشد و از حالا به بعد اونجا زندگی ميکرد!
طفلی دايه ديگه رو حرف ملک خاتون حرفي نزد و با غمي که به صورتش نشسته بود از جاش بلند شد و گفت: من برم بُقچهم رو جمع کنم و از در رفت بيرون.
با غمِ دايه که برای هممون عزیز بود دلمون رو غصه گرفت و پشت سر دايه یکییکی رفتيم اتاقهای خودمون.
ننه چمان اون شب تا صبح از فکر و خيال دايه خوابش نبرد و هي با خودش ميگفت: بيچاره پيرزن آخر عمري به خاطر نهال داره اسیر میشه و براش غصه ميخورد.
صبح با صداي ننه چمان زودتر از همیشه بیدار شدم و ننه چمان که داشت لباسهاش رو عوض ميکرد با ناراحتیای که از صداش معلوم بود گفت: پاشو تُرنگ جان، تا به خودمون بجنبیم قوم جهان خان از راه رسيدن و ميخوان نهال رو ببرن.
ميدونستم ننه چمان به خاطر دايه خیلی حال و حوصله نداره و برای همین تندي از جام بلند شدم تا يه موقع بهم تشر نزنه و قبل از اينکه ننه چمان بخواد دوباره صدام بزنه از اتاق رفتم بيرون تا دست و روم رو بشورم.
بعد از صبحانه مشاطهای که خانم بالا جلوتر فرستاده بود عمارت ما، شروع کرد سرخاب سفيداب مالیدن به نهال و عمه منیژه مثل همیشه صداي دايره زدنش به راه بود و دخترها همینطور که سفره عقد رو میچیدن برای نهال هم دست ميزدن و حسابي اتاق بزرگه رو شلوغ کرده بودن.
همه به خاطر نهال خوشحال بودن و فقط دايه بود که برعکس هر روز کِز کرده بود يه گوشه و به نهال نگاه ميکرد.
کار مشاطه که تموم شد ملک خاتون لباس دخترش رو تنش کرد، صورتش رو بوسيد و با بغضي که هي قورتش میداد گفت: بختت سفيد باشه دخترم، عمههام و خالههای نهال یکی یکی میبوسیدنش و هنوز خداحافظیمون با نهال تموم نشده بود که صداي ساز به گوشمون خورد و ملک خاتون با ناراحتی گفت: اين خانم بالا هم چقدر عجله داره، حالا ميذاشتي يکم دیرتر میاومدی خب و همینطور که زیر لب غرولند ميکرد، روبند نهال رو انداخت روي سرش و نشوندش پاي سفره عقد.
صداي نوازندهها که بیشتر شد ملک خاتون براي خوش آمدگویی به مهمانهاش رفت بيرون و خانم بالا مثل همیشه با دبدبه و کبکبه اومد داخل اتاقی که سفره...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..