🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
چه خوبه وقتی حالمون خوبه، به فكر خوب كردنِ حالِ بقيه هم باشيم
چه خوبه وارد جایی ميشيم با انرژی سلام كنيم
چه خوبه احوالِ همديگه رو پرسيم
چه خوبه همكارمونو ميبينيم تعريف كنيم ازش اونم ذوق كنه
چه خوبه دوتا چای بريزيم بشينيم كنار عزيزمون گل بگيم گل بشنويم زندگی كنيم چند دقيقه
چه خوبه به كسایی كه دوسشون داريم بگيم كه چقدر دوسشون داريم و چقدر عزيزن واسمون
چه خوبه گل هديه بديم به همديگه
چه خوبه كتابای خوب بخونيم و به همديگه بگيم تا همه لذت ببرن از اين نعمت
چه خوبه هوايِ دل همديگه رو داشته باشيم
چه خوبه واسه همديگه دعا كنيم سلامتی بخوايم شادی بخوايم موفقيت بخوايم ولی نه فقط واسه خودمون واسه همه واسه دنيا
چه خوبه كه خوب باشيم....
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
💗🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پسرخان بهم گفت متاسفانه برادرم نمیتونه صاحب فرزند بشه ولی عمارت ما وارث میخواد همون لحظه عا
💗🍃🍃🍃🍃🍃🍃
پسرخان بهم گفت متاسفانه برادرم نمیتونه صاحب فرزند بشه ولی عمارت ما وارث میخواد همون لحظه عاقد وارد اتاقم شد ...
💘دلتو بسپـار به من💘
💗🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پسرخان بهم گفت متاسفانه برادرم نمیتونه صاحب فرزند بشه ولی عمارت ما وارث میخواد همون لحظه عا
دیگه خبری از عصبانیت چند دقیقه قبل نبود، بی معطلی میز رو دور زدم و با پررویی رفتم کنارش نشستم.
به زور نگاهشو ازم گرفت و گفت:
- بچه غذا نخورده بود بردش، برو بیار غذاشو بخوره.
- میبرم بالا میخوره.
بدون اینکه نگاهم کنه به آرومی گفت:
- خودتم چیزی نخوردی.
نتونستم باز جلوی خودم رو بگیرم گفتم:
- انقدر دوستت دارم، که اصلا احساس گرسنگی نمیکنم عشقم .
قشنگ خندید از اون خنده قشنگاش که سالی یه بار دیده میشد و گفت:
- باشه بابا فهمیدیم... نمیخواد دیگه ادامه بدی بخشیدمت.
- عزیزم من حرفهای دلم رو میگم فقط... منظوری ندارم.
- همین امشب وسط دعوامون یادت افتاد حرفهای دلت رو بزنی!؟
- هووم... آخه تازه فهمیدم چقدر دوستت دارم شهروزخان.
خیره نگاهم کرد و گفت:
- بشین غذاتو بخور.
ظرف غذای خودم رو برداشتم و غذای گیتی رو هم ریختم روش و گفتم:
- میرم بالا شهروزخان!
چشمکی زدم و با حال خوبی رفتم بالا.
تو پلهها لبخندم کنار رفت پلک روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:
- خدایا شکرت امشب به خیر گذشت...
با گیتی شام خوردیم و از دل اون هم درآوردم.
از صبحه تنهاش گذاشته بودم و سر میز شام هم اونجوری طفلی رو فرستادیم بالا حالش گرفته بود.
یکم طول کشید شهروزخان بیاد.
حدس زدم اونم بره با مادرش حرف بزنه که از دلش دربیاره.
یه ساعتی گذشته بود که اومد بالا.
اونم یکم با گیتی وقت گذروند و بعد رفت به اتاقمون.
به سختی گیتی رو خوابوندم.
وارد اتاق که شدم ندیدمش، چشم چرخوندم تو بالکن پیداش کردم.
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام عزیزم میشه کمک کنی تورخدا
من دخترم سمت بدنم راست
خیلی درد میکنه وقتی راه میرم یا میخوابم خیلی تیر میکشه انگار چاقو به کلیه هام خیلی درد داره از این
میترسم کیسه باشه یا عفونت خیلی فکرم درد گیر کرده خانم تورخدا پیام
جواب بدین چی کار کنم راه خانگی هست چسز بخورم خوب بشم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به همگی من همیشه کانال دنبال میکنم شده جزعی از زندگیم برا اولین بار پیام میدم خواهشا اگه تجربه داشتید جوابم بدید ...
من دخترم ۱۴ سالش وقتی به دنیا اومد روزهای اول یه حرکت هایی داشت که بردم دکتر گفت تشنج نوار مغز و ام آر آی گرفتم و خلاصه با
تشخیص دکتر دارو ویتامین و فنوتوعین مصرف کرد تا ۱ سالگی از اون موقع هیچ داروی خاصی دیگه مصرف نکرده تا الان که ۱۴ سالش ولی بعضی
وقت ها حس میکنم یه سری رفتاراش عادی نیست مثلا تو مدرسه اصلا نمیتونه با کسی ارتباط بگیره ...یه وقت
هایی یه کاری که انجام میده مدام دوست داره همون کار و تکرار کنه انگار رو اون کار گیر میکنه ..مثلا جاشو پهن
میکنه اگه یه سانت این ور اون ور بشه ناراحتی میکنه یا باید وقتی میخاد تلویزیون نگاه کنه حتما باید کنترل تو دستش باشه بعد اصلا تحرک نداره
و تنبل الان قدش ۱۵۵ وزنش ۷۳ تو یه ماه ۳ کیلو وزن اضافه کرده خیلی نگرانم اگه وزنش همین جور پیش بره چی میشه باید پیش چه دکتری
ببرمش ...آیا بدنش از سردی که اینجوره یا نه ممنون از جواب دهی تون اجرتون با فاطمة زهرا....منم مامان یگانه
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خواهری که غذاشون آماده نبوده وشوهرش ناراحت شده نمی خوام کارشوهرتون روتایید کنم ولی من
تعدادی ازمحرم های مذکرم این مدلی هستن ( پسرم، بابام ، یکی از داداش هام) اگه غذا آماده نباشه خون جلو چشم هاشون رومی گیره 😂)
نا گفته نمونه خودمم این مشکل رو دارم گرسنه که بشم به شدت عصبی میشم🙈 )یعنی توخونه هیچ کاری نکنی کاری به کارت ندارن ولی امان از
روزی که غذا آماده نباشه اوایل ازدواجم بلدنبودم کلا خونه ی بابام شاهزاده بودم هیچ کاری نکرده بودم
به همین دلیل بلد نبودم اول غذاروبذارم بعد برم سراغ کارهام میرفتم سراغ کار غذاهم نداشتم
فشارم میوفتد موقع غذا ازهوش میرفتم😂 زنگ میزدم آقای همسر بیادیه آب قندی چیزی بریزه توحلقم
پاهام روبگیره بالا تافشارم بیادسرجاش😂خلاصه یه فیلمی بودم برای خودم آقای همسر درتحمل
گرسنگی صبور بود ولی من باچندلقمه سیرمی شدم بانخوردن غذابه موقع غش می کردم تا کم کم تجربه بهم یاد
داد اول غذام رو بار بذارم بعد برم سراغ بقیه کارها این همه داستان گفتم این روبگم بعضی آدم هاتحمل گرسنگی روندارن نه اینکه شکمو باشن
اتفاقا من خیلی کم غذامی خورم ولی گرسنگی به شدت اعصابمون رومیریزه بهم دکتر روانپزشک هم می گفت
گرسنگی وخستگی باعث بهم ریختن اعصاب میشه شماهم اول غذا رو بار بذار بعدکارهات روتقسیم کن کارت تموم نشد فردا بقیش روانجام بده
خودتم خسته نمیشی کمی هم ماگرسنگان بی تحمل رو درک کنید🤣🤣میوفتم رو دست خودتون 🤣ازماگفتن
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
تا استخونم رو میسوزوند به خودم میپیچیدم و حالا به جای صدای تار باباخان صدای شلاقش بود که داشت هوش از سرم میبرد و به خیالم داشتم کابوس میدیدم که باباخان اینجور افتاده به جونم، باباخان که از کتک زدن من دست کشید از اتاق زد بیرون و ننه چمان دوید داخل اتاق و داد کشید: ای از خدا بیخبرها یکی نیست به داد بچهم برسه؟ و نمیدونم کی اومد توی اتاق که من رو گرفت توی ب.غلش و رفت طرف اتاق ننه چمان.
چند روزی از درد به خودم میپیچیدم و انقدر لا جون شده بودم که اصلا حالیم نمیشد کی میاد کنارم و کی میره، فقط سوزش دواهای جیران خانم که روی زخمهام میمالید هوش به سرم میآورد و دوباره از دردی که توی تمام جونم پیچیده بود از حال میرفتم.
احوالم که روبراهتر شد با دیدن صورت ننه چمان که توی همین چند روز چین بهش نشسته بود و غم از چشمهاش معلوم بود، فهمیدم باباخان از حرفش کوتاه نیومده و قراره بختم رو به خ.ونِ پسر جهان خان ببندن و از از اون روز ندیدم که عمو عزیز یا یزدان توی عمارت پیداشون بشه.
غبار غم به عمارت پاشیده بودن و حالا دیگه کنیزها و نوکرها هم دلشون به حال ته تغاری اسفندیار خان میسوخت، چقدر دلم میخواست یه بار دیگه یزدان رو ببینم، یه بار دیگه کنار هم تار بزنیم و با همون حرفهای ساده از خاطرخواهیش برام بگه.
هر بار که به یزدان فکر میکردم انگار یکی چنگ مینداخت به قلبم و دلم میخواست زار بزنم اما اشکمم خشک شده بود و برای تقدیری که راهی برای عوض کردنش نبود اشک ریختن هم سودی نداشت.
تنها کسی که این میون به مراد دلش رسیده بود ملک خاتون بود که احوالش شده بود مثل قبل و خانمی میکرد به عمارتی که نحسیش دامن من رو گرفته بود، عمارت برام شده بود زندان و با دیدن دیوار پشت طویله یه حسرت بزرگ روی دلم بود که کاش دیوار پشت طویله هیچ وقت بالا نمیرفت و این بار برای همیشه از عمارت میرفتم بیرون و دیگه برنمیگشتم!
ننه چمان که انگار دیگه میدونست حکم باباخان عوض بشو نیست هر شب به جای قصههای شاه و پری برام از پستی و بلندی زندگی حرف میزد و بهم سفارش میکرد که محکم باشم، قوی باشم، هر کجا که بخت من رو با خودش کشوند برم اما ضعیف نرم، ننه چمان دست بین موهام میکشید و نصیحتم میکرد که گریه و زاری نکنم و هر موقع چشمهام گرم خواب...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..