eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 در جواب خانمی که از تاثیر شیره کندر بر بیماری ام اس پرسیدن : 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 https://eitaa.com/DeleToo/277254 در جواب خانمی که از تاثیر شیره کندر بر بیماری ام اس پرسیدن : اگر شیره کندر از خود کندر استخراج شده و عصاره کامل کندر باشه ،همون تاثیر رو داره . ولی بطور خاص کپسول گیاهی به نام ممورال که عصاره کندر و مورد تائید وزارت بهداشت هست ،ب رای بیماران ام اس تولید میشه و داروخانه های طب سنتی این کپسول رو دارند . بازهم تاکید میکنم حتما تحت نظر متخصص طب سنتی این دارو رو مصرف کنید . در ضمن ماساژ دست و پا با روغن بادام شیرین هم برای بیماران ام اس مفید است . پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
💗🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پسرخان بهم گفت متاسفانه برادرم نمیتونه صاحب فرزند بشه ولی عمارت ما وارث میخواد همون لحظه عا
💗🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پسرخان بهم گفت متاسفانه برادرم نمیتونه صاحب فرزند بشه ولی عمارت ما وارث میخواد همون لحظه عاقد وارد اتاقم شد ...
همون روزها با اومدن ناگهانی مارال خوشحالیم صد برابر شد. گیتی رو برده بودم بیرون وقتی برگشتم مارال رو توی عمارت دیدم. از دیدنش انقدر شوکه شده بودم که اصلا باورم نمیشد مارال باشه. البته تغییراتش هم باعث شد چند ثانیه شک کنم به اینکه خوده مارال هست. یکم چاق شده بود و گوشه‌های چشمش به خاطر آفتاب سوختگی لک و چروک شده بود ولی با اون حال باز هم زیبا بود. وقتی دیدمش انگار که مادرم رو دیده باشم. دوییدم ب.غلش کردم و اشک‌هام پشت هم روی گونه‌ام ریختن. اشک‌هام بند نمی‌اومد هی نگاهش می‌کردم دوباره محکم ب.غلش می‌کردم. - مرجان خانوم بابا بسه دیگه یه نگاه به ما هم بکن! با صدای شهروزخان که اینو با خنده گفت بود تازه به خودم اومدم و متوجه حضور اون و رسول شوهرمارال و سه تا بچه‌های مارال شدم. - وای ببخشید اصلا متوجه نشدم... با ذوق رفتم سمت بچه‌هاش و یکی یکی به آغو.ش کشیدم و ب.وسیدمشون. منم کنار مارال نشستم و با دلتنگی نگاهش کردم و پرسیدم: - کی اومدید!؟ - تازه... شهروزخان گفت این موقع بیایم تورو غافل‌گیر کنیم. نگاهی به شهروزخان که با لبخند نگاهم میکرد انداختم و گفتم: - واقعا غافل‌گیر شدم اصلا انتظارش رو نداشتم خیلی خوشحال شدم. - منم... دلم برات خیلی تنگ شده بود وقتی رسول گفت برگردیم تهران داشتم بال درمیاوردم برای اینکه ببینمت. با عشق خواهرانه‌ای نگاهش کردم. - خوب دیگه چه خبر چیکارها میکنید؟ چه عجب از روستاتون دل کندید. شروع کردیم به حرف زدن...
💘دلتو بسپـار به من💘
🍀🍀🍀🌹🌹🍀🍀🍀 من توی خونه مردی نشسته بودم که به بی‌رحمی معروف بود؛ کسی که فقط قصد داشت زجرم بده. 🍀🌹🍀🌹🍀
🍀🍀🍀🌹🌹🍀🍀🍀 من توی خونه مردی نشسته بودم که به بی‌رحمی معروف بود؛ کسی که فقط قصد داشت زجرم بده. 🍀🌹🍀🌹🍀
💘دلتو بسپـار به من💘
🍀🍀🍀🌹🌹🍀🍀🍀 من توی خونه مردی نشسته بودم که به بی‌رحمی معروف بود؛ کسی که فقط قصد داشت زجرم بده. 🍀🌹🍀🌹🍀
کره ها رو توی دوغ پر از یخ انداختم تا خودشون رو بگیرن بعد بذارم توی یخچال. به لطف یکی از اهالی روستا که توی تهران سر شناس بود و روش حساب میکردن و پولش از پارو بالا میرفت چند سالی میشد که هم دبیرستان اومده بود توی روستامون و هم مخابرات داده بودن و تقریبا همه ی خونه ها تلفن داشتن. دا شماره ی خونه ی عمو «جبار» رو گرفت و بعد از کلی تعارف واسه شام دعوتشون کرد. دل توی دلم نبود ببینم پرویز چی برام خریده. از ذوق کل خونه رو تمیز کردم و با پارچه همه ی اتاق رو برق انداختم. دا تدارکات شام رو فراهم کرد و من خورده کاری های توی آشپزخونه رو. رفتم تو اتاق تا یکی از لباس های تازه دوخته شده ام رو انتخاب کنم واسه شب. نگاهی توی آئینه کردم. زیبایی خدادادی داشتم که همیشه زبان زد خاص و عام بودم. زن عمو شوکت مادر پرویز همیشه به دا میگفت: - تو باید پنج، شیش شکم دختر میاوردی اون وقت خواستگارا پاشنه ی در رو از جا در میاوردن. دروغ چرا تکبر خاصی بهم دست میداد وقتی ازم تعریف میکردن. وقتی که بعد از سه تا پسر خدا منو بهشون داده بود. همه جوره هوامو داشتن. گرچه پسر دوست بودن همه ی طایفه و روستا امری عادی بود. لباس سبزم را با دامن پرچینم تن کردم. کمی کرم که تحفه ی عمه ام بود که از شهر آورده بود رو به صورتم زدم. توی دلم ذوق زده بودم از عیدی که قرار بود پرویز بیاره. از وقتی که من به دنیا اومده بودم، اسممون رو روی هم گذاشته بودن؛ ولی فقط چندماهی بود که نامزدیمون رو رسمی کرده بودیم. به قول عمو جبار صبر کردیم تا عروس بزرگ بشه. سر بندم رو بستم و از اتاق زدم بیرون. شاد و خرامان توی هوای سرد و سوز دار اواخر اسفندماه برای بار آخر سری به اتاق پذیرایی زدم تا ببینم همه جا مرتبه. خونه ی ما حیاط خیلی بزرگی داشت. گوشه ی حیاط قفسی ساخته بودیم و مرغ و خروس و غاز و اردک داشتیم. طویله طرف دیگه ی حیاط بود و چند راس گاو و گوسفند داشتیم که ما رو از خرید مایحتاجمون بی نیاز میکرد. تقریبا به جز معدود افرادی همه ی اهل روستا گاوداری و دامداری میکردن و اغلب کشاورزی میکردن. لباس های دا رو آماده کردم و پشت در حموم دادم دستش. آبگرمکن نفتی بزرگی داشتیم که یک روز درمیون نفتش تمام میشد و باید دوباره پرش میکردیم. بیشتر وظیفه های توی خونه روی دوش دا و خودم بود. برادر بزرگم عباس زن گرفته بود و دوتا بچه داشت. برادر دومم شهرام بود که یک سالی بود زن گرفته بود و هنوز بچه نداشت. جواد هم عزب بود و پیش خودمون زندگی میکرد. دا قصد داشت به زودی براش آستین بالا بزنه
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
رفتیم بیرون. همه برای نو عروس عمارت توی حیاط جمع شده بودن و صدای ضجه‌های ننه چمان شده بود ساز و آواز عروسی من، عمه منیژه به جای کِل کشیدن به س.ینه‌ی خودش می‌کوبید و خ.ونِ کاووس شده بود حنای بسته شده به دست و پاهام، آخرین نفری که توی بغلم گرفتم جاوید بود که سپردم مراقب ننه چمان باشه و سوار اسب شدم و از عمارت باباخان برای همیشه پا گذاشتم بیرون. از تمام رسم خو.نبس فقط همین رو می‌دونستم که هرکی خو.نبس شد دیگه نه این طایفه از خودشون می‌دوننش و نه اون طایفه قبولش دارن. با بغضی که داشت خفه‌م می‌کرد، راهیِ عمارت جهان خان شدم و حرف‌های ننه چمان توی سرم می‌چرخید که می‌گفت‌: محکم باش، شیرزن باش دخترم، گریه دردی رو دوا نمی‌کنه، اما پس این آتیشی که به دلم افتاده بود رو چجوری باید آروم می‌کردم! مگه چند سال داشتم که اینجوری بخت سیاه بهم رو کرده بود و روزگارم شده بود همرنگ همون چشم و ابروی سیاهی که زن‌عمو هیچ وقت دوستشون نداشت و آخر به مراد دلش رسید. با فکر اینکه حالا زن عمو یکی دیگه رو برای یزدان نشون می‌کنه و یه عروس دیگه می‌شه شریک تار زدن یزدان، زیر همون رو اندازی که ننه چمان انداخته بود روی سرم ریز ریز اشک می‌ریختم و نمی‌دونستم از حالا به بعد قراره چی به سرم بیاد. تا عمارت جهان خان برام قدر هزار سال گذشت و نزدیک عمارت که رسیدیم سیاهه‌ی مردهای عمارت جهان خان که انگار خبر از اومدن ما داشتن جلوی در قشون کشیده بودن و من که از زیر رو انداز چیز زیادی نمی‌دیدم از صدای تیر هوایی که از طرف عمارت جهان خان بلند شد رعشه افتاد به تن و بدنم. با صدای شاپور که جلوتر از بقیه وایساده بود و هوار می‌کشید: از همون راهی که‌ اومدید برگردید، روبندم رو یکم بالا کشیدم تا ببینم چه بساطی راه افتاده. عموی باباخان که جلوی اهل عمارت ما بود، گلویی صاف کرد و گفت: ما ریش سفید اومدیم پسر جان، بگو خود جهان خان بیاد باهاش حرف داریم. شاپور که غضب از چشم‌هاش می‌بارید با هر قدمی که برمی‌داشت به طرف ما انگار زمین آبادی زیر پاهاش می‌لرزید و وقتی رسید به پیرعمو س.ینه جلو داد و گفت: جهان خان با کسایی که خ.ون پسرش رو ریختن حرفی نداره راه رو برگردید تا خ.ون نذاشتیم روی دستتون، آقام امر کرده خ.ونخواهی بمونه برای بعد چهلم برادرم، پیر عمو که...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
رضا مشتاقانه به سمتم چرخید و گفت : همین طوری که نمی شه . بی حساب و کتاب ! اول باید دو دو تا چهارتایی که کردیم درست از آب در بیاد بعد بدهی هام رو میدم و یه عمر راحت زندگی می کنم . از این که رضا داشت باهام حرف می زد خیلی خوشحال بودم چون حداقل این طوری می تونستم بفهمم دقیقا داره چی کار می کنه و چرا به این جا اومده . برای همین با بیخیالی گفتم : نمی خوای بگی اون آدم مطمئن کیه ؟! رضا با بی اعتمادی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت : به حال تو چه فرقی داره . چرا می خوای بدونی ! اصلا چرا این قدر تو کار من فضولی می کنی ؟ مشکوک شدن رضا اصلا چیز خوبی نبود . مخصوصا حالا که سر از خونه ی من درآورده بود و این اومدن غیر منتظره به نظرم خیلی مشکوک بود ! برای همین در حالی که سعی می کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم از جا بلند شدم و با خونسردی گفتم : همین طوری ! فقط می خواستم بدونم اون آدم قابل اعتماد کیه ! رصا لبخند موذیانه ای روی لبش نشوند و با لحن خاصی گفت : بعدا می فهمی و دوباره روی زمین دراز کشید . دست از پا دراز تر از پستو بیرون رفتم و با قدم های بلندی خودم رو به اتاق رسوندم . مهتاب هنوز داشت با عروسکش بازی می کرد و بهادر نیومده بود . حدود یک ساعتی گذشته بود که بهادر به خونه اومد . هول زده از جا پریدم و به استقبالش رفتم . با دیدنم لبخندی زد و معنادار گفت : به به مهربانو خانوم . چه خبر شده‌ ! انگار یکم پریشونی . ترسیده نگاهم رو بین مهتاب و بهادر چرخوندم و با خنده ی مصلحتی گفتم : نه ! چرا پریشون باشم ! بهادر شونه هاش رو بالا داد و همون طور که مهتاب رو درآغوش می کشید گفت : نمی دونم ! انگار حال و احوالت یه جوریه . مثل همیشه نیستی . انگار دستپاچه شدی با این که هیچ کاری نکرده بودم و هیچ حرفی نزده بودم اما بهادر حال دلم رو خونده بود و من عاشق همین اخلاقش بودم ! این که بدون هیچ حرفی حال دلم رو می خوند و نگفته حرف های دلم رو از بر بود ! اما دوست نداشتم بهادر بدونه رضا به عمارت اومده . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 بدترین مردم در پیشگاه خداوند 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بدترین مردم در پیشگاه خداوند 🔸پیامبر خدا صلى الله علیه و آله :شَرُّ الناسِ عندَ اللّهِ یَومَ القِیامَهِ الذین یُکرَمُونَ اتِّقاءَ شَرِّهِم . 🔹روز قیامت ، بدترین مردم در پیشگاه خدا ، کسانى هستند که مردم از ترس گزندشان به آنها احترام بگذارند . 📚میزان الحکمه جلد پنجم پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7