7. حیطه جمع آوری و بارگذاری محتوا😃
همکاری در گردآوری داده های از پیش طراحی و تدوین شده، مرتب سازی و بارگذاری آنها
🔸 جمع آوری مطالب
🔸 تایپ متون از روی عکس
🔸 ادیت و بارگذاری
🔸 رعایت اصول سئو - همراه با آموزش -
اگه مایلی تو این حیطه
باهامون همکاری کنی اینجا پیام بده☺️👇🏻
@Eema_Admin @Eema_Admin
ایما | شخصیت شناسی MBTI
7. حیطه جمع آوری و بارگذاری محتوا😃 همکاری در گردآوری داده های از پیش طراحی و تدوین شده، مرتب سازی
این حیطه ویژه اوناییه که خوره نظم و دسته بندین😂✌️
چه کاری لذت بخش تر از مرتب کردن و فایل بندی مطالب و منابع مهم؟😌
نیازمند افراد باپشتکار و دقیق...
8. حیطه تایپ شناسی🤨
همکاری در تایپ شناسی و تحلیل چندبعدی و همه جانبه افراد، کاراکترها، فیلم ها و کتب مختلف
🔸 همراه با آموزش های تخصصی
🔸 تحلیل و تایپ شناسی شخصیت ها
اگه مایلی تو این حیطه
باهامون همکاری کنی اینجا پیام بده☺️👇🏻
@Eema_Admin @Eema_Admin
ایما | شخصیت شناسی MBTI
8. حیطه تایپ شناسی🤨 همکاری در تایپ شناسی و تحلیل چندبعدی و همه جانبه افراد، کاراکترها، فیلم ها و
تیم پشت صحنه ای که ساعت ها برای
هر تحلیل تو کانال وقت میزاره😎
شاید باورش سخت باشه ولی
آخرین بار یک ساعت تمام تو گوگل میت
درمورد تایپ الیزابت تو فیلم غرور و تعصب
بحث کردیم😂💔🤝
نیازمند افراد باحوصله و ریزبین...
و البته نسبتا مسلط به مفاهیم و چهارچوب های نظریه MBTI👌
ایما | شخصیت شناسی MBTI
📣📣📣 و امروز یه فراخوان گستردههههه داریممم تقریبا بدون محدودیت تعداد در اکثر زمینه ها 📣📣📣 معلومه خ
فراخوان همکاری با تیم ایما در زمینه هایِ😃:
🔸- نویسندگی
🔸- برگزاری چالش
🔸- تبادل
🔸- گرافیک
🔸- ترجمه
🔸- پژوهش و تولید محتوا
🔸- جمع آوری و بارگذاری محتوا
🔸- تایپ شناسی
📌 ابتدا "دو شرط مهم" جهت ورود به تیم ایما رو مطالعه کنید^^👉🏻
📌 و بعد در صورت تمایل اینجا پیام بدین☺️👇🏻
@Eema_Admin @Eema_Admin
°•ماجراجویی در مدرسه ۲🏫•°
(مقدمه؛ سخن رامش🌊)
سلاامم خدمت ممبرای دوست داشتنی ایما.✨
امیدوارم ماجراجویی در مدرسه و لعیای #INTP رو یادتون نرفته باشه.😂
میدونم بینش خیلی فاصله افتاد اما امیدوارم از این فصل هم خوشتون بیاد.😁
این فصل برعکس فصل اول قرار نیست خیلی ساده و آروم پیش بره.
پس اگه طرفدار داستانای هیجانی هستید امروز کانالو از دست ندین😌
اگه داستان یادتون رفته روی "پارت اول" کلیک کنید تا یه مروری از فصل اول داشته باشید
و فصل دوم رو راحت تر درک کنید.😂🦋
@Eema_MBTI | #ادمین_رامش
ایما | شخصیت شناسی MBTI
°•ماجراجویی در مدرسه ۲🏫•° (مقدمه؛ سخن رامش🌊) سلاامم خدمت ممبرای دوست داشتنی ایما.✨ امیدوارم ماجرا
°•ماجراجویی در مدرسه ۲🏫•°
|بخش اول|
بعد از اینکه مطمئن شد ساره او را شناخته دستش را از روی دهان او برداشت و نفس عمیقی کشید. ساره چیزی که میدید را باور نمیکرد و همچنان با دهانی باز و چشمانی متعجب لعیا را نگاه میکرد. 《تو اینجا چیکار میکنی؟!》 این سوالی بود که ذهن آذین را هم درگیر کرده بود. لعیا لبش را تر کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت:《خب... من فقط دلم یه هیجان و تنوع جدید میخواست و در حال حاضر جز تنها موندن تو مدرسه گزینهی دیگهای پیدا نکردم.》
ساره سریع گفت:《ولی آخه من که موقع رفتن همهی کلاسارو چک کردم. اما ندیدمت...》 لعیا با تک خندهای بی صدا گفت:《مطمئنی همهجای کلاسارو نگاه کردی؟ مثلا میزای آخری که سمت در بودن یا تورفتگی گوشهی هر کلاس....》 ساره به یاد آورد که امروز از ذوق آمدن آذین سرسری و با فرض اینکه کسی در کلاسها نیست آنها را فقط از دور نگاه کرده بود. اما خب فرضش اشتباه از آب درآمد و حالا در کلاس خودشان با بغل دستیاش رو به رو شده بود.
<ادامه دارد....>
@Eema_MBTI | #ادمین_رامش
ایما | شخصیت شناسی MBTI
°•ماجراجویی در مدرسه ۲🏫•° |بخش اول| بعد از اینکه مطمئن شد ساره او را شناخته دستش را از روی دهان او
°•ماجراجویی در مدرسه ۲🏫•°
|بخش دوم|
لعیا دوباره به حرف آمد:《راستش قبل از اینکه شروع کنی به نگاه کردن کلاسا خیلی احتمال اینو میدادم که پیدام کنی و برنامههام به هم بریزه. اما خب شانس آوردم.》
ساره از سرِ نترس او خوشش میآمد. دختری مرموز که کارهایی عجیب میکرد. حتی سر درسهایش هم برای حل مسائل روش های جدید ابداع میکرد. 《خب حالا الان میخوای چیکار کنی؟! خدایی حوصلت سر نرفت تا الان؟》سوال آخر را با لحنی خندان پرسید. لعیا میخواست اعتراف کند که اینجا ماندن هیجان تجربههای قبلیش را نداشت، که ناگهان صدای بلندی آنها را به سکوت واداشت.
صدای به هم خوردن در ساختمان بود. هر سه نفر گوشهایشان را تیز کرده بودند اما دیگر صدایی نیامد. آذین پرسید:《صدای چی بود؟ مگه به غیر از ما کس دیگهای هم اینجاست؟....》 ساره با تردیدی که سعی میکرد در صدایش مشخص نباشد گفت:《حتما بابامه. بیا بریم حتما اومده دنبالمون.》 هر دو خواستند از کلاس خارج شوند که....
<ادامه دارد....>
@Eema_MBTI | #ادمین_رامش
ایما | شخصیت شناسی MBTI
°•ماجراجویی در مدرسه ۲🏫•° |بخش دوم| لعیا دوباره به حرف آمد:《راستش قبل از اینکه شروع کنی به نگاه کر
°•ماجراجویی در مدرسه ۲🏫•°
|بخش سوم|
هر دو خواستند از کلاس خارج شوند که لعیا گفت:《منم باهاتون میام. اگه...بابات نباشه چی؟》 آذین این بار واقعا ترسید. او همیشه سعی میکرد دختر شجاعی باشد اما هنوز با خودش در زمینهی ارواح کنار نیامده بود و فکر به آنها موجب وحشتش میشد و لعیا با این حرف ترس او را تشدید کرده بود.
ساره جلوتر از آنها راه افتاد و پشت سرش هم به ترتیب لعیا و آذین قدم برمیداشتند. صدای پاهایشان در راهرو و پلهها به سختی شنیده میشد؛ اما هر گام که برمیداشتند لعیا نور چراغ قوهاش را همه جا میگرداند تا خیال هر سهشان راحت شود.
بالاخره به طبقهی اول رسیدند. سمت راستشان اتاق معاونان، مدیر و آبدارخانه قرار داشت و در سمت چپ دفتر معلمان و سه کلاس دیگر وجود داشت. هنوز از آخرین پله نگذشته بودند که صدای قدمهای کسی به گوششان رسید. نگاهشان را که به سمت چپ برگرداندند سایهای را دیدند که وارد یکی از کلاس های آخر راهرو شد.
هر سه همان موقع فهمیدند قرار نیست با مرد سرایدار رو به رو شوند. چون اگر او بود همانجا از دم در صدایشان میزد و ضمنا..... کفش های او اینگونه صدا نمیدادند. این صدای قدمها شبیه کفشی بود که پاشنه دارد، کفش یک زن....
<ادامه دارد....>
@Eema_MBTI | #ادمین_رامش
ایما | شخصیت شناسی MBTI
°•ماجراجویی در مدرسه ۲🏫•° |بخش سوم| هر دو خواستند از کلاس خارج شوند که لعیا گفت:《منم باهاتون میام.
°•ماجراجویی در مدرسه ۲🏫•°
|بخش چهارم|
این بار لعیا جلو افتاد و ساره و آذین کنار هم در حالی که دستهای هم را گرفته بودند قدم برمیداشتند. او هم میترسید اما کنجکاوی و هیجانی که هر لحظه به وجودش تزریق میشد او را به سمت کلاسهای اخر راهرو پیش میبُرد. تنها یک گام مانده که به در کلاس برسند اما صدای جیر جیر لولاهای در دوباره آنها را از حرکت باز میدارد. در کلاس باز بود و تکان میخورد. اما با چه نیرویی؟ باد؟ یا موجودی دیگر.....
لعیا، ساره و آذین با قورت دادن آب دهانشان قدم آخر را برداشتند و بعد از آن تنها چند ثانیه طول کشید تا صدای جیغ هر سهی آنها بلند شود. رو به رویشان موجودی با موهایی بلند و باز و لباسی که به سختی میشد تشخیص داد قرمز است در حالی که نیمی از صورتش سیاه به نظر میآمد ایستاده بود.
اما قسمت عجیب ماجرا آنجا بود که او هم مانند دختران ماجراجوی رو به رویش جیغ میکشید.
<ادامه دارد....>
@Eema_MBTI | #ادمین_رامش
ایما | شخصیت شناسی MBTI
°•ماجراجویی در مدرسه ۲🏫•° |بخش چهارم| این بار لعیا جلو افتاد و ساره و آذین کنار هم در حالی که دست
°•ماجراجویی در مدرسه ۲🏫•°
|بخش پنجم|
لعیا زودتر از همه چشمش به چراغ قوهی دست زن افتاد و برای لحظهای شک کرد. سکوت کرد و نفس عمیقی کشید. موبایلش را بالا آورد و نورش را روی صورت زن مقابلش گرفت. او را نمیشناخت اما هر چه بود روح نبود. تنها یک زن بود که موهایش را پشت سرش بسته بود و لباسی قرمز به تن داشت. با خوردن نور به چشمانش سکوت کرد و دست از جیغ کشیدن برداشت. حالا تنها داشت با تعجب به آن سه دختر جوان نگاه میکرد.
لعیا با سکوت او سراغ دو دختر همراهش رفت. ابتدا شانههای ساره را تکان داد و گفت:《ساره بسه این یه آدمه روح نیست. نگاه کن》 اما ساره گوشش به حرف او بدهکار نبود. هوفی زیر لب گفت و این بار شانههای آذین را تکان داد:《آذین، آذین. بسه چشاتو باز کن.》 خوشبختانه آذین دیگر جیغ نکشید و با قطع شدن صدای او کم کم ساره هم سکوت کرد.
《مامان؟》
<ادامه دارد....>
@Eema_MBTI | #ادمین_رامش
ایما | شخصیت شناسی MBTI
°•ماجراجویی در مدرسه ۲🏫•° |بخش پنجم| لعیا زودتر از همه چشمش به چراغ قوهی دست زن افتاد و برای لحظ
°•ماجراجویی در مدرسه ۲🏫•°
|بخش ششم|
آذین با بهت این را پرسیده بود. پس حدس لعیا درست بود. این زن مهمان مرد سرایدار و در اصل خواهرش بود. 《عمه شما اینجا چیکار میکنید؟!》این دومین بار بود که این سوال را در این یک ساعت تکرار میکرد. بار اول در مواجهه با لعیا و حال از عمهاش میپرسید.
زن قرمزپوش گفت:《راستش یه اتفاقی افتاد بابات و مامانت مجبور شدن برن بیرون. منم اومدم دنبال شماها. فک میکردم همین طب.....》 ساره با نگرانی صحبت عمهاش را قطع کرد:《چه اتفاقی؟ چی شده؟!》 زن با لحنی که سعی میکرد تاثیر گذار و آرامش بخش باشد گفت:《نگران نباش بابا....اتفاق خاصی نیوفتاده....اممم یه ذره حال پدر بزرگت بد شده بردنش بیمارستان. مامان باباتم رفتن پیش مادربزرگت تنها نباشن. عــه ساره میگم هیچی نشده باور کن عمه. چرا قیافت اینجوریه؟ اصلا تو بگو ببینم این خانوم کیه؟ (و با دستش به لعیای سیاه پوش اشاره کرد)》
ساره میفهمید که عمهاش سعی در پرت کردن حواسش دارد اما تا خودش صدای پدربزرگش را نمیشنید خیالش راحت نمیشد. او بسیار به آن مرد وابسته بود. حتی گاهی اوقات حرف های ناگفتهاش را با او میزد و از او برای تصمیم هایش مشورت میگرفت. فکر به نبودن او قلبش را به درد میآورد.
<ادامه دارد....>
@Eema_MBTI | #ادمین_رامش