مردم کثیری که به بهانهی دیدن عزیز به امامزاده رفتهاند اما مشغول خرید و فروش شدهاند. مرد مسافر میگوید درختها را که رد کردی امامزاده خودش دیده میشود. آسیابان میگوید که هیچکس، همهکس است. درخت نماد تکثر و مردم. هیچکس شدن و رهایی از کثرت، مساوی است با اتصال به خداوند و همهکس شدن. باید از همهی مردم و مخلوقات رد شد تا به خداوند رسید.
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نان و عسلی که دستپخت گاریچی، آسیابان و ملا اسدی است از این به بعد همراه سرباز است، اما او نسبت به آن بیاعتناست و فقط به دنبال انجام وظیفهاش است.
در انتهای فیلم تازه با اسم سرباز آشنا میشویم. قیس. سوال. چرا کارگردان کفن امضا شده را کمی نچرخاند نداد تا ما راحتتر اسم سرباز بخوانیم؟ او میخواهد ما کلمهی اُمی را هم ببینیم. کلمهای که به پیامبر منتسب میکردند به معنای کسی که خواندن و نوشتن بلد نبود. اما چرا قیس؟ چون انسان کمیاب، باید اسمش هم کمیاب باشد و از طرفی قیس بن ملوح، مجنون لیلی نیز بود و در این فیلم سرباز نمادیست از عاشقانه زیستن.
یک تکه نان، فیلمی که از تیتراژ ابتدایی تا انتهاییاش پر از نکته بود و رفت جزو لیست بهترین فیلمهایی که دیدهام.
من از آن بچههایی نبودم که از اول دبستان بگویم میخواهم پلیس، دکتر یا مهندس شوم. هیچ شغلی را دوست نداشتم، البته اگر ورزشکار شدنی که پدرم ممنوع کرده بود را شغل به حساب نیاوریم. وقتی یازده ساله بودم پدرم درد مفاصل ناشی از تبمالت را به کشتی ربط داد و ممنوعش کرد. وقتی هم که توی دوازدهسالگی پدرم مرا در کلاس فوتبال ثبتنام کرد، از همان ابتدا گفت که فقط برای سه ماه تابستان. بعد از پایان تعطیلات، رفت و آمدهای مربی به در خانهیمان هم فایدهای نداشت. همان روزها بود که فهمیدم، تنها در یک مسیر اجازهی پیشروی دارم، درس و مشق. وقتی پدرم از ترس آسیب رسیدن به درس و مشق، ما را از رفتن به کلاسهای دیگر منع کرد یا وقتی که برای معدلهای بیستم، هر سال مبلغ قابل توجهی گذاشت توی جیبم؛ فهمیدم که باارزشترین کار در نظام او، درس خواندن است. آن هم بدون هیچ حاشیهای. راهنمایی و دبیرستان دیگر هوس چیزی به سرم نزد. نمیخواستم باز هم "نه" بشنوم. من پسر پررویی نبودم که پایم رو توی یک کفش کنم. من پسر آرام و حرفگوشکنی بودم و برای همین فقط گفتم "چشم". به دبیرستان که رسیدم آرزویی را دنبال کردم که مال خودم نبود. پزشک شدن، آرزوی پدرم بود. تلاشم را کردم اما نشد. البته با ظرفیتهای الان میشد، اما آن روزها دهانهی قیف تنگتر از این حرفها بود. بعد از آمدن نتیجهی کنکور، من میگفتم این همه درس نخواندم که با رفیق سیهزارم یک رشته را بروم. میگفتم فقط پیراپزشکی. اما پدرم گفت معلمی. گفت خدمت نمیروی و سه ماه از سال را هم بیکاری. اینها را گفت و مثل همیشه گیومه را بست. داییام گفت بگذار لااقل برود دبیری. اما چون شهر خودمان دبیری نمیخواست، پس گفت نه. آموزگاری شهرمان تنها یک ظرفیت داشت، همان هم نصیب من شد. دوران دانشجویی مجازی فرصتی شد تا دوباره به همان باشگاه کشتی دوران بچگیام بروم. بعد از یک ماه با این حقیقت رو به رو شدم که کشتیگیر شدن از من گذشته و بند کفشهایم را نبسته، باز کردم. فرصتی برای تجربهی فوتبال هم نبود، چون شهرمان تیمی در ردهی بزرگسالان نداشت. وقتی توی دوران کارورزی، غر زدن معلمها از حقوق پایین، از جایگاه اجتماعی از دست رفته و... را دیدم، این ایده به ذهنم رسید که انتقامم را از این انتخاب بد پدر بگیرم و حقوق بخوانم. اما نخواندم. نخواندم چون پسر پررویی نبودم. نبودم و حالا دو سالیست که معلم شدهام. جبران خلیل جبران در کتاب پیامبر و دیوانهاش گفته: «و کار همیشه تهیست، مگر آن که مهری باشد...» من عمیقترین مهرها و محبتها را، قشنگترین اشکها و لبخندها را، صادقانهترین حرفها و دوستداشتنها را در این دو سال چشیدهام. هر چند خیلی روزها حس میکنم یک پشمک چوبیام که از تکههای روحم میکنم و به بچهها میدهم، اما با دیدن تاثیرش روی بچهها میگویم کاش همان چوب هم برایم نماند. این روزها فکر میکنم برای من، هر کار دیگری جز معلمی اضافه کاری بود. این روزها فکر میکنم اگر خودم هم میخواستم، نمیتوانستم اینقدر دقیق جای خودم را در پازل هستی پیدا کنم. شاید این اولین دفعهای است که پابوس تحمیلهای پدرم هستم. شاید این اولین دفعهای است که زیر لب با خود میگویم "عَسیٰ عن تکرهوا شَیئًا..." و آن را میفهمم.
یک پایانبندی خوب برای من چه ویژگی داره؟
مثل دوست بازیافته باعث بشه کتاب رو در اثر غلیان احساسات به زمین بکوبم، اون هم فقط با یک جمله.
هدایت شده از |مُحاج|
▫️قاب اول:
انگشتری در رکوع نماز به سائلی بخشیده شد. انگشتر احساس خوشبختی میکرد که آیهای در قرآن داستان زندگیاش را روایت کرده.
▫️قاب دوم:
تا چشم کار میکرد خاک بود و آفتاب و خون. آفتاب، گرم و سوزان بود. اما صدای العطش بچه ها دل انگشتر را بیشتر میسوزاند. در میان گرد و خاک صحرا، دستی بالا میرفت و تکبیر میگفت. انگشتر روی دست میدرخشید و چشم همه را خیره میکرد. آنقدر که جماعتی نقشه کشیدند و انگشتر را با انگشتش ربودند. انگشتر تا ابد به جای اشک، خون گریست.
▫️قاب سوم:
انگشتر به صاحبش وابسته بود، آنقدر که لحظه ای از او جدا نمیشد. در نیمه یک شب زمستانی، گرگی دستور حمله به صاحب انگشتر را داد. بین آتش و دودِ فرودگاه، انگشتر تلاش کرد تا آسیب نبیند و به عنوان یک نشانه باقی بماند. بعدها پیکر صاحبش را به او شناختند.
▫️قاب چهارم:
کفتارها کل شهر را محاصره کرده بودند. کسی جرئت نداشت حرفی بر علیه شعار آنها سر بدهد. کسی باید محاصرهی آنان را میشکست و راه را برای آزادیِ واقعی باز میکرد. جوان بود و مادرش چشم انتظار...
کفتارها او را زیر مشت و لگد گرفتند. آنقدر که انگشتر زیر باد کتکها شکست اما جوان "آرمان عزیز ما" شد و خونش راه سد شده را باز کرد.
▫️قاب پنجم:
انگشتر اهل سفر بود. گاهی در خوی، گرد و خاک زلزله میخورد و گاهی در خوزستان از شدت سیل، گلی میشد.
انگشتر در آخرین سفرش میان آتش و دود سوخت.
« انگار انگشترها تا انتهای عالم قصهگوی مظلومیت اند... »
• @moh_haj | مُحاج •
#پنج_از_پنجاه فیلم
-یک تکه نان / ۱۰۰ دقیقه
توی کانال به تفصیل راجع بهش حرف زدم. فیلم درجه یکی بود.
#شش_از_پنجاه فیلم
-فروشگاه کنار خیابان / ۹۹ دقیقه
زیبایی در عین سادگی اگر فیلم بود، یه همچین فیلمی میشد. فیلمی در ژانر کمدی و رمانتیک که دربارهی دو کارمند یک فروشگاهه.
#هفت_از_پنجاه فیلم
-بوی کافور، عطر یاس / ۹۳ دقیقه
نبینید آقا، نبینید. بازیگرها داغون و کشمکشها آبکی. فکر میکنم کارگردان در توهم روشنفکری این اثر رو ساخته.
#هشت_از_پنجاه فیلم
-خود زندگی / ۱۱۸ دقیقه
فیلمنامهی قدرتمندی داشت. روایت زندگی چند نسل از دو خانوادهست که با حادثهای به هم ربط پیدا میکنند. قصهی عشق و رنجهای بیشمارش.