1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعر زیبایی از قیصر امین پور
@Eternity313
🌷
سلام خدمت استاد محمدی
بهترین روش نیت برای کار مستحبی چیست؟
مثلا زیارت میرویم بگوییم این زیارت، به نیابت از امام زمان ع، هدیه شود به 14 معصوم، ثوابش باشد برای ذوی الحقوق و والدین.
@Eternity313
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبیه سازی آغاز خلقت در 13.8 میلیارد سال پیش(Big bang) .
بر هر ورقی که حرف راندی
نقش همه در دو حرف خواندی.
بی کوهکنی ز کاف و نونی.
کردی تو سپهر بیستونی
هر جا که خزینهٔ شگرفست
قفلش به کلید این دو حرفست
حرفی به غلط رها نکردی
یک نکته دراو خطا نکردی
در عالم عالم آفریدن
به زین نتوان رقم کشیدن. نظامی.
توضیح: (کاف و نونی) اشاره دارد به کلمه کُن در قرآن کریم.
إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (82) یس
👈کلمه بیستون ایهام است.
هم به کوه بیستون اشاره دارد
و هم به آسمان برافراشته بدون ستون
@Eternity313
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊 جمله عجیبی از مولا:
قبر تمام عیوب، تحمل و صبر است.
این نسخه رو حتما حتماً برای دیگران هم به اشتراک بگذارید مثل صدقه جاریه است. شاید باعث خیری شوید.
👈 اهمیت تحمل و بردباری از بیان آیت الله فاطمی نیا را ببینید.
https://t.me/joinchat/VwvSq7Rp-oQqGJBT
radio-iran-03_09_09-06_00_1.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
با صدای دکتر نیکنام
ترجمه و تفسیر ساده قرآن کریم.
🌷سوره بقره آیات 216 تا 221
💠ملاکهای ازدواج
💠جنگ در ماههای حرام و مقايسه آن با کارهای زشت مشرکان.
💠قمار و شراب.
💠انفاق
💠یتیمان
👈برای شنیدن برنامه کامل بهمراه تلاوت آیات مربوطه،
بزنید اینجا👈رادیو ایران👉
@Eternity313
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک تیر مربوط به حدود 1700 سال پیش(قبل از بدنیا آمدن پیامبر ص)
شاید منظور از تیر سه شعبه
حرمله که میگن، این شکلی بوده😭
کانال تلگرامی ابدیت 👇
https://t.me/joinchat/VwvSq7Rp-oQqGJBT
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از حضرت زینالعابدین علیهالسلام روایت شده است که میفرمایند "پدرم در روز عاشورا مرا به سینه خویش چسبانید و فرمود: ای فرزند! دعایی را که فاطمه سلام الله علیها آن را به من آموخت فراگیر تا در حوائج، مهمّات، اندوه و حوادث تلخی که بر تو وارد میشود و پیشآمدهای عظیمی که رخ میدهد آنرا بخوانی."
بِحَقِّ یس وَ الْقُرآنِ الْکَرِیمِ وَ بِحَقِّ طه وَ الْقُرآنِ الْعَظِیمِ یا مَنْ یَقْدِرُ عَلَی حَوائِجِ السّائِلِینَ یا مَنْ یَعْلَمُ ما فِی الضَّمِیرَ یا مُنَفِّسَ عَنِ الُمَکُرُوبِینَ یا مُفَرِّجَ عَنِ الْمَغْمُوْمِینَ یا راحِمَ الشَّیْخِ الْکَبیرِ یا رازِقَ الطِّفْلِ الصَّغِیرِ، یا مَنْ لا یَحْتاجُ اِلَی التَّفْسِیرِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ افْعَلْ بِی کَذا وَ کَذا به جای«و افعل بی کذا و کذا» حاجات خود را ذکر کنی. (دعوات، قطبالدین راوندی، ص54)
آدرس کلیپ در آپارات
https://aparat.com/v/kicqgk2
کانال تلگرامی ابدیت 👇
https://t.me/joinchat/VwvSq7Rp-oQqGJBT
4_5940771550914418513.mp3
زمان:
حجم:
4.4M
💠ترجمه و تفسیر ساده قرآن کریم.
🌷سوره بقره آیات 229 تا 231
💠احکام طلاق.
💠طلاق دو بار است. حق و حقوق زن
💠قوانين عده و رجوع
💠محلل
@Eternity313
هدایت شده از داستانهای آموزنده
📝ادا کردن قرض پدر/ مناعت طبع را از پدرم یاد گرفتم
📚خاطرات خود نوشت شهید حاج قاسم سلیمانی
✍پدرم نهصد تومان به بانک تعاون روستایی بدهکار بود. تصمیم گرفتم من به شهر بروم و به هر قیمتی قرض پدر را ادا کنم، اما پدر و مادرم مخالفت کردند.
خلاصه اینکه با احمد و تاجعلی برای کار به کرمان رفتم. اولین بار بود که شهر و ماشین را می دیدم.
🔻احساس غریبی می کردم. درِ هر مغازه و کافه و رستوران و کارگاهی را می زدم و می گفتم :
کارگر نمی خواهید؟
و همه یک نگاهی به قد کوچک و جثه نحیفم می کردند و جواب رد می دادند.
به یک خانه در حال ساخت وارد شدم. استادکار به من نگاهی کرد و گفت :
🔻اسمت چیه؟ گفتم: قاسم
گفت : چند سالته؟ گفتم : سیزده سال
گفت: مگه درس نمی خونی!؟
گفتم: ول کردم. گفت: چرا؟!
گفتم: پدرم قرض دارد. وقتی این را گفتم اشک در چشمانم جمع شد.
منظره دستبند زدن به دست پدرم جلوی چشمم آمد و اشک بر گونه هایم روان شد و دلم برای مادرم هم تنگ شده بود.
🔻گفتم : آقا، تو رو خدا به من کار بدید. اوستا که دلش به رحم آمده بود، گفت: می تونی آجر بیاری؟
گفتم: بله. گفت: روزی دو تومان بهت میدم، به شرطی که کار کنی. خوشحال شدم که کار پیدا کرده ام.
به مدت شش روز بعد از طلوع آفتاب تا نزدیک غروب در ساختمان نیمه ساز خیابان خواجو مشغول کار بودم.
🔻جثه نحیف و سن کم من طاقت چنین کاری را نداشت. از دستهای کوچکم خون می آمد. اوستا بیست تومان اضافه مزد بهم داد و گفت: این هم مزد این هفته ات.
حالا حدود سی تومان پول داشتم. با دو ریال بیسکویت خریدم و پنج ریال دادم و چهار عدد موز خریدم. خیلی کیف کردم،
همه خستگی از تنم بیرون رفت. اولین بار بود که موز می خوردم. شب در خانه عبدالله تخم مرغ گوجه درست کردیم و خوردیم.
🔻عبدالله معتقد بود من نمی توانم این کار را ادامه بدهم، باید دنبال کار دیگری باشم.
پولهایم را شمردم.، تا نهصد تومان هنوز خیلی فاصله داشت. یاد مادر و خواهر و برادرانم افتادم.
سرم را زیر لحاف کردم و گریه کردم و با حالت گریه به خواب رفتم. صبح با صدای اذان از خواب بیدار شدم. از دوران کودکی نماز می خواندم.
🔻نمازم را که خواندم به یاد امامزاده سیدِ خوشنام، پیر خوشنام در روستا افتادم. ازش طلب کردم و نذر کردم اگر کار خوبی پیدا کردم یک کله قند داخل امامزاده بگذارم.
صبح به اتفاق تاجعلی و عبدالله راه افتادیم. به هر مغازه، کافه، کبابی و هر درِ بازی که می رسیدیم سرک می کشیدیم و می گفتیم:
آقا، کارگر نمی خوای؟ همه یک نگاهی به جثه ضعیف ما می کردند و می گفتند: نه.
🔻تا اینکه یک کبابی گفت که یک نفرتان را می خواهم با روزی چهار تومان. تاجعلی رفت و من ماندم. جدا شدنم از او در این شهر سخت بود.
هر دو مثل طفلان مسلم به هم نگاه می کردیم، گریه ام گرفته بود. عبدالله دستم را کشید و من هم راه افتادم، تا آخر خیابان به پشت سرم نگاه می کردم.
حالا سه روز بود که از صبح تا شب به هر درِ بازی سر می زدم.
🔻رسیدیم داخل یک خیابان که تعدادی هتل و مسافرخانه در آن بود. به آخر خیابان رسیدیم و از پله های ساختمانی بالا رفتم.
مردی پشت میز نشسته بود و پول می شمرد. محو تماشای پولها شده بودم و شامه ام مست از بوی غذا.
آن مرد با قدری تندی گفت : چکار داری؟!
با صدای زار گفتم: آقا، کارگر نمی خوای؟ آن قدر زار بودم که خودم هم گریه ام گرفت.
🔻چهره مرد عوض شد و گفت : بیا بالا. بعد یکی را صدا زد و گفت : یک پرس غذا بیار.
چند دقیقه بعد یک دیس برنج با خورشت آوردند. اولین بار بود که آن خورشت را می دیدم. بعداً فهمیدم به آن چلوخورشت سبزی می گویند.
به خاطر مناعت طبعی که پدرم یادم داده بود با وجود گرسنگی زیاد و خستگی زیاد گفتم : نه، ببخشید، من سیرم.
آن شخص که بعداً فهمیدم نامش حاج محمد است، با محبت خاصی گفت: پسرم، بخور. غذا را تا ته خوردم.
🔻حاج محمد گفت : از امروز تو می تونی این جا کار کنی و همین جا هم بخوابی و غذا هم بخوری. روزی پنج تومان هم بهت می دهم.
برق از چشمانم پرید و از امامزاده سید خوشنام، پیر خوشنام تشکر کردم که مشکلم را حل کرد.
پس از پنج ماه کار کردن شبی آهسته پولهایم را شمردم. سرجمع هزار و دویست و پنجاه تومان شد.
🔻از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم، هزار تومان برای پدرم پول فرستادم تا قرضش را ادا کند.
📚برگرفته از کتاب «از چیزی نمی ترسیدم» خاطرات خود نوشت شهید حاج قاسم سلیمانی
به کانال داستانهای آموزنده بپیوندید
👇👇👇👇👇👇
@Dastanhaeamozande
هدایت شده از داستانهای آموزنده
#تلنگر
✍طبق قوانین فیزیک قرار دادن یک آهن در میدان مغناطیسی، پس از مدت کوتاهی آنرا به "#آهنرُبا" تبدیل میکند، حال قراردادن یک ذهن در میدان مغناطیسی بدبختی، میشود بدبختی رُبا!
🔹و قرار دادن در میدان مغناطیسی خوشبختی، میشود خوشبختی رُبا.
هرچه را که میبینید،
هرآنچه را که میشنوید،
و هر حرفی که میزنید،
همه دارای انرژی مغناطیسی هستند و ذهن شما را همانرُبا میکنند!
🔸به قول «#حضرتمولانا» :
تا درطلب گوهر کانی، کانی
تا در هوس لقمه نانی، نانی
این نکتهٔ رمز اگر بدانی، دانی
هرچیز که در جستن آنی، آنی
به کانال داستانهای آموزنده بپیوندید
👇👇👇👇👇👇
@Dastanhaeamozande
radio-iran-03_09_12-06_00_1.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
ترجمه و تفسیر ساده قرآن کریم.
🌷سوره بقره آیات 232 تا 234
💠احکام طلاق رجعی
💠طلاق بائن
💠تکلیف فرزندان بعد از طلاق.
👈برای شنیدن برنامه کامل بهمراه تلاوت آیات مربوطه،
بزنید اینجا👈رادیو ایران👉
@Eternity313