بخشسوم
آوارها کل مسیر رسیدن به آسانسور را سد کرده بودند. تخت به هیچوجه از آن مانع عبور نمیکرد؛ مگر اینکه زهرا پای درستی داشت یا کسی به کمکش میرسید ؛ اما او هیچکدام را نداشت.
درمانده شده بود. باز هم کمک خواست؛ اما انگار گوش شنوایی آنجا نبود. دست لرزانش را برای لحظهای از تخت برداشت. پایش را در امتداد پلههای اضطراری گذاشت که بعضیها هنوز از آن پایین میرفتند تا خودشان را نجات بدهند. کمی از تخت فاصله گرفته بود که سرش را برگرداند و دوباره به دختر نگاه کرد.
ناگهان صدای انفجار دیگری آمد و زهرا دستش را روی سر گذاشت و دوزانو خود را روی زمین انداخت. صدای ریختن آوار از هر سو به گوش میرسید. سرش را که بلند کرد، دختر در خاک غرق بود و روی گونههایش خراشهای تازهای دیده میشد. چهرۀ کودک پشت غبار و خاک کمرنگ شده بود، اما هنوز میشد دستهای نحیف و موهای طلاییاش را دید. و مگر میشد آن طلای نایاب را رها کرد و رفت؟! انگار یاد چیزی افتاده بود...
یکشنبه ساعت 12:30
آخرین پلههای طبقۀ سوم را پشتسر میگذاشت. پایش بدجور زُقزُق میکرد و کپسول کوچک اکسیژن گاه از زیر بغلش سُر میخورد. دختر در آغوش زهرا بود و چشمهای بستهاش هر دم زهرا را به یاد مرگ میانداخت. با اینکه درد، بدجور امانش را بریده بود، به راهش ادامه میداد و کودک را محکم در آغوش خود میفشرد.
به پاگرد رسیده بود و اکنون تنها دو طبقه تا هوای آزاد بیرون فاصله داشت. دختر را روی زمین پاگرد گذاشت. روی یک پله نشست و دستش را بهسمت زخم پایش برد تا نگاهی به آن بیندازد که ناگهان چشمش به دست خود افتاد. انگشتانش از خون، سرخ بودند؛ اما بر روی دستش هیچ جای زخمی دیده نمیشد. نگاهی به خود کرد. لباسش غرق خون بود، اما بر دل و پهلویش هم زخم و خراشی به چشم نمیخورد. یک آن عرق سرد به تنش نشست. ترس در تمام وجودش شعله کشید و هراسان چشمانش را بالا آورد و به پهلوی دختر نگاه انداخت.
لکۀ بزرگی به وسعت نصف لباس دختر غرق در خون بود. زهرا که درد پایش را فراموش کرده بود، بهسمت دختر خیز برداشت. لباس دختر را بالا داد؛ خراش نسبتاً عمیقی بر پهلویش نقش بسته بود و خون از زخم فراخش بیرون میزد. زهرا باند دور پایش را باز کرد و محکم دور پهلوی دختر پیچید. سپس نبضش را گرفت؛ بسیار کند و ناهماهنگتر از قبل میزد. چارهای نداشت؛ اگر میخواست همانقدر آرام با آن پای لنگش دو طبقۀ دیگر را طی کند، حتماً دختر میمرد.
آسانسور از انفجار دوم خراب شده بود و قابل استفاده نبود. بلند شد. گامهایش را تا میتوانست بلند کرد. پاگرد را پشتسر گذاشت و درِ شیشهای بخش سیسییو را هل داد و وارد شد. به اولین تختی که کنارش کیسۀ خون به میلهای آویزان بود، رسید. کیسه را برداشت.
حالا تنها باید یک کار میکرد؛ رسیدن به دختر. از پایش خون میچکید. امانش را بریده بود. کمی با در فاصله داشت؛ دو قدم دیگر باید برمیداشت تا دوباره چهرۀ دختر را ببیند. کیسۀ خون را در دستش محکمتر گرفت. دستش را به دستگیرۀ فلزی در گرفت و آن را هل داد. دختر را میدید. سوزن وصلشده به انتهای کیسۀ خون را بررسی کرد. دوباره درد پایش را از یاد برده بود.
تنش را بهسمت دختر خم کرد که ناگهان انفجار دیگری در گوشش جیغ کشید و همهجا تاریک شد.
یکشنبه ساعت ۴:۳۵
بوی خاک کل مشامش را پر کرده بود. سنگینی آوار را بر پشت خود حس میکرد. میلگردها دانهدانه بالای تن گیرافتادهاش قد علم کرده بودند و به او میخندیدند.
#فتحنامه
#دوباره_مادر
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
بخشچهارم
کیسۀ خون در دست راستش ترکیده بود و دستش را خیس میکرد. آوارها دورتادورش را پوشانده بودند. سقف گچی دیوار اکنون در یک وجبی صورتش بود و تنها خط باریکی از نور در بین آوارها میتاخت و در آخر به او میرسید.
صدای آژیر آمبولانس، واضحتر شنیده میشد. صدای تکانخوردن چند سنگ از آن سوی آوارها میآمد و حلقۀ نور را بر صورت زهرا بزرگتر میکرد.
صدایش درنمیآمد. زیر آن همه آوار بهزور نفس میکشید. صدایی از آن سوی آوارها شنیده میشد. آشنا بود.
ـ بیاین اینجا... یک دختر اینجاست...
مرضیه بود. صدای دیگری گفت:
ـ خانم، میگم برو توی آمبولانس... باید معاینه بشی.
ـ من خودم دکترم. الان هم حالم خوبه. مثل اینکه شما جون مردم براتون ارزش نداره! نه؟ میگم یک دختر اینجاست.
چشمهایش داشت از حال میرفت که حلقۀ آفتاب بزرگتر شد و بر چهرۀ خاکسترزدهاش نشست. میخواست فریاد بزند، اما تن بیجانش هیچ رمقی نداشت.
صدای لرزشی را در جیب شلوارش حس کرد. گوشیاش بود که زنگ میخورد. دوباره صدا را شنید:
ـ شما نمیشنوی؟
ـ خانم، میری تو آمبولانس یا نه؟ به خدا برای ما مسئولیت داره.
زهرا با آخرین توانی که داشت، گوشی را از جیبش درآورد، دکمۀ زیادکردن صدا را فشرد و تا جایی که توانست، دستش را روی آن نگه داشت. آخرین چیزی که به یاد میآورد، پسزمینۀ گوشیاش بود که در آن دختری با موهای خرمایی میخندید و سپس حلقۀ نوری که هر لحظه پهن و پهنتر میشد...
دوشنبه ساعت ۱۰:۰۰
صدای بوق دستگاه کلافهاش کرده بود. چشمانش را آرام باز کرد؛ همسرش را دید که دستانش را روی پیشانیاش گذاشته. درد هنوز در کمر و پایش تیر میکشید و سخت اذیتش میکرد. با همۀ توان، صدایش را در گلو جمع کرد و گفت:
ـ بچه کجاست؟
حمید سرش را بالا آورد. رد اشک تا زیر چانهاش نمایان بود و اکنون آن خطها دوباره تازه میشدند.
ـ خوبی عزیزم؟! نمیدونی از دیروز تا حالا چی به من گذشت... آخه من بعدِ سارا فقط تو رو داشتم... میفهمی؟ فقط تو! چقدر خوشحالم که هنوز اینجایی.
و همینطور این جمله را تکرار میکرد. زهرا گونهاش را که از اشک خیس بود، پاک کرد؛ به یاد دخترِ مردهاش افتاد. خدا میدانست که چقدر دوست داشت دوباره او را ببیند؛ درست مثل دخترک موطلایی. دوباره از همسرش پرسید که آن دختر کجاست؛ اما همسرش اهمیت نمیداد و تنها اشک میریخت.
سرش را گرداند. تخت دیگری به فاصلۀ یک متر آنطرفتر بود. کمی دقت کرد؛ دستان کوچکی را دید. چشمانش را کمی بالاتر کشید و از بازویش رد شد تا به گیسوانش رسید. حالا موهای طلایی او را میدید. صدای بوق منظمی از دستگاهِ متصل به کودک به گوش میرسید و نوارِ روی دستگاه، هر ثانیه به یک اندازه بالا میآمد و دوباره روی یک خط ثابت میماند.
زهرا اشک میریخت. نور را میدید که از آستانۀ پنجره داخل میشد. او انگار دوباره مادر شده بود و نبضِ زندگی را در موهای طلایی پیدا میکرد.
🖋 نویسنده: حسین حریری
#فتحنامه
#دوباره_مادر
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
16.دوباره مادر(1)(1).pdf
حجم:
230.2K
💠 روایتی بین شک و تردید
لحظاتی زیبا که از وجود نامیدی، امید سوسو میزند.
#فتحنامه
#دوباره_مادر
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
☀️ گاه نور آفتاب به گوشهای از زمین میتابد و نسیم همراه خودش قلبهایی برای پیوند زدن میآورد.
🌊 امروز موجها، احساس مردمند که در این خلیج جریان یافتهاند. موجهایی آنقدر بلند که میتوانند برج و باروی مستکبران را به زیر بکشند.
سلام بر تو ای تجلی شکوه خداوند، سلام بر تو ای خلیج تا ابد فارس!
#فتحنامه
#خلیج_فارس
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
تولیدات ما در فتحنامه را دنبال کنید!👇👇
📜 #ماجرایـکوفه : روایتهایی کوتاه از کوفه و مردمی که علی را تنها گذاشتند.
🖋 #روایت_جنگ : قصههایی کوتاه از جنگ تحمیلی سوم
🪧 #قلمدون : مطالبی طنزآمیز از اتفاقات پیرامون
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
282.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✊ما هم ابرقدرتیم!
🚩 ابرقدرت را به این میشناسند که حرفش رشته سخنها را به پایان برساند و سرزده بر کرسی بنشیند.
و حالا ای زبان! مگر نخواندهای که ید الله فوق ایدیهم؟ مکر در سطرهای قرآن کن فیکون را ندیدی؟ پس محکم در برابر شبهههای ترسوها بگو: ما هم ابرقدرتیم!
و ما هم در کنار تو میگوییم که ایران نه تنها یک ابرقدرت، که یک ابرملت است.
#فتحنامه
#ابرقدرت
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🖐 سلام به همه
✌️ یک خبر خوب
🔥 مدیران کانال یک تولیدی جدید زدن.
⭐️ و قراره که بزودی ازش رونمایی کنیم.
🤔 پس منتظر ما باشید...
آن که با پای اختیار قدم در طریق کربلا نهاده است،
می داند که خون، حرمِ سِرّ سیدالشهداست و این نه رازی است که بر اغیار فاش شود.
✍ شهید سیدمرتضیآوینی
#فتحنامه
#سطر_طلایی
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
وَيَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ
#فتحنامه
#تحریف
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee