تولیدات ما در فتحنامه را دنبال کنید!👇👇
📜 #ماجرایـکوفه : روایتهایی کوتاه از کوفه و مردمی که علی را تنها گذاشتند.
🖋 #روایت_جنگ : قصههایی کوتاه از جنگ تحمیلی سوم
🪧 #قلمدون : مطالبی طنزآمیز از اتفاقات پیرامون
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
282.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✊ما هم ابرقدرتیم!
🚩 ابرقدرت را به این میشناسند که حرفش رشته سخنها را به پایان برساند و سرزده بر کرسی بنشیند.
و حالا ای زبان! مگر نخواندهای که ید الله فوق ایدیهم؟ مکر در سطرهای قرآن کن فیکون را ندیدی؟ پس محکم در برابر شبهههای ترسوها بگو: ما هم ابرقدرتیم!
و ما هم در کنار تو میگوییم که ایران نه تنها یک ابرقدرت، که یک ابرملت است.
#فتحنامه
#ابرقدرت
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🖐 سلام به همه
✌️ یک خبر خوب
🔥 مدیران کانال یک تولیدی جدید زدن.
⭐️ و قراره که بزودی ازش رونمایی کنیم.
🤔 پس منتظر ما باشید...
آن که با پای اختیار قدم در طریق کربلا نهاده است،
می داند که خون، حرمِ سِرّ سیدالشهداست و این نه رازی است که بر اغیار فاش شود.
✍ شهید سیدمرتضیآوینی
#فتحنامه
#سطر_طلایی
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
وَيَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ
#فتحنامه
#تحریف
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
تولیدات ما در فتحنامه را دنبال کنید!👇👇
📜 #ماجرایـکوفه : روایتهایی کوتاه از کوفه و مردمی که علی را تنها گذاشتند.
🖋 #روایت_جنگ : قصههایی کوتاه از جنگ تحمیلی سوم
🪧 #قلمدون : مطالبی طنزآمیز از اتفاقات پیرامون
✍ #سطر_طلایی : جملاتی ناب از نویسندههای بزرگ انقلاب
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 بالهای پیوسته
بخشاول
✍ آن شب بدترین شب آرچی بود. وقتی خون بهترین دوستش روی صورتش ریخت، دیگر آن بلدرچین سابق نشد. هر روز و هر شب کابوس آن لحظۀ ترسناک را میدید. همان لحظهای که کلاغی در آسمان چرخی زد و با پنجهها و منقار تیزش بهسمت پرطلا حملهور شد. هرچند آن شب با سروصدای بلدرچینهای نگهبان، کلاغ فراری شد، اما از آن شب به بعد نه آرچی توانست آن لحظه را فراموش کند، نه بلدرچینهایی که آن صحنه را دیده بودند.
اما یک چیزی جور درنمیآمد! کلاغی که میتوانست پرطلا را با چند ضربۀ دیگر زمینگیر کند، با خراشهایی نهچندان عمیق روی بدنش او را رها کرده بود. شاید قصد داشت فقط به او ثابت کند که نمیتواند مقاومت کند!
*
صبح شده بود. لکههای سرخرنگ خون پرطلا هنوز روی صورت آرچی نمایان بود. آرچی صورتش را به زمین مالید و بااحتیاط از آشیانهاش بیرون آمد. سرش را بالا کرد و نفس عمیقی کشید. در آسمان گروهی از کبوترهای چاهی را دید که بازیگوشی میکردند. لحظهای آرزو کرد که جای آنها باشد.
بعد از اینکه به خودش آمد، به دنبال صبحانه رفت. بلدرچینها برای خوردن صبحانه، ناهار و شام بهسمت انبارداری گندمزار میرفتند. انبارداری جایی بود که بلدرچینها سهم گندم هرروزشان را از آنجا میگرفتند. آرچی صف طولانیِ بلدرچینهایی را دید که یکییکی سهم صبحانهشان را از خانم تینوس میگرفتند. مکث نکرد و سریع به صف ملحق شد. خانم تینوس پیرترین و در عین حال باتجربهترین بلدرچین گندمزار بود و بهنوعی حکم کدخدای آنجا را داشت. علاوه بر انبارداری، به ادارۀ امور تجاری هم میپرداخت. برخلاف سن پیرش نه غرغرو بود، نه هذیانگو؛ بلکه به گفتۀ بلدرچینهای گندمزار، مهربان، عادل و در عین حال جدّی بود. او با همه خوشرفتار و خوشخو بود و در تقسیم گندمها بسیار حساس و بادقت عمل میکرد.
چند دقیقهای طول کشید و بالأخره نوبت به آرچی رسید. آرچی جزو محبوبترین بلدرچینهای تینوس بود؛ برای همین وقتی رسید با ادب و با لحنی خوش سلام کرد. تینوس لبخندی زد و جواب سلام او را داد. بعد به گودالی رفت تا از انبارهای زیرزمینی، سهم گندم آرچی را بیاورد. تینوس سهم آرچی را در کیسهای از جنس برگ گذاشت و از گودال بیرون آمد. کیسه را به او داد و گفت:
- امروز خبری از پرطلا نبود! اون حتی یک بار هم برای گرفتن صبحانه اینجا نیومد! هعی! من به جای ۵۰ دانه برای تو ۱۰۰ دانه میذارم تا به پرطلا هم برسونی. در ضمن انبارها در حال خالی شدنه... باید کارِتو با قدرت ادامه بدی پسر!
- باشه کدخدا! راستی چه فکری برای حملۀ کلاغها کردید؟!
- نگران اون نباش! به بعضی از کارگرها گفتم با حفر چند چاه، مخفیگاه بسازن تا وقتی سروکلۀ کلاغها پیدا شد، اونجا قایم شیم!
از ته صف یکی بلند داد زد:
- از اونجا برو دیگه! وقت خانم تینوس رو نگیر! بذار سریعتر گندمها پخش بشن.
آرچی بعد از نگاه به ته صف، رو به تینوس خداحافظی کرد. تینوس جواب آرچی را داد و او بهسمت آشیانۀ پرطلا راه افتاد.
بعد از گذشتن از چند مانع سنگی و کنارزدن خوشههای گندم، بالأخره به آشیانۀ دوستش رسید. نزدیک سوراخ آشیانه که شد، از پشت گیاهی داد زد:
- سلااام! پرطلااا! بیا سهمتو آوردم!
چند ثانیه بعد صدایی از ته گودال شنیده شد. صدای قدمهایی که هر لحظه بلندتر میشد. درنهایت پرطلا گیاه خارشکلِ مزاحم را کنار زد و لنگلنگان بهسمت آرچی آمد. صورت پرطلا هنوز همان صورت آن شب بود. ابروهایی چاکچاک و چشمی کج و معوج. یکی از انگشتهای پایش هم در رفته بود و یکی از بالهایش هنوز تکان نمیخورد. پرطلا وقتی به آرچی رسید، با حالتی خفه و ترسناک گفت:
- گن... گند... گندم... ها رو... بذ... بذار و... برو...!
آرچی وقتی فهمید دوستش از دیده شدن خجالت میکشد، اشک در چشمانش جمع شد و سریع کیسه را بدون اینکه سهمش را بردارد، جلوی پرطلا گذاشت و گریهکنان از آنجا دور شد. پرطلا هم کیسه را برداشت و اطرافش را نگاه کرد و بعد به آشیانهاش برگشت.
*
هوا سرد شده بود. آرچی بعد از کمی استراحت روی تختهسنگی صاف، بلند شد و شروع به کندن خوشهها کرد. داخل گندمزار فقط چند شغل وجود داشت: انبارداری، کشاورزی، تجارت، نگهبانی و کارگری. کشاورزها با جمعآوری گندم و دادن آنها به انباردارها خزانهها را پر نگه میداشتند و انباردارها گندمها را به سایر بلدرچینها میرساندند. تاجرانِ گندمزار با کبکها معامله میکردند؛ کبکها در کوهستان اطرافِ گندمزار زندگی میکردند و در عوض گرفتن گندم از بلدرچینها به آنها گردو میدادند. معاملهای بردبرد! کارگرها هم از خانم تینوس دستور میگرفتند و طبق دستورات عمل میکردند.
#فتحنامه
#بالهای_پیوسته
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk