eitaa logo
فتح‌نامه
105 دنبال‌کننده
85 عکس
4 ویدیو
11 فایل
آیا این دوران نباید ماندگار شود؟ 🖋و ما می‌خواهیم بنویسیم تا فردا، حماسهٔ این روزها در کنج خاطراتمان خاک نخورد. ✍ ما روایت می‌کنیم، فتح‌مان را. لینک کانال در سروش 👇 @Fathname ادمین @MMAY111389
مشاهده در ایتا
دانلود
بخش‌چهارم کیسۀ خون در دست راستش ترکیده بود و دستش را خیس می‌کرد. آوارها دورتادورش را پوشانده بودند. سقف گچی دیوار اکنون در یک وجبی صورتش بود و تنها خط باریکی از نور در بین آوارها می‌تاخت و در آخر به او می‌رسید. صدای آژیر آمبولانس، واضح‌تر شنیده می‌شد. صدای تکان‌خوردن چند سنگ از آن سوی آوارها می‌آمد و حلقۀ نور را بر صورت زهرا بزرگ‌تر می‌کرد. صدایش درنمی‌آمد. زیر آن همه آوار به‌زور نفس می‌کشید. صدایی از آن سوی آوارها شنیده می‌شد. آشنا بود. ـ بیاین اینجا... یک دختر اینجاست... مرضیه بود. صدای دیگری گفت: ـ خانم، می‌گم برو توی آمبولانس... باید معاینه بشی. ـ من خودم دکترم. الان هم حالم خوبه. مثل این‌که شما جون مردم براتون ارزش نداره! نه؟ می‌گم یک دختر اینجاست. چشم‌هایش داشت از حال می‌رفت که حلقۀ آفتاب بزرگ‌تر شد و بر چهرۀ خاکسترزده‌اش نشست. می‌خواست فریاد بزند، اما تن بی‌جانش هیچ رمقی نداشت. صدای لرزشی را در جیب شلوارش حس کرد. گوشی‌اش بود که زنگ می‌خورد. دوباره صدا را شنید: ـ شما نمی‌شنوی؟ ـ خانم، می‌ری تو آمبولانس یا نه؟ به خدا برای ما مسئولیت داره. زهرا با آخرین توانی که داشت، گوشی را از جیبش درآورد، دکمۀ زیادکردن صدا را فشرد و تا جایی که توانست، دستش را روی آن نگه داشت. آخرین چیزی که به یاد می‌آورد، پس‌زمینۀ گوشی‌اش بود که در آن دختری با موهای خرمایی می‌خندید و سپس حلقۀ نوری که هر لحظه پهن و پهن‌تر می‌شد... دوشنبه ساعت ۱۰:۰۰ صدای بوق دستگاه کلافه‌اش کرده بود. چشمانش را آرام باز کرد؛ همسرش را دید که دستانش را روی پیشانی‌اش گذاشته. درد هنوز در کمر و پایش تیر می‌کشید و سخت اذیتش می‌کرد. با همۀ توان، صدایش را در گلو جمع کرد و گفت: ـ بچه کجاست؟ حمید سرش را بالا آورد. رد اشک تا زیر چانه‌اش نمایان بود و اکنون آن خط‌ها دوباره تازه می‌شدند. ـ خوبی عزیزم؟! نمی‌دونی از دیروز تا حالا چی به من گذشت... آخه من بعدِ سارا فقط تو رو داشتم... می‌فهمی؟ فقط تو! چقدر خوشحالم که هنوز اینجایی. و همین‌طور این جمله را تکرار می‌کرد. زهرا گونه‌اش را که از اشک خیس بود، پاک کرد؛ به یاد دخترِ مرده‌اش افتاد. خدا می‌دانست که چقدر دوست داشت دوباره او را ببیند؛ درست مثل دخترک موطلایی. دوباره از همسرش پرسید که آن دختر کجاست؛ اما همسرش اهمیت نمی‌داد و تنها اشک می‌ریخت. سرش را گرداند. تخت دیگری به فاصلۀ یک متر آن‌طرف‌تر بود. کمی دقت کرد؛ دستان کوچکی را دید. چشمانش را کمی بالاتر کشید و از بازویش رد شد تا به گیسوانش رسید. حالا موهای طلایی او را می‌دید. صدای بوق منظمی از دستگاهِ متصل به کودک به گوش می‌رسید و نوارِ روی دستگاه، هر ثانیه به یک اندازه بالا می‌آمد و دوباره روی یک خط ثابت می‌ماند. زهرا اشک می‌ریخت. نور را می‌دید که از آستانۀ پنجره داخل می‌شد. او انگار دوباره مادر شده بود و نبضِ زندگی را در موهای طلایی پیدا می‌کرد. 🖋 نویسنده: حسین حریری 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
16.دوباره مادر(1)(1).pdf
حجم: 230.2K
💠 روایتی بین شک و تردید لحظاتی زیبا که از وجود نامیدی، امید سوسو می‌زند. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
☀️ گاه نور آفتاب به گوشه‌ای از زمین می‌تابد و نسیم همراه خودش قلب‌هایی برای پیوند زدن می‌آورد. 🌊 امروز موج‌ها، احساس مردمند که در این خلیج جریان یافته‌اند. موج‌هایی آنقدر بلند که می‌توانند برج و باروی مستکبران را به زیر بکشند. سلام بر تو ای تجلی شکوه خداوند، سلام بر تو ای خلیج تا ابد فارس! 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
تولیدات ما در فتح‌نامه را دنبال کنید!👇👇 📜 : روایت‌هایی کوتاه از کوفه و مردمی که علی را تنها گذاشتند. 🖋 : قصه‌هایی کوتاه از جنگ تحمیلی سوم 🪧 : مطالبی طنزآمیز از اتفاقات پیرامون 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
کوه به کوه نمیرسه ولی... 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
282.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما هم ابرقدرتیم! 🚩 ابرقدرت را به این می‌شناسند که حرفش رشته سخن‌ها را به پایان برساند و سرزده بر کرسی بنشیند. و حالا ای زبان! مگر نخوانده‌ای که ید الله فوق ایدیهم؟ مکر در سطرهای قرآن کن فیکون را ندیدی؟ پس محکم در برابر شبهه‌های ترسو‌ها بگو: ما هم ابرقدرتیم! و ما هم در کنار تو می‌گوییم که ایران نه تنها یک ابرقدرت، که یک ابرملت است. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
🖐 سلام به همه ✌️ یک خبر خوب 🔥 مدیران کانال یک تولیدی جدید زدن. ⭐️ و قراره که بزودی ازش رونمایی کنیم. 🤔 پس منتظر ما باشید...
😂 رضا پهلوی عربی 😁 حسرت السلطنه 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
آن که با پای اختیار قدم در طریق کربلا نهاده است، می داند که خون، حرمِ سِرّ سیدالشهداست و این نه رازی است که بر اغیار فاش شود. ✍ شهید سید‌مرتضی‌آوینی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
وَيَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
تولیدات ما در فتح‌نامه را دنبال کنید!👇👇 📜 : روایت‌هایی کوتاه از کوفه و مردمی که علی را تنها گذاشتند. 🖋 : قصه‌هایی کوتاه از جنگ تحمیلی سوم 🪧 : مطالبی طنزآمیز از اتفاقات پیرامون ✍ : جملاتی ناب از نویسنده‌های بزرگ انقلاب 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee