سخن پایانی ✨️🤍
نمیدونم چطور بگم... باور نمیشه این آخرشه؟ همون شبی که توی ذهنم جرقهاش زد، فکر نمیکردم یه روز برسه به اینجا. ولی رسید. تموم شد.
دلم میخواد از تکتک شماها تشکر کنم. از اونایی که از همون خط اول تا همون کلمهی آخر کنارم موندین. میدونم شاید خیلیهاتون ناشناس بودین،نظر دادین،ندادین ولی بدونین هر بار که دیدم نوشتههامو خوندین، بهم نیرو دادین. گاهی یه نظر کوچیک، یه قلب ساده، برام به اندازهی یه دنیا ارزش داشت.
از ته قلبم ممنونم. از اونایی که از روز اول تا امروز صبورانه و مهربون کنارم ایستادین. شماها خانوادهی منین.
آرزوم برای همهی شما و همهی مردم ایران، شادیه. آرامش. حالِ خوش. لبخندی که از ته دل باشه.
راستش تموم کردن این رمان برام سخت بود. چسبیده بود به جونم. ولی هر آغازی یه پایانی داره، و این پایانِ این قصه بود. امیدوارم توی دلتون جا گرفته باشه. میدونم شاید شادی توش زیاد نبود، شاید تلخ بود بعضی جاها... ولی اگه حتی یه لحظه، یه لبخند رو لبتون آورده باشه، برام از هر چیزی باارزشتره.
حالا با قلبی پر از مهر و عشق، دارم برای شروع دوباره آماده میشم. برای ساختن لحظههای قشنگ کنار شما.خیلی خوشحالم میکنید که کنارم بمونید و رمان بعدی رو باهم شروع کنیم✨️
دوست دارتون آنیتا🤍✨️
Frozentears🩸🥀
سخن پایانی ✨️🤍 نمیدونم چطور بگم... باور نمیشه این آخرشه؟ همون شبی که توی ذهنم جرقهاش زد، فکر نمی
نه انیتاااا😭😭😭
دختر میدونی بخاطر پیامت گریه کردمممم😭😭😭😭
Frozentears🩸🥀
نه انیتاااا😭😭😭 دختر میدونی بخاطر پیامت گریه کردمممم😭😭😭😭
واقعا کنار شما اینجا بودن خیلی دوست دارم و نمیخوام پایان بزنم ولی خوب....
هدایت شده از ⊹ׂ⃬۫ 𝗠ׅ𝗲ׂ𝗹ׅ𝗼ׂ𝗱ׅ𝗶ׂ 𝗠ׅ𝗮ׂ𝗵ׅ ᩠໋࣪꣹۫
"Happy 580 members "💆🏻♀️🌀✨
فور حساب نشه*
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای قدمهایش را در تاریکی میشنوم… او نیست که دنبال من میگردد، او دارد من را شکار میکند.»
من فقط یک شاهد بودم؛ یک تصادفِ مرگبار در شبی که سایهها زنده بودند.
او مردی نیست که بشود از او فرار کرد؛ او خودِ تاریکی است.
حالا میان دو انتخاب ماندهام:
یا زیر سایهی بیرحمیاش بمیرم، یا در آغوش خطرناکترین قاتلی که تا به حال دیدهام، زندگی کنم.
ادامه رمان در چنل زیر
https://eitaa.com/Frozentears