Frozentears🩸🥀
سخن پایانی ✨️🤍 نمیدونم چطور بگم... باور نمیشه این آخرشه؟ همون شبی که توی ذهنم جرقهاش زد، فکر نمی
نه انیتاااا😭😭😭
دختر میدونی بخاطر پیامت گریه کردمممم😭😭😭😭
Frozentears🩸🥀
نه انیتاااا😭😭😭 دختر میدونی بخاطر پیامت گریه کردمممم😭😭😭😭
واقعا کنار شما اینجا بودن خیلی دوست دارم و نمیخوام پایان بزنم ولی خوب....
هدایت شده از ⊹ׂ⃬۫ 𝗠ׅ𝗲ׂ𝗹ׅ𝗼ׂ𝗱ׅ𝗶ׂ 𝗠ׅ𝗮ׂ𝗵ׅ ᩠໋࣪꣹۫
"Happy 580 members "💆🏻♀️🌀✨
فور حساب نشه*
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای قدمهایش را در تاریکی میشنوم… او نیست که دنبال من میگردد، او دارد من را شکار میکند.»
من فقط یک شاهد بودم؛ یک تصادفِ مرگبار در شبی که سایهها زنده بودند.
او مردی نیست که بشود از او فرار کرد؛ او خودِ تاریکی است.
حالا میان دو انتخاب ماندهام:
یا زیر سایهی بیرحمیاش بمیرم، یا در آغوش خطرناکترین قاتلی که تا به حال دیدهام، زندگی کنم.
ادامه رمان در چنل زیر
https://eitaa.com/Frozentears