#ناشناس
این محمددد کیههههه
چرا این خوب نقش بازی میکنهههه
میخوامشش🤣🤣🤣🤣
—————
خیلی موافقم باهاتون🤝🏻😂
منم میخامشششش😂🤣
آقا محمد بیا تحویل بگیر
شخصیتبازینعمتالهی💕
دل من بشکنه خوبه میری اون دختر دایی داغونمو خواستگاری میکنی؟ #امیرحسین
دل تورو نگفتم دل رسول رو گفتم
درضمن پشت سر کسی اینطوری حرف نمیزنن نمیتونستی محترمانه جواب بدی ؟؟
#محسن
شخصیتبازینعمتالهی💕
دل تورو نگفتم دل رسول رو گفتم درضمن پشت سر کسی اینطوری حرف نمیزنن نمیتونستی محترمانه جواب بدی ؟؟ #مح
خیر اول ببین داداشت چه بلایی سرم آورده بعد ازم انتظار جواب محترمانه داشته باش زده نابودم کرده
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
دل من بشکنه خوبه میری اون دختر دایی داغونمو خواستگاری میکنی؟ #امیرحسین
وا امیرحسین درست حرف بزن با پدرت #فرشید
شخصیتبازینعمتالهی💕
وا امیرحسین درست حرف بزن با پدرت #فرشید
خب میدونن من اعصابم داغونه چرا میره واسم خواستگاری که یه لحظه ناخواسته قاطی کنم
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
خب میدونن من اعصابم داغونه چرا میره واسم خواستگاری که یه لحظه ناخواسته قاطی کنم #امیرحسین
خب پس یه کلاس کنترل عصاب و روان برای شما و آقا مهدی لازمه #فرشید
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان✨ #علی نگران حنانه بودم باید بهش زنگ میزدم از خوب بودن حالش مطمئن میشدم .... بهش زنگ زدم ...
#رمان✨
#حنانه
دکمه سبز اتصال تماس رو زدم و با صدایی لرزون و آروم که خودم هم به زور میشندیدم صداش زدم... امید داشتم بلکه مثل قبل با مهربونی جوابم رو بده و قربون صدقه ام بره...
_ علی...!
شروع کرد به صحبت کردن... اما نه تنها مهربونی ای تو صداش پیدا نمیشد بلکه از همیشه سرد تر جوابم رو داد... از سردی لحنش تمام بدنم لرزید...
این علی بود که داشت با من حرف میزد!؟ با حنانه اش!؟ با همسرش!؟ یا با یه زن غریبه!؟
شوکه شده بودم... نمیدونستم چی باید بگم...
یک دفعه صداش به گوشم خورد که خیلی سرد گفت "خانوم احمدی"... با این حرفش قطره اشکی از کنار چشمم پایین اومد
دیگه از بقیه ی حرفاش چیز زیادی متوجه نشدم... دستام سرد شده بود... سرم نبض میزد... و درد معده ام بدتر از چند ساعت پیش شده بود و اذیتم میکرد
خواستم صداش بزنم و باهاش حرف بزنم...
_ ع...ع...علی... آخ😖
یک دفعه قلبم تیر کشید... گوشی از دستم روی زمین افتاد... دستم رو سمت قلبم بردم و محکم به لباسم چنگ زدم بلکه کمی از دردم کم شه... اما فایده ای نداشت و فقط بدتر میشد
دایی مهدی سریع بلند شد و سمتم اومد
دایی محسن هم که کنارم نشسته بود صدام زد و با نگرانی ای که تو صداش موج میزد حالم رو پرسید ولی من از درد نمیتونستم هیچ جوابی بدم و فقط چشم هام رو روی هم فشار میدادم و به لباسم و مبل چنگ میزدم...
این وسط صدای علی رو از پشت گوشی میشنیدیم که نگران اسم منو صدا میزد
آقا حامد با نگرانی و البته عصبانیت که مطمئنم از دست علی بود بلند شد، گوشی رو از روی زمین برداشت و تماس رو قطع کرد... ولی الان علی نگران میشد... خواستم حرفی بزنم و بگم که چرا تلفن رو خاموش کردی و جوابش رو ندادی!؟... ولی تا خواستم چیزی بگم قلبم بدتر از قبل دوباره تیر کشید و مانع حرف زدم شد، اینبار از شدت درد از مبل روی زمین لیز خوردم
تو همین بین آقا رسول که زودتر از همه به خودش اومده بود تلفن رو برداشت و به اورژانس زنگ زد...
#رمان✨
#حنانه
بعد از چند دقیقه صدای در اومد، تکنسین های اورژانس وارد شدن و به سرعت سمت من که حالا جلوی مبل رو زمین نشسته بودم اومدن
جلوم نشستن و کارشون رو شروع کردن...
یکی از تکنسین ها شروع کرد به بررسی علائم حیاتی... فشار خون، اکسیژن خون، ضربان قلب و...
در همین حین تکنسین دوم شروع به صحبت با من کرد
_ سلام، خوبی!؟ منو نگاه کن... آروم باش... چیزی نیست الان کمکت میکنیم خوب میشی... باشه!؟... فقط سعی کن جواب منو بدی! اگه هم نمیتونی حرف بزنی سرتو تکون بده، خب!؟
آروم با تکون دادم سر حرفشو تایید کردم
_ خیلی خب خوبه
در حین معاینهی من ، سمت بقیه که نگران ایستاده بودن و فقط نظاره گر بودن برگشت و سوالاتی پرسید
_ درد از کی شروع شده!؟
دایی محسن جواب داد
+ دقیق نمیدونم ولی خیلی وقت نمیشه
_ قبلا هم این اتفاق افتاده!؟
+ فکر نمیکنم
_ فکر نمیکنم یعنی چی!؟
سمت من برگشت و سوالش رو تکرار کرد:
_ قبلا هم این اتفاق برات افتاده!؟
سرم رو با درد، به نشونه نه به چپ و راست تکون دادم
_ خب... بیماری قلبی داری!؟
با تکون دادن سر جواب منفی دادم
_ داروی خاصی مصرف میکنی!؟
و باز هم با سر جواب منفی دادم
_ خیلی خب... به من نگاه کن... آروم نفس بکش... با هم نفس میکشیم... خب!؟...
وقتی دیدن تغییر خاصی تو حالم ایجاد نمیشه بلند شدن و من رو روی برانکارد گذاشتن، به سمت ماشین آمبولانس بردن و داخل ماشین گذاشتن...
دایی محسن رو به بقیه گفت با ماشین بیان و سوار آمبولانس شد و همراه من اومد
#رمان✨
#حنانه
تمام مدت دایی توی ماشین کنارم بود و سعی میکرد آرومم کنه
بیمارستان نزدیک خونه مون بود، برای همین خیلی زود رسیدیم
کم کم نفس هام داشت به شماره میافتاد و هر لحظه بی حال تر از قبل میشدم
پرستار ها برانکارد رو سریع از آمبولانس پایین بردن و وارد بخش شدیم
یک پرستار یه سمت دایی رفت، اونو از من جدا کرد و شروع کرد به پرسیدن مشخصات من...
ازشون دور شدیم و به اتاقی رسیدیم.. من رو روی تخت گذاشتن و شروع کردن به وصل کردن دستگاه های مختلف و چک کردن وضعیتم
بعد از چند دقیقه و گذاشتن ماسک اکسیژن و زدن سرم از اتاق خارج شدن
کم کم دارو ها اثر کردن... درد قلبم کمتر شد و چشم هام روی هم رفتن