eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
62 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
این دوتا ناشناس مونده بود🎀 ممنون از شرکتتون💖
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
دل من بشکنه خوبه میری اون دختر دایی داغونمو خواستگاری میکنی؟ #امیرحسین
دل تورو نگفتم دل رسول رو گفتم درضمن پشت سر کسی اینطوری حرف نمیزنن نمیتونستی محترمانه جواب بدی ؟؟
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
وا امیرحسین درست حرف بزن با پدرت #فرشید
خب میدونن من اعصابم داغونه چرا میره واسم خواستگاری که یه لحظه ناخواسته قاطی کنم
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان✨ #علی نگران حنانه بودم باید بهش زنگ میزدم از خوب بودن حالش مطمئن میشدم .... بهش زنگ زدم ...
دکمه سبز اتصال تماس رو زدم و با صدایی لرزون و آروم که خودم هم به زور میشندیدم صداش زدم... امید داشتم بلکه مثل قبل با مهربونی جوابم رو بده و قربون صدقه ام بره... _ علی...! شروع کرد به صحبت کردن... اما نه تنها مهربونی ای تو صداش پیدا نمیشد بلکه از همیشه سرد تر جوابم رو داد... از سردی لحنش تمام بدنم لرزید... این علی بود که داشت با من حرف میزد!؟ با حنانه اش!؟ با همسرش!؟ یا با یه زن غریبه!؟ شوکه شده بودم... نمی‌دونستم چی باید بگم... یک دفعه صداش به گوشم خورد که خیلی سرد گفت "خانوم احمدی"... با این حرفش قطره اشکی از کنار چشمم پایین اومد دیگه از بقیه ی حرفاش چیز زیادی متوجه نشدم... دستام سرد شده بود... سرم نبض میزد... و درد معده ام بدتر از چند ساعت پیش شده بود و اذیتم میکرد خواستم صداش بزنم و باهاش حرف بزنم... _ ع...ع...علی... آخ😖 یک دفعه قلبم تیر کشید... گوشی از دستم روی زمین افتاد... دستم رو سمت قلبم بردم و محکم به لباسم چنگ زدم بلکه کمی از دردم کم شه... اما فایده ای نداشت و فقط بدتر میشد دایی مهدی سریع بلند شد و سمتم اومد دایی محسن هم که کنارم نشسته بود صدام زد و با نگرانی ای که تو صداش موج میزد حالم رو پرسید ولی من از درد نمیتونستم هیچ جوابی بدم و فقط چشم هام رو روی هم فشار میدادم و به لباسم و مبل چنگ میزدم... این وسط صدای علی رو از پشت گوشی میشنیدیم که نگران اسم منو صدا میزد آقا حامد با نگرانی و البته عصبانیت که مطمئنم از دست علی بود بلند شد، گوشی رو از روی زمین برداشت و تماس رو قطع کرد... ولی الان علی نگران میشد... خواستم حرفی بزنم و بگم که چرا تلفن رو خاموش کردی و جوابش رو ندادی!؟... ولی تا خواستم چیزی بگم قلبم بدتر از قبل دوباره تیر کشید و مانع حرف زدم شد، اینبار از شدت درد از مبل روی زمین لیز خوردم تو همین بین آقا رسول که زودتر از همه به خودش اومده بود تلفن رو برداشت و به اورژانس زنگ زد...
بعد از چند دقیقه صدای در اومد، تکنسین های اورژانس وارد شدن و به سرعت سمت من که حالا جلوی مبل رو زمین نشسته بودم اومدن جلوم نشستن و کارشون رو شروع کردن... یکی از تکنسین ها شروع کرد به بررسی علائم حیاتی... فشار خون، اکسیژن خون، ضربان قلب و... در همین حین تکنسین دوم شروع به صحبت با من کرد _ سلام، خوبی!؟ منو نگاه کن... آروم باش... چیزی نیست الان کمکت میکنیم خوب میشی... باشه!؟... فقط سعی کن جواب منو بدی! اگه هم نمیتونی حرف بزنی سرتو تکون بده، خب!؟ آروم با تکون دادم سر حرفشو تایید کردم _ خیلی خب خوبه در حین معاینه‌ی من ، سمت بقیه که نگران ایستاده بودن و فقط نظاره گر بودن برگشت و سوالاتی پرسید _ درد از کی شروع شده!؟ دایی محسن جواب داد + دقیق نمی‌دونم ولی خیلی وقت نمیشه _ قبلا هم این اتفاق افتاده!؟ + فکر نمیکنم _ فکر نمیکنم یعنی چی!؟ سمت من برگشت و سوالش رو تکرار کرد: _ قبلا هم این اتفاق برات افتاده!؟ سرم رو با درد، به نشونه نه به چپ و راست تکون دادم _ خب... بیماری قلبی داری!؟ با تکون دادن سر جواب منفی دادم _ داروی خاصی مصرف می‌کنی!؟ و باز هم با سر جواب منفی دادم _ خیلی خب... به من نگاه کن... آروم نفس بکش... با هم نفس میکشیم... خب!؟... وقتی دیدن تغییر خاصی تو حالم ایجاد نمیشه بلند شدن و من رو روی برانکارد گذاشتن، به سمت ماشین آمبولانس بردن و داخل ماشین گذاشتن... دایی محسن رو به بقیه گفت با ماشین بیان و سوار آمبولانس شد و همراه من اومد
تمام مدت دایی توی ماشین کنارم بود و سعی میکرد آرومم کنه بیمارستان نزدیک خونه مون بود، برای همین خیلی زود رسیدیم کم کم نفس هام داشت به شماره می‌افتاد و هر لحظه بی حال تر از قبل می‌شدم پرستار ها برانکارد رو سریع از آمبولانس پایین بردن و وارد بخش شدیم یک پرستار یه سمت دایی رفت، اونو از من جدا کرد و شروع کرد به پرسیدن مشخصات من... ازشون دور شدیم و به اتاقی رسیدیم.. من رو روی تخت گذاشتن و شروع کردن به وصل کردن دستگاه های مختلف و چک کردن وضعیتم بعد از چند دقیقه و گذاشتن ماسک اکسیژن و زدن سرم از اتاق خارج شدن کم کم دارو ها اثر کردن... درد قلبم کمتر شد و چشم هام روی هم رفتن
با چیزایی که میدیدم یه لحظه پرسیدم واقعا این علیه؟ شرمنده حنانه شده بودم که بخاطر یکی از خانواده ما به این روز افتاده بود 😔 قطعا اگه علی تو حالت عادی بود گوشی رو قطع نمی‌کردم و هرچیزی ممکن بود بهش بگم ولی خب اون روانی الان از دست من عصبانیه یه چی من میگم یه چی اون میگه بدتر میشه اوضاع حتما همه ی اینارو الان از چشم من میدونه که به بقیه گفتم عجب شبی شد امشب!🤦‍♂ بدون محل دادن بهش قطع کردم و بعدم گوشی رو گذاشتم رو حالت هواپیما چون الان به هیچکس جز من زنگ نمی‌زد جرعتشو نداشت زنگ بزنه یا بهتره بگم دیوار کوتاه تر از من پیدا نمی‌کرد همیشه فکر میکردم این مشکلات خانوادگی واسه تو فیلماس فقط امیدوارم دیگه بیشتر از این حرمت ها شکسته نشه چون نمیشه درستش کرد