eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
61 دنبال‌کننده
100 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
هنوز امیر و بابا پایین بودن عمو میدونست از دست من در بره امیر پایین منتظرشه #احسان
عمو اومد پایین و احسانم به دنبالش نشست تو ماشین میخواست بره که منم پریدم تو ماشین نگام کرد که گفتم:برو دیگه عمو باهم میریم
عمو در حالیکه با اصرار من از سمت دیگه ماشین سوار شد گفت : وقت ندارم هیچ توضیحی بدم هیچی فقط راه بیفت
سعی کردم هیچی نپرسم از مسیر های خلوت می‌رفتم که سریعتر برسم اما متن پیامک توی سرم رژه می‌رفت حال بد عمو‌ به همین دلیل بود ؟ اون دوستش که می‌گفت شهید شده ؟ می‌گفت بچه اش بیمارستانه ولی وقتی گفتم بریم ملاقاتش نذاشت ؟ منظورش از طنین لطفی همون بچه است ؟ نگاهی به عمو کردم سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشماش رو بسته بود اما گونه اش خیس بود داشت گریه میکرد ـــ چقدر دیگه مونده برسیم؟ ــ تا شش هفت دقیقه دیگه اونجاییم از همه عجیب تر سکوت امیر بود سکوتی که اصلا بهش نمیومد هیچی نمی‌گفت و نمی‌دونستم چرا
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
سعی کردم هیچی نپرسم از مسیر های خلوت می‌رفتم که سریعتر برسم اما متن پیامک توی سرم رژه می‌رفت حال ب
این دفعه نمی‌خواستم داد و فریاد راه بندازم با اینکه شوکه شده بودم اما باید ته و توی قضیه رو در میاوردم تا رسیدن به مقصد هیچی نگفتم و همراه با عمو و احسان پیاده شدم و سمت بیمارستان رفتیم. عمو سمت پذیرش رفت و گفت:
دوستان بحث پیدا کردم حامد بیاد شروع میکنیم..😁😎😈 داداششم داخل بحث هست جهت اطلاع😁😁
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
این دفعه نمی‌خواستم داد و فریاد راه بندازم با اینکه شوکه شده بودم اما باید ته و توی قضیه رو در میاور
_طنین لطفی کجاست!؟ نگاهی به حال آشفته من انداخت + سلام... اتاق ۷۴ سمت را... نزاشتم ادامه حرفشو بزنه و سریع سمت اتاق رفتم... نمی‌فهمم چرا منتقلش کرده بودن!؟
داداششششششش
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
داداششششششش #علی
خب تو هم حالااااااا کولی بازی در میاری چرا🙄
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
_طنین لطفی کجاست!؟ نگاهی به حال آشفته من انداخت + سلام... اتاق ۷۴ سمت را... نزاشتم ادامه حرفشو بزنه
بی صدا دنبال عمو می‌رفتیم وارد اتاق که شدیم دیدیم روی تخت یه دختر کوچولوی ناز خوابیده و داره گریه می‌کنه منو احسان دم در وایسادیم اما اونو عمو انگار خوب همدیگه رو میشناختن عمو با محبت سمتش رفت و بغلش کرد