عمو در حالیکه با اصرار من از سمت دیگه ماشین سوار شد گفت :
وقت ندارم هیچ توضیحی بدم هیچی فقط راه بیفت
#احسان
سعی کردم هیچی نپرسم
از مسیر های خلوت میرفتم که سریعتر برسم اما متن پیامک توی سرم رژه میرفت
حال بد عمو به همین دلیل بود ؟
اون دوستش که میگفت شهید شده ؟
میگفت بچه اش بیمارستانه ولی وقتی گفتم بریم ملاقاتش نذاشت ؟
منظورش از طنین لطفی همون بچه است ؟
نگاهی به عمو کردم سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشماش رو بسته بود اما گونه اش خیس بود
داشت گریه میکرد
ـــ چقدر دیگه مونده برسیم؟
ــ تا شش هفت دقیقه دیگه اونجاییم
از همه عجیب تر سکوت امیر بود سکوتی که اصلا بهش نمیومد هیچی نمیگفت و نمیدونستم چرا
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
سعی کردم هیچی نپرسم از مسیر های خلوت میرفتم که سریعتر برسم اما متن پیامک توی سرم رژه میرفت حال ب
این دفعه نمیخواستم داد و فریاد راه بندازم با اینکه شوکه شده بودم اما باید ته و توی قضیه رو در میاوردم
تا رسیدن به مقصد هیچی نگفتم و همراه با عمو و احسان پیاده شدم و سمت بیمارستان رفتیم.
عمو سمت پذیرش رفت و گفت:
#امیرحسین
دوستان بحث پیدا کردم حامد بیاد شروع میکنیم..😁😎😈
داداششم داخل بحث هست جهت اطلاع😁😁
#رفیقحامد
شخصیتبازینعمتالهی💕
این دفعه نمیخواستم داد و فریاد راه بندازم با اینکه شوکه شده بودم اما باید ته و توی قضیه رو در میاور
_طنین لطفی کجاست!؟
نگاهی به حال آشفته من انداخت
+ سلام... اتاق ۷۴ سمت را...
نزاشتم ادامه حرفشو بزنه و سریع سمت اتاق رفتم... نمیفهمم چرا منتقلش کرده بودن!؟
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
داداششششششش #علی
خب تو هم حالااااااا کولی بازی در میاری چرا🙄
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
_طنین لطفی کجاست!؟ نگاهی به حال آشفته من انداخت + سلام... اتاق ۷۴ سمت را... نزاشتم ادامه حرفشو بزنه
بی صدا دنبال عمو میرفتیم
وارد اتاق که شدیم دیدیم روی تخت یه دختر کوچولوی ناز خوابیده و داره گریه میکنه
منو احسان دم در وایسادیم اما اونو عمو انگار خوب همدیگه رو میشناختن
عمو با محبت سمتش رفت و بغلش کرد
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
داداششششششش #علی
واااا لووسسس، جنبه داشته باش🦦
#رفیقحامد