شخصیتبازینعمتالهی💕
🥲🙃❤️🩹🫂 #مهدی
بریم پیشش؟
بیدار بشه ببینه نیستی دوباره مروارید هاش میریزه
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
سمت اتاق طنین رفتیم #مهدی
عمو به نظرم آماده اش کن
الان ما رو ببینه شاید بترسه
#احسان
...........
خب عمو میخوای اول شما برو پیشش
بش بگو،آمادش کن تا نترسه
(دستمو آوردم بالا خوراکی هارو نشون دادم)منم اینا رو بش میدم تا باهامون دوست شه
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
عمو به نظرم آماده اش کن الان ما رو ببینه شاید بترسه #احسان
نیازی نیست آروم پشت سر من بیاین تو
#مهدی
رفتم داخل بچه ها هم آروم پشت سر من اومدن
طنین با شنیدن صدای در سرش رو برگردوند... با دیدن من با ذوق نگاهم کرد... لبخندی به روش زدم... از اون موقع اولین باری بود که ذوق رو تو چشم هاش میدیدم
_ سلام... طنین خانم ما خوبه!؟
سمتش رفتم که چهره اش تغییر کرد... نگاهش رو دنبال کردم که دیدم داره به بچه ها نگاه میکنه
#مهدی
آروم سمتش رفتم... همین که به کنارش رسیدم خودش رو توی بغلم انداختم و دستم رو محکم گرفت... نگاهی ترسان و ملتمسانه بهم انداخت... دلم از این مظلومیتش به درد میومد... آروم بغلش کردم و موهای طلاییش رو نوازش کردم...
_ چیزی نیست طنین جانم... منو نگاه کن... عمو ها دوستن... باشه!؟ ببین با من اومدن... نگاشون کن... تازه برای دختر خوشگلمون خوراکی هم آووردن...
این رو که گفتم امیر لبخندی زد و خوراکی هارو بالا گرفت و تکون داد...
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
آروم سمتش رفتم... همین که به کنارش رسیدم خودش رو توی بغلم انداختم و دستم رو محکم گرفت... نگاهی ترسان
وقتی خوراکی هارو دید چشماش برق زد
داشت میومد سمتم،گفتم:میای بغل عمو؟
نگاهی به عمو کرد
#امیرحسین
عمو که تایید رو بهش داد فقط پلاستیک خوراکی ها رو از امیر گرفت و دوباره تو بغل عمو قایم شد
مشخص بود خیلی ترسیده
#احسان