eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان✨ #محسن داشتم با محمد حرف میزدم که میگفت باید باهام حرف بزنه و کارم داره كه یهو این پیجر بیمار
بوی چای دارچین توی خونه پخش شده بود، حلما تازه خوابیده بود و بعد از اینکه محمد پاشد رفت تو حیاط تلفن بزنه منم بلند شدم تا دو تا چایی بریزم که با هم بخوریم... با اینکه دیر وقت بود ولی چون بعد از چند شب تازه اومده بود خونه و دلتنگ بودیم بیدار بودیم سینی چایی رو برداشتم و به سمت هال حرکت کردم وارد هال که شدم دیدم محمد نشسته... مگه یه چایی ریختنم چقدر طول کشیده بود که محمد اومده بود داخل...!؟ نگاهی بهش انداختم که حس کردم یه کم نگرانه رفتم کنارش نشستم و سینی چایی رو رو‌به‌رو مون گذاشتم _ خوبی محمد!؟ چیزی شده!؟ چرا یه دفعه به هم ریختی!؟ نفسی عمیق کشید و جواب داد + آره خوبم... نه چیزی نشده... عطیه خانوم ما خوبه!؟ با خودم گفتم شاید نمیخاد راجع بهش حرف بزنه پس دیگه سوالی نپرسیدم... لبخند کم رنگی زدم: _ شما خوب باشی اونم هم خوبه☺️ بفرما چایی دارچین که دوست داری... زود بخور که سرد میشه دیگه مزه نمی‌ده.. لبخند روی لب هام بیشتر شد و با لحن شیطنت آمیزی ادامه دادم: _ یه خبر هم برات دارم که حالا بعد اینکه چاییتو خوردی شاید بهت گفتم...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان✨ #عطیه بوی چای دارچین توی خونه پخش شده بود، حلما تازه خوابیده بود و بعد از اینکه محمد پاشد رفت
تماسم با محسن تموم شد، کمی توی فکر رفتم، یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا محسن چیزی نگفت؟ سعی کردم از فکر و خیال بیرون بیام و داخل رفتم که بوی دارچین همه جا رو پر کرده بود. تا نشستم عطیه هم با چایی دارچین همیشگیش اومد و جلوم نشست و همونطور که استکان چایی رو دستم میداد گفت بخور که سرد میشه دیگه مزه نمیده با خنده استکان چایی رو ازش گرفتم که ادامه داد و گفت یه خبر هم برات دارم که حالا بعد اینکه چاییتو خوردی شاید بهت گفتم... مشتاق بهش نگاه کردم و گفت خدا بخیر کنه پس خب حالا خبرت چیه؟ عطیه خندید و گفت نه دیگه اقا محمد بخور بهت میگم. سعی کردم سریع چایی رو تموم کنم وقتی تموم شد گفتم خب بفرمایید. عطیه گفت نه دیگه باید صبر کنی خودمم بخورم بازم کلی منتظر موندم که چایی عطیه هم تموم شد و سینی رو کنار گذاشت و گفت...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان✨ #محمد تماسم با محسن تموم شد، کمی توی فکر رفتم، یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا محسن چیزی ن
تا به محمد گفتم میخام یه چیزی بگم اما اول چاییتو بخور سریع چاییشو خورد تا بهش بگم خبر چیه بعد از اینکه من هم چاییمو خوردم سینی رو کنار گذاشتم و به محمد نگاه کردم که از سر کنجکاوی اخمی کمرنگ روی صورتش نشسته بود و منو نگاه میکرد لبخندی به این حالتش زدم: _ خیلی خب میگم حالا چرا اینجوری نگاه میکنی جناب فرمانده! خنده ای کرد که ادامه دادم: _ البته باید اول مشتلق بدی آقا محمد... خبر دست اول دارم برات اونم چه خبری... با تعجب و لبخند بهم نگاه کرد: + مشتلق برا چی!؟ داری شوخی میکنی عطیه!؟ _ نخیر... خواهر ته تغاریتون... ریحانه خانوم قراره تشریف بیارن از شیراز
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
#رمان✨ #عطیه تا به محمد گفتم میخام یه چیزی بگم اما اول چاییتو بخور سریع چاییشو خورد تا بهش بگم خبر
تا عطیه اسم ریحانه رو آورد لبخندی زدم و گفتم به به پس بلاخره خانوم میخوان منت بذارن یه سر بزنن بهمون. عطیه گفت بنده خدا اونم درگیره گفتم بله بله کاملا حق با شماست حالا کی میرسه؟ عطیه گفت فردا صبح پرواز داره دیگه اگر توی تهران به ترافیک نخوره ناهار پیشمونه فقط محمد جان، سعی کن فردا ظهر خونه باشی، اصلا ظهر بیا ناهار بخور یه استراحت هم بکن دوباره عصر برو. خندیدم و گفتم عطیه اروم باش من که فکر نمیکنم ناهار بتونم بیام. پرونده جدید داریم. اگر تونستم شام میام خوبه؟ عطیه اخم کرد و گفت اقا محمد شما دفعه قبل هم که مامانم اینا اومدن گفتی شام میام ولی خبری نشد. عطیه ادامه داد اصلا اگر ریحانه پرسید چرا محمد اینقدر دیر به دیر میاد خونه من چی بگم بهش؟ گفتم ریحانه میدونه من پلیسم. درباره جزئیات چیزی نمیدونه، اگر لازم شد تو هم بگو محمد یه افسر ساده آگاهیه. عطیه تیکه انداخت و گفت بله همه افسر ساده ها چند روز خونه نمیان. خندیدم که عطیه خودش هم خندش گرفت و سمت اتاق حلما رفت
بچه ها این آخرین روزیه که میتونید با من حرف بزنیداااا حرف بزنید پس بعدن حسرت نشه براتون😌🙄