استرس صداش هر لحظه داشت بیشتر میشد میدونستم بفهمه سر کارش گذاشتم دلخور میشه
اما باید یه جوری استرش رو از بین میبردم
#احسان
(دیگه بغضم داشت میمیترکید همه ی صدامو گرفته بود )
باورم نمیشه بابا بدون هیچ توضیحی از من پذیرفته
چرا قانونه دیگه میرم زندان برا کار نکرده
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
(دیگه بغضم داشت میمیترکید همه ی صدامو گرفته بود ) باورم نمیشه بابا بدون هیچ توضیحی از من پذیرفته چ
با ناباوری اسمشو صدا زدم
ــ رســـــــول؟
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان #رسول بعد از اینکه اتاقمون و مدارک لازم توضیح دادن کارمون پیششون تموم شد + آقایون موحد من یه
آقای موحد منم!؟👩🏻🦯
_ عموی امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
با ناباوری اسمشو صدا زدم ــ رســـــــول؟
فکر کنم احسانم فهمید این طرف اشک تو چشمام جمع شده
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
با اجازه تون🦦
آها... بعد من وایسادم نگاه کردم تو رفتی!؟😊
_ عموی امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
آها... بعد من وایسادم نگاه کردم تو رفتی!؟😊 _ عموی امیرحسین
نه دیگه من جلو بودم😐
شخصیتبازینعمتالهی💕
اونجا که عموم نیستی😂
در هر صورت من وایمیسم نگاه کنم!؟😊
_ عموی امیرحسین