شخصیتبازینعمتالهی💕
با ناباوری اسمشو صدا زدم ــ رســـــــول؟
فکر کنم احسانم فهمید این طرف اشک تو چشمام جمع شده
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
با اجازه تون🦦
آها... بعد من وایسادم نگاه کردم تو رفتی!؟😊
_ عموی امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
آها... بعد من وایسادم نگاه کردم تو رفتی!؟😊 _ عموی امیرحسین
نه دیگه من جلو بودم😐
شخصیتبازینعمتالهی💕
اونجا که عموم نیستی😂
در هر صورت من وایمیسم نگاه کنم!؟😊
_ عموی امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان #رسول بعد از اینکه اتاقمون و مدارک لازم توضیح دادن کارمون پیششون تموم شد + آقایون موحد من یه
#رمان
#امیرحسین
با آقا رسول و عمو رفتیم مدارکو بیاریم
نزدیک ماشین که شدیم،صدای دعوا میومد
دعوا؟نزدیک کلانتری..
بیخیال بهش راهمو ادامه دادم که عمو گفت:امیر بدو..بدو فقط
دویدیم سمت رسول،عمو دوید پسره رو گرفت و با دختره بردنش تو کلانتری
منم فقط دستمو فشار میدادم رو زخم رسول که خونریزیش کمتر بشه
بعد چند دقیقهی پر استرس عمو اومد و رسول و با کمک هم گذاشتیم تو ماشین
سر رسول رو پاهای من بودو عمو ۱۸۰ تا میرفت
وسطای راه رسول بیهوش شد
وقتی رسیدیم بیمارستان عمو رفت برانکارد آورد و رسولو بردن اتاق عمل
شخصیتبازینعمتالهی💕
داری گریه میکنی ؟ #احسان
دل نازک تر از این حرفها بود که انتظار داشتم دلم میخواست محکم بغلش کنم و بگم مگه من مردم که تو رو محکوم کنن
سکوتش داشت کلافه ام میکرد
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
#رمان #امیرحسین با آقا رسول و عمو رفتیم مدارکو بیاریم نزدیک ماشین که شدیم،صدای دعوا میومد دعوا؟نزدیک
ببینید چیکار کردید که من ۱۸۰ تا رفتم👩🏻🦯
_ عموی امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
ببینید چیکار کردید که من ۱۸۰ تا رفتم👩🏻🦯 _ عموی امیرحسین
الان واقعا نباید بزنمتون!؟
_ عموی امیرحسین