eitaa logo
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
63 دنبال‌کننده
99 عکس
83 ویدیو
1 فایل
تایید میکند هر آنچه را میگویم دوست دارد کسی را که به او عشق می ورزم میسوزد با آهی که از درون میکشم و میسازد با اخلاقی که تا ثریا خراب آباد است از محبت های او زنده میشود دلی که خفته است آری خانواده ام را میگویم
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
راننده جلوی درمانگاه نگه داشت پیاده شدم در سمت رسول رو باز کردم ــــ برای مراقبت از برادرم نیاز ب
پیاده شدم چون بیشتر از این زشت بود جلوی راننده ، ماشین که رفت تو اگه کاری داری برو من نمیام الان میخواد بگه به مانیتور نگا نکن ، استرس نداشته باش حداقل ۸ ساعت بخواب در روز و منم هیچکدومو انجام نمیدم حوصله ی قرص و داروی جدیدم ندارم خودم همشو حفظم
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
جان احسان ول کن ، جان احسان گیر نده #رسول
ولی بازم چیزی از وظیفه من کم نمی‌کنه یا خودت میای یا به زور میبرمت مچ دستشو محکم گرفتم و بردمش سمت پذیرش
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
جان احسان ول کن ، جان احسان گیر نده #رسول
غمگین گفتم: ولی حواسم بود ، جون من برات اهمیتی نداشت جون خودمو قسم خوردم رسول
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
این چه حرفیه که تو میگی من گفتم نمیام بعدش ؟ من گفتم ول کن #رسول
در جواب حرفش فقط لبخندی تلخ زدم صدامون زدن بریم داخل منم همراش رفتم منشی با خنده گفت : بیمار زیر سن قانونیه که همراه داره ؟ قبل از اینکه رسول جواب بده گفتم : باید از روند درمان مطلع بشم و رفتیم داخل
رفتیم تو و دکتر هرچی می‌پرسید میگفتم نه خوبم که دیگه کلافه شد
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
وقتی چشام رو باز کردم تو یه جای تاریک بودم شونم خیلی درد میکرد شروع مردم به دادو بیداد کردن که یهو
در رو باز کردم و داخل رفتم... با اخم بهش خیره شده بودم... صدام بیشتر از همیشه جدی و خشمگین بود... _ خیلی سر و صدا میکنی... صندلی رو از گوشه اتاق برداشتم و روش نشستم...
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
رفتیم تو و دکتر هرچی می‌پرسید میگفتم نه خوبم که دیگه کلافه شد #رسول
دکتر پرونده را بست و با کلافگی به رسول نگاه کرد. — پس برای چی اومدی دکتر؟ قبل از اینکه رسول جواب بدهد، میان حرفش پریدم: — میگرن عصبی داره، دکتر. دیگه قرص جوابش نمی‌ده. الانم سرش درد می‌کنه. دکتر نگاهش را از رسول گرفت و به من دوخت. — از کی شروع شده؟ رسول دستش را روی شقیقه‌اش فشار داد و آرام گفت: — چند وقته... ولی امروز شدیدتره. دکتر آهی کشید و به سمت دستگاه فشار رفت. — باید جدی‌تر پیگیری بشه. مسکن بیشتر، راه‌حل نیست.اما اول باید درد قطع بشه . دکتر آمپول را آماده کرد. رسول با دیدن آن، عصبی دستش را عقب کشید. — نه، دکتر. داروی جدید نمی‌خوام! — دردت شدیده. باید قطعش کنیم. — گفتم نمی‌خوام! همون قرص قبلی رو می‌خورم. رسول خواست از تخت پایین بیاید، اما احسان شانه‌اش را گرفت. — رسول، آروم باش. فقط همین یک بار— — ولم کن، احسان! دکتر با کلافگی به احسان نگاه کرد. — نگهش دار. احسان مردد ماند، اما وقتی رسول دوباره دستش را عقب کشید، بازوی او را گرفت. دکتر بدون فرصت دادن بیشتر، تزریق را انجام داد. رسول از درد و خشم دندان‌هایش را روی هم فشرد. — من گفتم نمی‌خوام... دکتر سرنگ را کنار گذاشت و گفت: — می‌دونم. اما با این وضعیت، اول باید درد قطع بشه.وگرنه به مغزت آسیب می‌رسید رسول چشم‌هایش را بست و با صدایی لرزان گفت: — هیچ‌کس حق نداره بدون اجازه‌ام به من دارو بزنه... احسان دستش را رها کرد و آرام گفت: چشماتو ببند بهتر میشی . بعداً وقت داری هر چقدر دلت خواست بحث کنیم با هم .
شخصیت‌بازی‌نعمت‌الهی💕
در رو باز کردم و داخل رفتم... با اخم بهش خیره شده بودم... صدام بیشتر از همیشه جدی و خشمگین بود... _
من به این خانواده مدیون بودم نمیدونم چرا قبول کردم چنین کاری کنم وقتی آقا مهدی گفتن خیلی سرو صدا میکنی ترسیدم مگه اینا کارمند نبودن چطور پلیسن ؟ آروم گفتم شما پلیسین؟