شخصیتبازینعمتالهی💕
پیاده شدم چون بیشتر از این زشت بود جلوی راننده ، ماشین که رفت تو اگه کاری داری برو من نمیام الان م
سعی کردم عصبانی نشم
گذاشتم حرفاشو بزنه و بعد گفتم :
اگر بگم جانِ احسان بازم نمیای؟
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
سعی کردم عصبانی نشم گذاشتم حرفاشو بزنه و بعد گفتم : اگر بگم جانِ احسان بازم نمیای؟ #احسان
جان احسان ول کن ، جان احسان گیر نده
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
جان احسان ول کن ، جان احسان گیر نده #رسول
ولی بازم چیزی از وظیفه من کم نمیکنه
یا خودت میای
یا به زور میبرمت
مچ دستشو محکم گرفتم و بردمش سمت پذیرش
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
جان احسان ول کن ، جان احسان گیر نده #رسول
غمگین گفتم: ولی حواسم بود ، جون من برات اهمیتی نداشت
جون خودمو قسم خوردم رسول
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
غمگین گفتم: ولی حواسم بود ، جون من برات اهمیتی نداشت جون خودمو قسم خوردم رسول #احسان
این چه حرفیه که تو میگی من گفتم نمیام بعدش ؟ من گفتم ول کن
#رسول
شخصیتبازینعمتالهی💕
این چه حرفیه که تو میگی من گفتم نمیام بعدش ؟ من گفتم ول کن #رسول
در جواب حرفش فقط لبخندی تلخ زدم
صدامون زدن بریم داخل
منم همراش رفتم منشی با خنده گفت : بیمار زیر سن قانونیه که همراه داره ؟
قبل از اینکه رسول جواب بده گفتم :
باید از روند درمان مطلع بشم
و رفتیم داخل
شخصیتبازینعمتالهی💕
وقتی چشام رو باز کردم تو یه جای تاریک بودم شونم خیلی درد میکرد شروع مردم به دادو بیداد کردن که یهو
در رو باز کردم و داخل رفتم... با اخم بهش خیره شده بودم... صدام بیشتر از همیشه جدی و خشمگین بود...
_ خیلی سر و صدا میکنی...
صندلی رو از گوشه اتاق برداشتم و روش نشستم...
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
رفتیم تو و دکتر هرچی میپرسید میگفتم نه خوبم که دیگه کلافه شد #رسول
دکتر پرونده را بست و با کلافگی به رسول نگاه کرد.
— پس برای چی اومدی دکتر؟
قبل از اینکه رسول جواب بدهد، میان حرفش پریدم:
— میگرن عصبی داره، دکتر. دیگه قرص جوابش نمیده. الانم سرش درد میکنه.
دکتر نگاهش را از رسول گرفت و به من دوخت.
— از کی شروع شده؟
رسول دستش را روی شقیقهاش فشار داد و آرام گفت:
— چند وقته... ولی امروز شدیدتره.
دکتر آهی کشید و به سمت دستگاه فشار رفت.
— باید جدیتر پیگیری بشه. مسکن بیشتر، راهحل نیست.اما اول باید درد قطع بشه .
دکتر آمپول را آماده کرد. رسول با دیدن آن، عصبی دستش را عقب کشید.
— نه، دکتر. داروی جدید نمیخوام!
— دردت شدیده. باید قطعش کنیم.
— گفتم نمیخوام! همون قرص قبلی رو میخورم.
رسول خواست از تخت پایین بیاید، اما احسان شانهاش را گرفت.
— رسول، آروم باش. فقط همین یک بار—
— ولم کن، احسان!
دکتر با کلافگی به احسان نگاه کرد.
— نگهش دار.
احسان مردد ماند، اما وقتی رسول دوباره دستش را عقب کشید، بازوی او را گرفت. دکتر بدون فرصت دادن بیشتر، تزریق را انجام داد.
رسول از درد و خشم دندانهایش را روی هم فشرد.
— من گفتم نمیخوام...
دکتر سرنگ را کنار گذاشت و گفت:
— میدونم. اما با این وضعیت، اول باید درد قطع بشه.وگرنه به مغزت آسیب میرسید
رسول چشمهایش را بست و با صدایی لرزان گفت:
— هیچکس حق نداره بدون اجازهام به من دارو بزنه...
احسان دستش را رها کرد و آرام گفت: چشماتو ببند
بهتر میشی . بعداً وقت داری هر چقدر دلت خواست بحث کنیم با هم .
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
در رو باز کردم و داخل رفتم... با اخم بهش خیره شده بودم... صدام بیشتر از همیشه جدی و خشمگین بود... _
من به این خانواده مدیون بودم نمیدونم چرا قبول کردم چنین کاری کنم وقتی آقا مهدی گفتن خیلی سرو صدا میکنی ترسیدم
مگه اینا کارمند نبودن چطور پلیسن ؟
آروم گفتم شما پلیسین؟
#جاسوسبدبخت
شخصیتبازینعمتالهی💕
میگم ولش کن سعید بعدا برات توضیح میدم خب؟ فقط الان ولش کن #فرشیدد
فرشید تو قول داده بودیا؛ جون من چیزی نگو
#محمدجواد