شخصیتبازینعمتالهی💕
صدای احسان بود، اما به شدت به هم ریخته... معلوم بود اتفاقی افتاده... _ احسان تویی!؟ احسان جواب بده.
همین که صدای عمو مهدی توی گوشم پیچید و گرمای دستش را روی صورتم حس کردم، تمام مقاومتم فرو ریخت. بغضم با صدایی خفه شکست. سرم را به سینهاش چسباند؛ بوی عطر آشنایش، بوی امنیت میداد. موهایم را بوسید و چند ثانیه همانطور نگاهم داشت تا کمی لرزش شانههایم آرام بگیرد.
بعد، با چهرهای که حالا خشم و اقتدار جای نگرانیاش را گرفته بود، بلند شد و رفت سمت میز افسر نگهبان. با لحنی محکم و برنده گفت:
— شما حق نداشتید بدون استعلام بازداشتش کنید!
قبل از اینکه افسر دهان باز کند و جوابش را بشنوم، سربازی بازویم را گرفت و مرا از اتاق بیرون برد. مرا روی یکی از صندلیهای فلزی راهرو نشاند. گیج و منگ بودم. اصلاً نفهمیدم داخل چه گذشت. فقط میدیدم چند نفری با عجله به اتاق رفت و آمد میکنند، اما نگاه من روی هیچکدامشان متوقف نمیشد.
نگاهم مستقیم خیره مانده بود روبهرو؛ جایی که ناصر، با همان لباسهای چروکیده و نگاهِ مرموزش، روی صندلی آن طرف راهرو نشسته بود.
چند دقیقه بعد، درِ اتاق باز شد. عمو مهدی بیرون آمد. مستقیم آمد سمتم، دستم را گرفت و با حرکت سر به سربازِ کنارم اشاره کرد که برود داخل.
با صدایی که هنوز از بغض میلرزید پرسیدم:
— چی شد عمو؟
عمو نفس عمیقی کشید. خستگی توی صدایش موج میزد، اما سعی کرد محکم باشد:
— مهم نیست. مهم اینه که تموم شد.
سرباز قبل از رفتن، کلید انداخت و قفل دستبند را چرخاند. با باز شدن حلقههای فلزی، ردِ سرد و قرمزش روی مچهایم خودنمایی کرد.
عمو مهدی نگاهم کرد. چشمهایش پر از سوالهای بیجواب بود. با لحنی که هم بوی گلایه میداد و هم انتظار، گفت:
— حتماً یه توضیح خیلی خوب برای این کاری که کردی داری... درسته؟
سرم را پایین انداختم. کلمهها توی گلویم گیر کرده بودند. به زحمت دهان باز کردم:
— راستش عمو...
اما قبل از اینکه جملهام کامل شود، صدایی خشن، خشدار و آشنا از روبهرو حرفم را برید:
— توضیحش منم، مهدی!... بعدِ اینهمه سال، من برگشتم.
عمو مهدی خشکش زد. سرش را چرخاند و نگاهش روی ناصر که با فاصله روبهرویش روی صندلی نشسته بود، قفل شد. چشمهای عمو گشاد شد؛ رنگ از صورتش پرید و نفسش در سینه حبس شد. چند ثانیه فقط در سکوتی مرگبار به ناصر خیره ماند.
بعد، نگاهِ عمو از صورت ناصر سُر خورد و روی چشمهای من نشست.
نگاهش... آن نگاه را هیچوقت فراموش نمیکنم. پر از غم بود؛ پر از بهت، ویرانی و ناامیدی. انگار تمام باورش به من در همان یک ثانیه آوار شد روی زمین. فهمید که من پنهانی سراغ چه کسی رفته بودم.
بدون اینکه حرفی به ناصر بزند، یا حتی بخواهد جوابی از من بشنود، قدمی به عقب برداشت. با صدایی که به طرز ترسناکی آرام و سرد شده بود، فقط یک جمله گفت:
— تو ماشین منتظرم.
و برگشت و به سمت درِ خروجی راه افتاد.
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
بوققققق (عمو مهدی) #امیرحسین
الو... سلام امیرم... خوبی!؟
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
ممنون #محمدجواد
دراز کشیده بودم و چشمامو بسته بودم..
حرفای آراز توی گوشم میپیچید؛ حس میکردم تقصیر فرشید نیست..
خودم حواسم نبود کجام و دارم چیکار میکنم...
به همین چیزا فکر میکردم که صدای فرشیدو شنیدم:..
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
الو... سلام امیرم... خوبی!؟ #مهدی
سلام عمو.. آره خداروشکر شما خوبی؟
صدات چرا گرفتس؟
میگم..شما از احسان خبر داری؟
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
دراز کشیده بودم و چشمامو بسته بودم.. حرفای آراز توی گوشم میپیچید؛ حس میکردم تقصیر فرشید نیست.. خودم
جواد ...
جواد بلند شو برو سر کارت #فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
جواد ... جواد بلند شو برو سر کارت #فرشیدد
چشمامو باز کردم
باشه ممنون که بیدارم کردی..
(با اینکه اصلا نخوابیدم)
پا شدم و رفتم پشت میز کارم؛ سرم خیلی درد میکرد؛ ولی اگه قرص میخوردم احتمالا خوابم میگرفت..
بیخیال شروع به کار کردم..
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام عمو.. آره خداروشکر شما خوبی؟ صدات چرا گرفتس؟ میگم..شما از احسان خبر داری؟ #امیرحسین
منم خوبم...
هیچی خسته ام فقط
اره... چطور!؟ چیزی شده!؟
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
منم خوبم... هیچی خسته ام فقط اره... چطور!؟ چیزی شده!؟ #مهدی
مطمئنی؟قلبت خوبه؟اذیتت میکنه؟
عهه.. آخه گوشیش خاموش بود نگران شدم
راستی..این یارویی که شهاب گفت رفت زندان، مونده بازجوییش که حالا یا خودت برو یا خودم میرم
منم فعلا دارم میرم خونه
تو و احسان هم بیاید
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
چشمامو باز کردم باشه ممنون که بیدارم کردی.. (با اینکه اصلا نخوابیدم) پا شدم و رفتم پشت میز کارم؛ سرم
منم رفتم سر کارم
......
شیفت منو جواد همیشه یکی بود مال من تموم شد بلند سدم رفتم سمتش و آروم گفتم جواد شیفتت تموم شده پاشو برو استراحت کن ......
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
مطمئنی؟قلبت خوبه؟اذیتت میکنه؟ عهه.. آخه گوشیش خاموش بود نگران شدم راستی..این یارویی که شهاب گفت رفت
خوبم امیر... خوبم... نگران نباش
خیلی خب... خسته نباشی... مبینمت
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
خوبم امیر... خوبم... نگران نباش خیلی خب... خسته نباشی... مبینمت #مهدی
درِ راننده رو باز کردم و سوار شدم.
عمو حالش خوب نبود، اینو من میفهمیدم. هر وقت حالش خوب نبود روی صندلی شاگرد مینشست.سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود، چشمهایش را بسته بود و دستش را روی قفسهی سینهاش مشت کرده بود. نفسهایش سنگین و صدادار بود و قطرههای عرقِ سرد روی پیشانیاش برق میزد.
با ترس و شرمندگی سمتش چرخیدم و با صدایی که به زور از گلویم درمیآمد گفتم:
— اجازه بدید توضیح...
حرفم توی دهنم ماسید. عمو با بیحالی اما قاطع، دستِ لرزانش را بالا آورد تا ساکتم کند. پلکهای خستهاش را از هم فاصله داد، اما حتی نگاهم نکرد. چشم دوخت به شیشهی جلوی ماشین و با صدایی که انگار از ته چاه درمیآمد، گفت:
— توضیحِ چی رو بدی احسان؟... اینکه چطور دورم زدی؟... یا اینکه چطور پای اون آدم رو دوباره باز کردی تو زندگیمون؟
آب دهانم را به سختی قورت دادم و با التماس گفتم:
— به خدا قسم من نمیخواستم پای شما گیر بیفته. وقتی دیدم اسم رسول تو پروندهست، وقتی دیدم اون آدم داره تهدید میکنه و ادعا میکنه.. گفتم اگه شما یا بابا بفهمید داغون میشید. میخواستم خودم تنهایی لجنزاری که درست شده رو جمع کنم.
عمو پوزخند تلخ و بیجانی زد. سرش را سمت پنجره چرخاند تا تاریکیِ خیابان را نگاه کند:
— پس خواستی تنهایی قهرمانبازی دربیاری... آره؟
سرم را انداختم پایین. سکوتم سنگینترین اعتراف بود.
عمو با صدایی که حالا از شدت درد و غصه میلرزید، ادامه داد:
— تو هیچی نمیدونی احسان... تو اصلاً نمیفهمی با کی رفتی سر یک میز نشستی... تو امروز فقط منو تو اون بازداشتگاه خرد نکردی، تو تمامِ اون گذشتهی لعنتی رو دوباره آوار کردی روی سرمون. میفهمی؟
ـــ لازم نیست کسی از این جریان چیزی بفهمه فهمیدی؟
نفسش برید و سرفهی خشکی کرد. دستش را محکمتر روی قلبش فشرد. صورتش مثل گچ سفید شده بود و مشخص بود به زور خودش را بیدار نگه داشته.
دستم را با عجله سمت سوییچ بردم و استارت زدم:
— عمو قلبت ... رنگ تو صورتت نمونده. میبرمت بیمارستان پیشِ یه دکتر.
سرش را به علامت منفی تکان داد. چشمهایش را دوباره بست و با بیرمقیِ تمام گفت:
— دکتر لازم ندارم... فقط راه بیفت احسان. استارت بزن و از این خرابشده دور شو... فقط برو.
ماشین را در سکوتی خفهکننده راه انداختم. بغض راهِ گلویم را بسته بود. من برای محافظت از خانوادهام جلو رفته بودم، اما حالا با دستهای خودم، کاری کرده بودم که حالِ عمو از همیشه بدتر شود.
#احسان