شخصیتبازینعمتالهی💕
ممنون #محمدجواد
دراز کشیده بودم و چشمامو بسته بودم..
حرفای آراز توی گوشم میپیچید؛ حس میکردم تقصیر فرشید نیست..
خودم حواسم نبود کجام و دارم چیکار میکنم...
به همین چیزا فکر میکردم که صدای فرشیدو شنیدم:..
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
الو... سلام امیرم... خوبی!؟ #مهدی
سلام عمو.. آره خداروشکر شما خوبی؟
صدات چرا گرفتس؟
میگم..شما از احسان خبر داری؟
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
دراز کشیده بودم و چشمامو بسته بودم.. حرفای آراز توی گوشم میپیچید؛ حس میکردم تقصیر فرشید نیست.. خودم
جواد ...
جواد بلند شو برو سر کارت #فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
جواد ... جواد بلند شو برو سر کارت #فرشیدد
چشمامو باز کردم
باشه ممنون که بیدارم کردی..
(با اینکه اصلا نخوابیدم)
پا شدم و رفتم پشت میز کارم؛ سرم خیلی درد میکرد؛ ولی اگه قرص میخوردم احتمالا خوابم میگرفت..
بیخیال شروع به کار کردم..
#محمدجواد
شخصیتبازینعمتالهی💕
سلام عمو.. آره خداروشکر شما خوبی؟ صدات چرا گرفتس؟ میگم..شما از احسان خبر داری؟ #امیرحسین
منم خوبم...
هیچی خسته ام فقط
اره... چطور!؟ چیزی شده!؟
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
منم خوبم... هیچی خسته ام فقط اره... چطور!؟ چیزی شده!؟ #مهدی
مطمئنی؟قلبت خوبه؟اذیتت میکنه؟
عهه.. آخه گوشیش خاموش بود نگران شدم
راستی..این یارویی که شهاب گفت رفت زندان، مونده بازجوییش که حالا یا خودت برو یا خودم میرم
منم فعلا دارم میرم خونه
تو و احسان هم بیاید
#امیرحسین
شخصیتبازینعمتالهی💕
چشمامو باز کردم باشه ممنون که بیدارم کردی.. (با اینکه اصلا نخوابیدم) پا شدم و رفتم پشت میز کارم؛ سرم
منم رفتم سر کارم
......
شیفت منو جواد همیشه یکی بود مال من تموم شد بلند سدم رفتم سمتش و آروم گفتم جواد شیفتت تموم شده پاشو برو استراحت کن ......
#فرشیدد
شخصیتبازینعمتالهی💕
مطمئنی؟قلبت خوبه؟اذیتت میکنه؟ عهه.. آخه گوشیش خاموش بود نگران شدم راستی..این یارویی که شهاب گفت رفت
خوبم امیر... خوبم... نگران نباش
خیلی خب... خسته نباشی... مبینمت
#مهدی
شخصیتبازینعمتالهی💕
خوبم امیر... خوبم... نگران نباش خیلی خب... خسته نباشی... مبینمت #مهدی
درِ راننده رو باز کردم و سوار شدم.
عمو حالش خوب نبود، اینو من میفهمیدم. هر وقت حالش خوب نبود روی صندلی شاگرد مینشست.سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود، چشمهایش را بسته بود و دستش را روی قفسهی سینهاش مشت کرده بود. نفسهایش سنگین و صدادار بود و قطرههای عرقِ سرد روی پیشانیاش برق میزد.
با ترس و شرمندگی سمتش چرخیدم و با صدایی که به زور از گلویم درمیآمد گفتم:
— اجازه بدید توضیح...
حرفم توی دهنم ماسید. عمو با بیحالی اما قاطع، دستِ لرزانش را بالا آورد تا ساکتم کند. پلکهای خستهاش را از هم فاصله داد، اما حتی نگاهم نکرد. چشم دوخت به شیشهی جلوی ماشین و با صدایی که انگار از ته چاه درمیآمد، گفت:
— توضیحِ چی رو بدی احسان؟... اینکه چطور دورم زدی؟... یا اینکه چطور پای اون آدم رو دوباره باز کردی تو زندگیمون؟
آب دهانم را به سختی قورت دادم و با التماس گفتم:
— به خدا قسم من نمیخواستم پای شما گیر بیفته. وقتی دیدم اسم رسول تو پروندهست، وقتی دیدم اون آدم داره تهدید میکنه و ادعا میکنه.. گفتم اگه شما یا بابا بفهمید داغون میشید. میخواستم خودم تنهایی لجنزاری که درست شده رو جمع کنم.
عمو پوزخند تلخ و بیجانی زد. سرش را سمت پنجره چرخاند تا تاریکیِ خیابان را نگاه کند:
— پس خواستی تنهایی قهرمانبازی دربیاری... آره؟
سرم را انداختم پایین. سکوتم سنگینترین اعتراف بود.
عمو با صدایی که حالا از شدت درد و غصه میلرزید، ادامه داد:
— تو هیچی نمیدونی احسان... تو اصلاً نمیفهمی با کی رفتی سر یک میز نشستی... تو امروز فقط منو تو اون بازداشتگاه خرد نکردی، تو تمامِ اون گذشتهی لعنتی رو دوباره آوار کردی روی سرمون. میفهمی؟
ـــ لازم نیست کسی از این جریان چیزی بفهمه فهمیدی؟
نفسش برید و سرفهی خشکی کرد. دستش را محکمتر روی قلبش فشرد. صورتش مثل گچ سفید شده بود و مشخص بود به زور خودش را بیدار نگه داشته.
دستم را با عجله سمت سوییچ بردم و استارت زدم:
— عمو قلبت ... رنگ تو صورتت نمونده. میبرمت بیمارستان پیشِ یه دکتر.
سرش را به علامت منفی تکان داد. چشمهایش را دوباره بست و با بیرمقیِ تمام گفت:
— دکتر لازم ندارم... فقط راه بیفت احسان. استارت بزن و از این خرابشده دور شو... فقط برو.
ماشین را در سکوتی خفهکننده راه انداختم. بغض راهِ گلویم را بسته بود. من برای محافظت از خانوادهام جلو رفته بودم، اما حالا با دستهای خودم، کاری کرده بودم که حالِ عمو از همیشه بدتر شود.
#احسان
شخصیتبازینعمتالهی💕
منم رفتم سر کارم ...... شیفت منو جواد همیشه یکی بود مال من تموم شد بلند سدم رفتم سمتش و آروم گفتم جو
باشه آرومی در جواب گفتم و رفتم برای خودم چایی بریزم..
#محمدجواد
محمد جواد رو توی آبدارخانه دیدم
بیش از حد تو فکر بود حتی متوجهم نشد اینقدر متوجه نشد که آب جوش ریخت روی دستش بهت زده به دستش نگاه میکرد دستشو گرفتم زیر آب سرد و گفتم :
من اشتباهی کردم ؟
+ آراز
شخصیتبازینعمتالهی💕
محمد جواد رو توی آبدارخانه دیدم بیش از حد تو فکر بود حتی متوجهم نشد اینقدر متوجه نشد که آب جوش ریخت
متوجه حضور آراز نشدم؛ زیادی تو فکر بودم..
...
نه برای چی اینو میپرسی؟!
#محمدجواد