حَفی .
*
حیّعلیالعزاء ، حیّعلیالبکاء ..
پیراهن سیاه ِنوکری را از انتهای گنجه بیرون آورده
و بر تن میکنم .
زیبایی خانه را سیاهی ِکتیبهها و پرچمها تامین میکند .
شال ِعزای ِحسین را بر دوش نهاده و
کبوتر ِبیقرار ِدلم را ، راهی ِهیئت میکنم .
امسال هم ، همچون سالهای پیشین ،
با اشتیاق ِفراوان همراه رفیقانم به
مجلس عزای ارباب میروم و برایش نوکری میکنم .
برای روضههایت جان میدهم و با نوای ِ
نوحهخوان به یاد مظلومیتت میگریم .
به یاد صدای مظلومانهات در درون قتلگاه ،
نالهی "انا مظلوم" و ترنم حزنناک "بنیّ سردادن" مادرت ،
هقهق میکنم .
دستم را بر سینه میکوبم ، تا برای همیشه
مهرت در سینهام ماندگار باشد .
عشق شما همچون چشمهای فروزان است
که میجوشد و لحظهای خشک نخواهد شد !
_ یا اباعبدالله ؛
باز هم برای نوکرهایت پدری کردهای و با
باری از گناه دستمان را به محرم رساندی . .
آقا سلام ، ماه ِمحرم رسیده است :) .
حَفی .
-
*
نمُردیم .
نمُردیم و زنده موندیم .
نمُردیم و به محرمت رسیدیم .
نمُردیم و تونستیم در خونهت انقدر گریه کنیم ،
تا حاجتامونو از خود خانم سهساله بگیریم .
نمُردیم و دستتودست رفیقامون اومدیم هیئت ،
انقدر ضجه زدیم تا برات ِکربلامونو بگیریم .
نمُردیم و اومدیم تا تو روضههات جونمونو بگیری .
نمُردیم و رسیدیم به شبای قشنگ محرّمت ،
تا جونمونو نذر رقیهت کنیم .
نمُردیم و بعد هیئت چای روضه نصیبمون شد .
نمُردیم و طعم دلچسب غذای نذریت به ما هم رسید .
نمُردیم و رسیدیم به همهی دلخوشیمون ،
که همین هیئات و روضههاست ..
ولی اگه از داغ غمت وسط روضهها جون ندادیم و نمُردیم ؛
ما رو ببخش . .
طوری که واسه نوشتن یه متن پادکست
اونم برای اولاد امام حسین ، که الهی قربونشون برم ،
شب تا صبح هزاربار متنو تغییر میدی که مبادا
یهجای متن بلنگه .
و واسه گرفتن ایده و .. با گریه فقط
به خودشون توسل میکنی :)))))) .
حَفی .
-
*
با اینکه چند دقیقهای از بهتر شدن حالم میگذشت ،
اما هنوز درد توی قفسه سینم رو حس میکردم ؛
با اینحال ، هنوز داشتم قبطه میخوردم
که چرا نباید از داغ این روضه بمیرم ؟
آخه مگه میشه ؟!
مگه یه دختر سهساله چیکار کرده که باید
در جواب گریههاش کتک بخوره ؟
چرا باید تازیانه بشه پاسخ بیتابیها و دلتنگیها واسه باباش ؟
اصلا مگه دختربچه زدن داره ؟
آخه نامردا ؛
صورت رقیه حتی از دست شما بیمروتها هم کوچیکتر بود . .
موهای ِسوخته ، سفیدی ِموها ،
گوش ِپاره شده و خونین ،
کبودی ِصورت ، آبلهی پا ، قد ِخمیده ..
اینا هیچکدوم نه توی قصههاست ،
و نه توهمات ذهن !
اینا همش سهم نازدونهسهساله اباعبدالله شده بود .
طفلی که هیچ آزاری نداشت ! . .
وقتی به غم روضهش ، به سنگینی این داغ فکر میکنم ؛
با خودم میگم کاش پای غمت مُرده بودم ..
راستی ، خانومسهساله ؟!
میشه با دستای کوچولوت ،
گرهی کربلای جاموندهها و دلتنگا رو باز کنی ؟
میشه سفارشمونو به باباییت بکنی ؟
آخه تو بگی نه نمیاره :) . .