eitaa logo
حَفی‌ .
1 دنبال‌کننده
146 عکس
41 ویدیو
4 فایل
بگو . https://daigo.ir/secret/8633814830 . لمسی بصری سمعی' . INFP
مشاهده در ایتا
دانلود
[ إنّهُ مَعَکُم ] ؛ دلگرمی بالاتر از این ؟!
-
حَفی‌ .
-
* نمُردیم . نمُردیم و زنده موندیم . نمُردیم و به محرمت رسیدیم . نمُردیم و تونستیم در خونه‌ت انقدر گریه کنیم ، تا حاجتامونو از خود خانم‌ سه‌ساله بگیریم . نمُردیم و دست‌تودست رفیقامون اومدیم هیئت ، انقدر ضجه زدیم تا برات ِکربلامونو بگیریم . نمُردیم و اومدیم تا تو روضه‌هات جونمونو بگیری . نمُردیم و رسیدیم به شبای قشنگ محرّمت ، تا جونمونو نذر رقیه‌ت کنیم . نمُردیم و بعد هیئت چای روضه نصیبمون شد . نمُردیم و طعم دلچسب غذای نذری‌ت به ما هم رسید . نمُردیم و رسیدیم به همه‌ی دلخوشی‌مون ، که همین هیئات و روضه‌هاست .. ولی اگه از داغ غمت وسط روضه‌ها جون ندادیم و نمُردیم ؛ ما رو ببخش . .
طوری که واسه نوشتن یه متن پادکست اونم برای اولاد امام حسین ، که الهی قربونشون برم ، شب تا صبح هزاربار متنو تغییر میدی که مبادا یه‌جای متن بلنگه . و واسه گرفتن ایده و .. با گریه فقط به خودشون توسل می‌کنی :)))))) .
-
حَفی‌ .
-
* با اینکه چند دقیقه‌ای از بهتر شدن حالم می‌گذشت ، اما هنوز درد توی قفسه سینم رو حس می‌کردم ؛ با این‌حال ، هنوز داشتم قبطه می‌خوردم که چرا نباید از داغ این روضه بمیرم ؟ آخه مگه میشه ؟! مگه یه دختر سه‌ساله چیکار کرده که باید در جواب گریه‌هاش کتک بخوره ؟ چرا باید تازیانه بشه پاسخ بی‌تابی‌ها و دلتنگی‌ها واسه باباش ؟ اصلا مگه دختربچه زدن داره ؟ آخه نامردا ؛ صورت رقیه حتی از دست شما بی‌مروت‌ها هم کوچیک‌تر بود . . موهای ِسوخته ، سفیدی ِموها ، گوش‌ ِپاره شده و خونین ، کبودی ِصورت ، آبله‌ی پا ، قد ِخمیده .. اینا هیچ‌کدوم نه توی قصه‌هاست ، و نه توهمات ذهن ! اینا همش سهم نازدونه‌سه‌ساله اباعبدالله شده بود . طفلی که هیچ آزاری نداشت ! . . وقتی به غم روضه‌ش ، به سنگینی این داغ فکر می‌کنم ؛ با خودم میگم کاش پای غمت مُرده بودم .. راستی ، خانوم‌سه‌ساله ؟! میشه با دستای کوچولوت ، گره‌ی کربلای جامونده‌ها و دلتنگا رو باز کنی ؟ میشه سفارشمونو به بابایی‌ت بکنی ؟ آخه تو بگی نه نمیاره :) . .
-
شال ِماتمت آبرو به من داد . .
حَفی‌ .
* حالت بد باشه میری شفاخونه ؟! من ؟ من به کاغذ ُقلم پناه می‌برم.
دیگه متنام مثل قبل قشنگ نیست . دیگه ایده‌های خوب و نابی واسه نوشتن ندارم . دیگه هیچکس با خوندن متنام ذوق نمیکنه . دیگه هیچکس نمیگه متنت اشکمو درآورد . هیچکس بابت متنام تشویقم نمیکنه . و دیگه متنام اون چیزایی نیستن که بقیه وانمود می‌کنن باهاش به هنرم پی می‌برن . من هنوزم دوست دارم ، هنوز شوقشو دارم که بنویسم و بنویسم . ولی انگار یه‌چیزی این وسط درست نیست ؛ یه‌جای کار می‌لنگه . همچی دست به دست هم داده و الان حتی بهترین استعدادمو هم دارم از دست میدم . و من اگه نتونم بنویسم ، فلج میشم .
حَفی‌ .
چرا نمُردم ؟!
دیشب چه حالی بودیم نه ؟!