خلاصه کتاب « خونِ دلی که لعل شد »
قصهی زندگی رهبر شهیدم 🇮🇷
♡ کتاب کامل در فراکتاب موجوده :)
♡ فصل اول ( آن روزها ... )
♡ فصل دوم ( در محضر اساتید )
♡ فصل سوم ( ساحل دجه )
♡ فصل چهارم ( شرارهی نخستین )
♡ فصل پنجم ( آتشفشان انقلاب )
♡ فصل ششم ( سایهی خورشید )
♡ فصل هفتم ( حماسهی اشک )
♡ فصل هشتم ( قلعهی سرخ )
♡ فصل نهم ( کاخ سفید )
♡ فصل دهم ( فرش پوسیده )
♡ فصل یازدهم ( دادگاه نظامی )
♡ فصل دوازدهم ( سلول شمارهی ۱۴ )
♡ فصل سیزدهم ( کد رمز )
♡ فصل چهاردهم ( سیل در تبعید )
♡ فصل پانزدهم ( پیروزی بعد از سختی )
📚 زندگینامه رهبر رو از اینجا بخونین 👇
https://eitaa.com/joinchat/1664221846C67554e0e34
📚 فصل اوّل ( آن روزها ... )
. حجرهی طبقهی دوّم :
من در شهر مشهد به دنیا آمدم.
فروردین ۱۳۱۸ هجری شمسی.
خانهای که در آن به دنیا آمدم ، خانهای کوچک و ساده بود که دو اتاق داشت ؛ یک اتاق در طبقهی بالا مخصوص پدر و مادرم و فرزندان کوچکشان بود ، در طبقهی پایین هم اتاقی برای خواهرانمان بود که مادرشان پیش از ازدواج پدرم با مادرم از دنیا رفته بود.
یک سال پس از تولد من ، همگی به خانهی پدربزرگ مادریام یعنی آقا سیّد هاشم میردامادی نجفآبادی ــ از علمای معروف که به علم و زهد و تبحّر در تفسیر قرآن شهرت داشت و جزو علمایی بود که رضاشاه چند سال پیش از تولد من آنها را تبعید کرده بود ــ نقل مکان کردیم اما پس از بازگشت پدربزرگ از تبعید مجدداً به خانهی خودمان برگشتیم.
بعدها برخی از مریدان و دوستداران پدرم به توسعهی خانهی ما همّت گماشتند. امروز این خانه به مکانی عمومی برای ذکر و عبادت تبدیل شده و « حسینیّه » نام گرفته است.
@Hamsadde
. امام جماعت مسجد بازار :
پدرم آقا سیّد جواد خامنهای از یک خانوادهی علمایی معروف تبریزی بود. پدر ایشان آقا سیّد حسین خامنهای امام مسجد جامع تبریز بوده است.
ایشان پدر همسر شیخ محمد خیابانی معروف است. بنابراین همسر خیابانی عمّهی ما است. پدربزرگم از علمای نامدار بود و بسیاری از علمای تبریز نزد ایشان در نجف درس خوانده بودند.
ایشان به فضل و علم و اجتهاد معروف بود و نزد علمای بزرگ میرزای نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی درس خوانده بود.
عفیف و باحیا بود و نسبت به مال و منال از مناعت طبع برخوردار بود. گوشهگیری را دوست داشت ولی من این خصلت ایشان را خوش نمیداشتم ؛ لذا عکس آن را فرا گرفتم.
گاهی به سبب تنگدستی ناگزیر میشد کتابهایش را که بسیار مورد عشق و علاقهاش بودند بفروشد.
عموی ما سید محمّد خامنهای در نجف به
« سید محمّد پیغمبر » معروف بود و از جهت رفع نیازهای مردم شهرت داشت. ایشان از اطرافیان ویژهی آخوند خراسانی و سید ابوالحسن اصفهانی بود.
به یاد دارم ما پسران به خانهی پدربزرگمان مرحوم میردامادی میرفتیم. ایشان هم مثل پدرها و پدربزرگهای دیگر یک ریال یا نیم ریال به ما میداد که البته پول ناچیزی بود اما پیش میآمد که مادر ناگزیر میشد همین مبلغ ناچیز را از ما بگیرد تا با آن برای شام ما چیزی بخرد. من در خانهی پدری از فقر چیزهایی دیدهام که در خانهی علمای دیگر کمتر دیده میشود.
پدر هیچگاه از ناداری و تنگدستی خود با کسب سخن نگفت بلکه برعکس به سبب مناعت طبع و توجه به وضع ظاهر ، مردم ایشان را فردی توانگر میپنداشتند.
پدر همواره به من محبت ویژه داشت و در سفرهای خود با من مأنوس میشد، پدرم یک بار بینایی خود را از دست داد ولی بعداً شفا یافت. درمان چشم خود را در تهران ادامه میداد. سه بار به تهران رفت ولی حاضر نشد کسی جز من همراهش باشد.
سال ۱۳۴۲ در قم بودم. پدر به من نامه نوشت که به مشهد بیایم تا او را در سفرِ درمانی همراهی کنم. اما رفتن من به مشهد به تأخیر افتاد و علت آن مأموریتی بود که در رابطه با مسائل تبلیغ باید در زاهدان انجام میدادم. به زاهدان رفتم و در آنجا بازداشت شدم. مهمترین نگرانی من هنگام بازداشت ، پدرم بود که بی من به سفر نمیرفت.
@Hamsadde
. لهجهی نجفی :
زادگاه مادرم نجف است.
ایشان لهجهی عربی داشت.
با قرآن آشنا بود. قرآن را خوب و با صدایی جالب تلاوت میکرد. در اواخر عمر صدایش گرفته بود و من صدای خوش او را به یادش میآوردم.
بر قرائت کلام الله مجید با قرآن اهدائی پدرش مداومت روزانه داشت. شیوهی قرائت ایشان ما را در آن کم سن و سالی به خود جذب میکرد. پیرامونش گرد میآمدیم و به تلاوتش گوش میکردیم. ایشان هم از فرصت استفاده میکرد ، معانی برخی آیات را برای ما به فارسی ترجمه میکرد و داستانهای پیامبران را برایمان بازمیگفت.
شیفتگی وافرش به زندگی حضرت موسی (علیهالسلام) موجب میشد تا داستان زندگی این پیامبر بزرگ را با همهی جزئیات برای ما شرح دهد. آنچنان با علاقهمندی دربارهی حضرت موسی سخن میگفت که شوق شنیدن ماجراهای او را در ما برمیانگیخت.
با دیوان حافظ مأنوس بود و برخی اشعار او را از حفظ داشت و با آن فال میگرفت. کمااینکه با حدیث نیز آشنا بود. حدیثی میگفت و پدر به ایشان اعتراض میکرد که به این حدیث تاکنون برنخورده است ، اما ایشان منبع حدیث را برای پدر بازگو میکرد.
همچون پدر مناعت طبع داشت، از ناداری خود هرگز با کسی سخنی نمیگفت. همیشه رنج خود را به شیوههای گوناگون پوشیده میداشت.
نکات اوّلیهی قرائت قرآن و قواعد زبان عربی را از مادر آموختم ؛ کمااینکه روح دلیری و نستوهی را نیز او در من دمید.
مادر بخاطر بازداشتهای پیاپی من و حملات ساواک به منزل رنج بسیار کشید ؛ امّا در برابر دژخیمان مهاجم با پایداری و صلابت میایستاد ؛ جوابشان را میداد و با آنها مجادله میکرد. او حتی مشوّق من در ادامهی این راه پردردسر نیز بود ؛ چنان که به موقع بازخواهم گفت.
@Hamsadde
. معلّم سختگیر :
تحصیلات من در مکتب آغاز شد.
قسمت چنین بود که پیش از ورود به دبستان ، در دو مکتبخانه درس بخوانم. نخستین مکتب را که در چهارسالگی وارد آن شدم یک زن اداره میکرد. من میل به گوشهگیری داشتم و خود را با درس سازگار نمییافتم.
شاید این بخاطر ضعف بیناییام بود. تصویری که اکنون بیش از هر چیز از این مرحله در ذهنم هست ، روشهای غلط آموزشی و پرورشی است . هیچ برنامهی آموزشی در کار نبود. آنچه بر مکتبخانه حاکم بود خشونت و سختگیریِ بیدلیل بود.
به یاد دارم گاهی مُلّاباجی به برخی جلسات میرفت و همسایهاش رباب را بجای خود میگذاشت و رباب در پر کردن وقت ما با کارهای بیهوده مهارت داشت!
ازجمله اینکه ما را به صف میکرد و به نزد شوهرش که زمینگیر بود میبرد. ما یکی یکی از جلوی او میگذشتیم و او با چوبی که در دست داشت به کف دستهای ما میزد!
برادر بزرگترم نیز در این مکتب با من بود.
سال ۱۳۲۳ که پنج شش ساله بودم ، پدرم ما را به مکتب دیگری فرستاد که در اتاقی در یکی از مساجد بود. هنوز آن اتاق درس را به یاد دارم که اتاق تاریکی بود. شاید هم این تصور ناشی از ضعف بینایی من بوده باشد.
این معلم به ما خیلی توجه میکرد و ما را سمت چپ خود نشانید. من و برادرم در این مکتب درس « عمّ جزء » را شروع کردیم که با آموزش حروف الفبای عربی آغاز میشد و پس از آن به آموزش جزء سیام قرآن کریم میپرداختند و از سورهی « ناس » شروع میکردند.
از کارهای عجیب معلم این بود که روز پنجشنبه شاگردان را پیش از آنکه مرخّص شوند به صف میکرد و به آنها میگفت : من زیر زبانهای شما مُهر میزنم. هرکس روز جمعه مقیّد به خواندن نماز باشد اثر مُهر روی زبانش میماند وگرنه محو میشود! بعد مُهری برمیداشت و در مرکّب آغشته میکرد و زیر زبان هر یک از شاگردان را مُهر میزد! صبح شنبه قیامت بود. شاگردان در صف میایستادند ، زبانهایشان را برای بازبینی و تفتیش بیرون میآورند و برخی هم سخت تنبیه میشدند! من هم با شاگردان در صف میایستادم و از ترس گریه میکردم. ترسم از کتک خوردن نبود ، چون ما را احترام میکرد و نمیزد امّا از هول و وحشتِ این صحنه به گریه میافتادم.
من راه خانه تا محل درس را با کفشی طی میکردم که سوراخ بود و زمستان از سوراخ آن ، آب و گِل وارد میشد و پایم را گِلی میکرد.
@Hamsadde
. آن روز درخشان :
دههی ۲۰ با کنار گذاشته شدن رضاخان از قدرت در سال ۱۳۲۰ آغاز شد و با جریان مصدّق در سال ۱۳۳۰ به پایان رسید. در این دهه خطر کمونیسم در ایران بالا گرفت. قدرت حاکمه برای مقابله با این خطر ، میدان را برای برخی فعالیتهای دینی باز کرد. در همین دهه ، نخستین مدرسهی جدید دینی به نام « دارالتّعلیم دیانتی » در مشهد تأسیس شد. مدیریت آن را میرزا حسین تدیّن برعهده داشت. وقتی من رئیس جمهور بودم به دیدنم آمد.
این مدرسه را گروهی از مومنان خیّر تأسیس کردند که یکی از آنها شیخ غلامحسین تبریزی ، همدرس و هممباحثهی شیخ محمد خیابانی در تبریز و یکی از علمای موفق در امر تبلیغ بود.
این مدرسه یک دبستان کامل شامل سال اوّل تا ششم بود. شش ساله بودم که وارد این مدرسه شدم و مرا در کلاس اوّل نشاندند.
خاطرم هست که من در سه سال اوّل احساس عقبافتادگی در دروس را داشتم ، سپس در سالهای چهارم ، پنجم و ششم شاگرد اوّل شدم. علت این دگرگونی برای من روشن نبود ولی چند سال پیش حقیقت را کشف کردم، یادم آمد که سال چهارم در ردیف جلوی کلاس درس نشستم و دیگر آنچه را که معلم روی تخته سیاه مینوشت میدیدم و در نتیجه آنچه را میگفت درمییافتم. در سه سال پیش از آن دور از تخته سیاه مینشستم و به سبب ضعف بینایی نوشتههای روی تخته سیاه را نمیدیدم درنتیجه درس معلم را هم نمیفهمیدم.
هنوز آن روز درخشان را که درهای دروس بر رویم گشوده شد به یاد دارم. زنگ اوّل آن روز درس حساب داشتیم من توسط معلم خیلی تشویق شدم. این یک نکتهی آموزشی و تربیتی است که من در زمان تصدّی ریاست جمهوری در مصاحبهای به مناسبت افتتاح سال تحصیلی جدید معلّمان را به آن توجه دادم.
در این مدرسه در تجوید قرآن کریم و تلاوت آن با صدای خوش زبانزد بودم. در مراسم دبستان و مراسم استقبال از شخصیّتهایی که به مدرسه میآمدند قرآن تلاوت میکردم ؛ ازجمله در حضور آیتالله سیّد ابوالقاسم کاشانی قرآن خواندم. همچنین در آغاز ورود آیتالله حاجآقا حسن قمی به مشهد پس از وفات پدرش ، در حضور ایشان نیز قرآن خواندم. برخی از مؤسسان مدرسه ، مقلّد پدر ایشان بودند. آقای قمی به مدرسه آمد. ما به صف ایستاده بودیم. من و یکی از شاگردان جلو آمدیم و قرآن و برخی محفوظات دینی خود را خواندیم. من از ایشان جایزه گرفتم و هنوز هم به یادم هست که کتاب « تعلیمات دینی » تألیف سیّد حسام الدّین فال اسیری شیرازی بود. بعدها این نویسنده را دیدم که به مشهد تبعید شده بود و گهگاه به نزد پدرم میآمد.
@Hamsadde
📚 برشی از کتاب « خون دلی که لعل شد » :
من نسبت به کودکان و زنان حساسیت خاصی دارم. هیچگاه نمیتوانم کمترین آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمل کنم.
بارها به دوستانم گفتهام من برای قضاوت میان یک زن و مرد مناسب نیستم؛ زیرا حتما از زن جانبداری میکنم!
و همینطور در مورد کودکان؛ من حتی طاقت این را هم ندارم که در فیلم ببینم کودکی دچار مصیبت میشود.
+ آقایِ مهربونم خوب شد رفتی و ندیدی چه بر سر دخترکان معصومت آوردند 😔
#میناب
@Hamsadde
. آموزش قرآن :
قرآن را از کودکی نزد مادرم و سپس از یکی از کسبه که قرائتش خوب بود و جلسات دورهای قرائت را در منازل مدیریت میکرد ، آموختم.
پدر ، من و برادرم را به این مرد مؤمن که حاج رمضانعلی نام داشت ، سپرد.
او به ما احترام میگذاشت با آنکه مردی پنجاه ساله بود. پشت سرِ ما از در خارج میشد و ما را در دو طرف خود مینشانید. من نزد او قرآن میخواندم و او قرائت مرا تصحیح میکرد.
یک روز به ما گفت : شما دیگر به مرحلهای رسیدهاید که من نمیتوانم به سمت درس بدهم و بیشتر از این شما را جلو ببرم.
به ما توصیه کرد که پیش استاد او مُلّا عباس برویم که در سن هفتاد سالگی در صحن حرم رضوی تدریس میکرد. رفتیم و نزد آن مرد درس خواندیم. از ویژگیهای او این بود که به نسخهی قرآن چاپ هند مقیّد بود و اعتقاد داشت که نسخهی هندی با وجود دشواری رسمالخطّش ، نسخهای صحیح است. همچنین ازجملهی خصلتهای او ، تقیّد به سنّت سلام کردن هم در آغاز دیدار و هم خداحافظی بود ؛ در حالیکه در ایران رسم شایع این است که تنها در آغاز دیدار سلام کنند و هنگام خداحافظی جملات فارسی دیگری به کار ببرند.
نزد او کتاب تجوید را خواندیم که به فارسی است و تألیف سید محمد عرب زعفرانی. این سید محمد ، عرب و ساکن مشهد بود که مُلّا عباس هم شاگرد او بوده است.
@Hamsadde
. لباس روحانیّت :
در ایران معمولا کسانی که به امور دینی اشتغال دارند اعم از طلاب و اساتید و مبلغان عمامه بر سر میگذارند. عمامه نماد وجود آن طایفهای است که در دین تفقّه میکنند ، دین را تبلیغ میکنند و در برابر مخالفان دین میایستند.
از همین روی ، دستنشاندگان استعمار و مبلّغان لائیسیسم با عمامه جنگیدهاند. رضاشاه دستور داد عمامهها را بردارند و کلاه پهلوی بر سر بگذارند. پسرش از این تصمیمِ شکستخورده عقبنشینی کرد امّا دستگاه حاکمه نقشه کشید تا یک روحیّهی عمومی ایجاد کند و عمامه را مورد تحقیر و استهزاء قرار دهد.
در کودکی وقتی کلاس دوّم ابتدایی بودم عمامه گذاشتم . علّت این عمامهگذاری زود هنگام آن بود که در آن دوران مردم عادت به پوشاندن سر داشتند . طبیعتاً پدر حاضر نبود که کلاه پهلوی بر سر بگذاریم ؛ بنابراین چارهای جز عمامه نبود.
عمامهی ما را مادر میبست.
ما از زمان کودکی با پدیدهی مسخره کردن عمامه مواجه بودیم. آنقدر کلمات تمسخرآمیز شنیدیم که این پدیده در نظر ما عادی شده بود و لذا به علّت آن نمیاندیشیدیم. فقط وقتی بزرگ شدم به حافظهام مراجعه میکردم و شگفت زده میشدم. هیچ معمّمی چه کوچک چه بزرگ از این پدیده در امان نمانده بود.
@Hamsadde
. شما دیگر چرا سیّد ؟!
تمسخر عمامه و علمای دین در ایران به شیوههای مختلف رایج بود و به صورت یک روحیّهی عمومیِ جمعی درآمده بود و همهی بخشهای جامعه را در برمیگرفت و حتی من هم از این روحیهی عمومی در سلامت نماندم.
در محلّهی ما شخص معمّمی به نام شیخ فائقی بود. او مردی فاضل بود که در مجالس روضه میخواند. عمامهی بزرگی بر سر میگذاشت و محاسنی کمپشت بر چهره داشت و الاغی کوچک و تند و تیز سوار میشد. خانهاش در کوچهی مجاور کوچهی ما بود. او هر روزه سوار بر الاغش از جلوی خانهی ما میگذشت و در کوچهها با سرعت حرکت میکرد.
یک روز با دوستانم مشغول بازی والیبال بودم. من به این ورزش بیش از سایر ورزشها پرداختهام. هنگام بازی عمامه را برمیداشتم و به پوشیدن همان قبا اکتفا میکردم. در حین بازی متوجه شدیم که آقای فائقی سوار بر الاغ از دور با سرعت میآید. بچهها با هم قرار گذاشتند او را مسخره کنند. وقتی نزدیک شد همگی از جمله خود من! فریاد زدند : آشیخ ... آشیخ!
این کلمه به تنهایی حرف زشتی نیست امّا وقتی دسته جمعی با خنده فریاد میشد ، نشان از تمسّخر داشت.
وقتی به ما نزدیک شد سر الاغ را به سمت ما برگرداند و با عصبانیت به سمت ما آمد. بچهها گریختند و من برجا ایستادم. از الاغ پیاده شد و نزدیک من آمد. هم مرا و هم پدرم را میشناخت و هم میدانست که من معمّم هستم. لذا با لبخندی آمیخته به تعجّب و گلایه و با نرمی و مهربانی گفت : شما دیگر چرا سیّد عزیز ؟!
@Hamsadde