. شما دیگر چرا سیّد ؟!
تمسخر عمامه و علمای دین در ایران به شیوههای مختلف رایج بود و به صورت یک روحیّهی عمومیِ جمعی درآمده بود و همهی بخشهای جامعه را در برمیگرفت و حتی من هم از این روحیهی عمومی در سلامت نماندم.
در محلّهی ما شخص معمّمی به نام شیخ فائقی بود. او مردی فاضل بود که در مجالس روضه میخواند. عمامهی بزرگی بر سر میگذاشت و محاسنی کمپشت بر چهره داشت و الاغی کوچک و تند و تیز سوار میشد. خانهاش در کوچهی مجاور کوچهی ما بود. او هر روزه سوار بر الاغش از جلوی خانهی ما میگذشت و در کوچهها با سرعت حرکت میکرد.
یک روز با دوستانم مشغول بازی والیبال بودم. من به این ورزش بیش از سایر ورزشها پرداختهام. هنگام بازی عمامه را برمیداشتم و به پوشیدن همان قبا اکتفا میکردم. در حین بازی متوجه شدیم که آقای فائقی سوار بر الاغ از دور با سرعت میآید. بچهها با هم قرار گذاشتند او را مسخره کنند. وقتی نزدیک شد همگی از جمله خود من! فریاد زدند : آشیخ ... آشیخ!
این کلمه به تنهایی حرف زشتی نیست امّا وقتی دسته جمعی با خنده فریاد میشد ، نشان از تمسّخر داشت.
وقتی به ما نزدیک شد سر الاغ را به سمت ما برگرداند و با عصبانیت به سمت ما آمد. بچهها گریختند و من برجا ایستادم. از الاغ پیاده شد و نزدیک من آمد. هم مرا و هم پدرم را میشناخت و هم میدانست که من معمّم هستم. لذا با لبخندی آمیخته به تعجّب و گلایه و با نرمی و مهربانی گفت : شما دیگر چرا سیّد عزیز ؟!
@Hamsadde
. جنگ شایعهها :
این جَو نتیجهی نقشهی حساب شدهای برای جداسازی روحانیون از جامعه و زندگی مردم بود و برای این منظور از شایعات بهره میجستند.
هنوز هم به یاد دارم که این شایعه میان مردم رواج داشت که گروهی از روحانیون در اطراف مشهد مجلس شبانهای برپا کردهاند و در سماور عرق ریختهاند و در قوری شراب و مشغول مستی و عربدهکشی بودهاند!
بسیاری از مردم میگفتند : ما این صحنه را به چشم خود دیدهایم! برخی هم میگفتند : ما از کسی شنیدهایم که با چشم خود دیده است!
ساختگی بودن این داستان پیدا است. خب چرا شراب و عرق را به این صورت گذاشته بودند ؟! چه دلیلی داشت در فضای باز و در انظار مردم در چنین جلسهای بنشینند ؟! سر تا ته داستان حکایت از دروغ بودن آن دارد.
با این همه من آن را از خیلیها شنیدم و همه میگفتند : دیدهایم! یا از کسی که دیده شنیدهایم!
روحانیون مسئولیت دفاع از اسلام را در برابر هرگونه انحراف در جامعه دارند و وظیفهی خود میدانند که علیه سلطهی هر ستمگر یا بیگانهای بر جامعهی اسلامی مبارزه کنند. آنان برمبنای این مسئولیت در تاریخ معاصر ایران مواضع سرسختانهای دربرابر اشغالگران و طاغوتها و خودکامگان داشتهاند.
در عصر جدید موضع میرزای قمی در قبال روسها از این جمله است.
او در زمان عباس میرزا پسر فتحعلی شاه که با روسها میجنگید فتوای مشهور خود را در رسالهاش به نام رسالهی عباسیّه صادر کرد. عباس میرزا نسبتاً فرد صادق و درستی بود و خائن به میهن نبود.
همچنین موضع مرجعیت دینی در « واقعهی تنباکو » و یا موضع علمای دین در « جنبش مشروطه » ، همچنین برای نمونه موضع مرحوم مدرّس را در نظر بگیرید. مدرّس در نخستین دورهی مجلس شورا ، نامزد نمایندگی از اصفهان شد که حق ممانعت از تصویب قوانین مخالف شریعت اسلام را دارا بودند.
در دورهی دوّم مجلس نیز مدرّس از شهر تهران نامزد نمایندگی شد و بیشترین تعداد آراء انتخابکنندگان را به دست آورد و به همین ترتیب در انتخابات دورههای سوّم و چهارم ، ... که در دورهی چهارم ، حکومت و قدرت از قاجاریه به پهلوی منتقل شد. مدرّس با این امر و همچنین بعدا با عملکرد رضاخان پهلوی نیز مخالفت کرد. در انتخابات دورهی پنجم مدرّس خود را نامزد میکند ولی نتیجهی آراء که بیرون میآید ، یک رأی هم برای مدرّس دیده نمیشود! مدرّس صدای خود را بلند میکند و میگوید : من خودم که به خودم رأی دادم ؛ پس همان یک رأی خودم چه شد ؟!!
از این نمونهها درمییابیم که روحانیون از نفوذ اجتماعی گستردهای برخوردار بودند و موضعگیریهایشان بر مبنای اصولی بود که امّت اسلامی بدانها اعتقاد داشت و مقدّس میشمرد و در راه آنها از جان دریغ نمیورزید.
این اصول ، ستم و غارت و چپاول و تسلیم در برابر بیگانه را مردود میشمارد. از اینروی طاغوتیان برای منزوی کردن روحانیت در جامعه و جدا کردن آنها از همهی عرصههای زندگی ازجمله زندگی سیاسی نقشه میکشیدند. آنها برای رسیدن به این هدف به هرراهی حتّی کشتن و زندانی و تبعید کردن علما نیز متوسّل شدند.
در سال ۱۳۱۴ فاجعهی مسجد گوهرشاد رخ داد که طی آن بسیاری از مردم را کشتند و شمار بسیاری از علما نیز دستگیر شدند که افراد زیر از آن جمله بودند :
سیّد هاشم میردامادی ( پدربزرگ مادری من ) ، سیّد علی اکبر خوئی ( پدر آقای خوئی که تقریبا بیست سالی از پدر من مسنتر بود و با پدرم دوستی داشت ) ، میرزا حبیبالله ملکی ( که او هم از دوستان پدرم بود و خطبهی عقد ازدواج پدرم و خود من را ایشان خوانده بود و از شاگردان آخوند خراسانی بود ) ، سید عبدالله شیرازی ، شیخ صاحبالزمانی ارومیّهای ، حاج محقّق ( پدر دکتر مهدی محقّق ) ، شیخ اسماعیل تائب ( صاحب رسائل عرفانیّه ) ، حاج آقاحسین قمی هم که برای نصیحت رضاشاه به تهران رفته بود ، دستگیر شد و به خارج از ایران تبعید گردید.
ضمنا پدرم در حال رفتن به مسجد بوده که در راه به یکی از دوستانش برخورد میکند و او با آگاه ساختن ایشان از اتّفاقاتی که در مسجد گوهرشاد رخ داده بود ، ایشان را از رفتن منصرف میکند.
بله ، نزدیک به بیست عالم روحانی را در حادثهی گوهرشاد بازداشت کردند. من پس از انقلاب گفتم تصاویر آنها را از پروندههایشان بیاورند ببینم. دیدم زیر تصاویر عبارتِ « جرم سیاسی » نوشته بودند ، یعنی دخالت در سیاست!
رژیم پهلوی بر محور جدایی میان دین و جامعه بنا شده بود. یادداشتهای « فردوست » این مطلب را به خوبی روشن میسازد.
@Hamsadde
📚 فصل اوّل ( آن روزها ... )
. حجرهی طبقهی دوّم
. امام جماعت مسجد بازار
. لهجهی نجفی
. معلّم سختگیر
. آن روز درخشان
. آموزش قرآن
. لباس روحانیّت
. شما دیگر چرا سیّد ؟!
. جنگ شایعهها
📚 زندگینامه رهبر رو از اینجا بخونین 👇
https://eitaa.com/joinchat/1664221846C67554e0e34
📚 فصل دوّم ( در محضر اساتید )
. مدارس و مراحل تحصیل حوزوی :
من و بردار بزرگترم پس از دورهی دبستان به تحصیل در حوزهی علمیه پرداختیم ؛ چون پدرم نگذاشت در مدارس رسمی تحصیل کنیم تا مبادا از لباس روحانیّت بیرون بیاییم.
هر طلبهی علوم دینی در آغاز با خواندن ادبیات عرب یعنی صرف و نحو و معانی و بیان و بدیع شروع میکند. من وقتی در دبستان بودم ، مقداری از کتاب جامع المقدّمات را تا پایان اُنموذَج خوانده بودم. کتاب امثله را با پدرم شروع کردم امّا پایان نیافت لذا با استاد دیگری ادامه دادم. صرف میر را نزد پدرم خواندم. بعد عوامل منظومه را هم نزد یک استاد خواندم.
در مدرسهی سلیمانخان که زیر نظر شیخ حسین بجستانی بود ، دروس مقدّمات سطوح را ادامه دادم. شیخ حسین بجستانی از علمای فاضل و دوست پدرم بود. ریاست مدرسه با شیخ احمد کفائی ، فرزند آخوند خراسانی بود.
آقای بجستانی شخصی به نام آقای علوی را به عنوان استاد من تعیین کرد و من صمدیّه را نزد وی خواندم. وی بعداً درس پزشکی خواند و پزشک شد. سپس آقای بجستانی استاد دیگری به نام آقای مسعودی برایم تعیین کرد. سیوطی و مغنی را نزد ایشان خواندم.
در سال ۱۳۳۲ از مدرسهی سلیمانیّه به مدرسهی نواب منتقل شدم. در این دوره بود که شایستگیها و تواناییهای من شکوفا شد و در خود اشتهای سیریناپذیری برای فراگرفتن دروس و قدرتی فوقالعاده برای درک و فهم آن یافتم.
پس از مغنی ، مطوّل را خواندم. در اینجا باید اهمیت دو کتاب مطوّل و مغنی را مورد تأکید قرار دهم که اوّلی در زمینهی علوم بلاغت کتاب سودمندی است امّا خواندنش خیلی طول میکشد ، و دوّمی هم کتاب بیمانندی در علم نحو است. فقه و اصول را با شرائع نزد پدرم شروع کردم و تا باب حج ادامه دادم.
پدرم در آن هنگام به برادرم بزرگترم شرح لمعه درس میداد و او هم با پدر در شرح لمعه به باب حج رسید و من که پیش تر در برخی دروس شاگرد برادرم بودم اکنون با او همدرس شدم. سه چهارم لمعه را نزد پدر و یک چهارم آن را نزد سید احمد مدرّس یزدی خواندم.
پیش از آن معالم الاصول را نزد سیّد جلیل حسینی که دوست پدرم بود خوانده بودم. سپس رسائل و مکاسب را نزد پدر و حاج شیخ هاشم قزوینی خواندم. حاج شیخ هاشم قزوینی بحق استاد توانایی بود و من کسی را بهتر از او در روش تدریس ندیدهام.
در هفده سالگی رسائل و مکاسب و کفایه را تمام کردم. در سال ۱۳۳۵ در درس خارج شرکت کردم. سال بعد برای زیارت به عراق رفتم و چند ماه در نجف اشرف ماندم. در آن مدت در محضر علمای بزرگ آن دیار حضور یافتم تا دروس آن اساتید را با دروس حوزهی مشهد مقایسه کنم. من در برخی درسهای آقای خوئی ، آقای حکیم ، آقای بجنوردی ، آقای شاهرودی ، میرزا باقر زنجانی و میرزا حسن یزدی حضور یافتم.
در اواخر دورهای که کفایه میخواندم با تشویق پدرم به حلقهی درس آقای میلانی پیوستم. آقای میلانی سال ۱۳۳۳ به مشهد آمد و تدریس فقه را از ابتدای کتاب اجاره شروع کرد و دو سال ادامه داد ؛ ولی من در این درسها حضور نیافتم. زمانی که در درس ایشان شرکت کردم که کتاب صلاة را شروع کرد.
دو سال و نیم با آقای میلانی ادامه دادم. در آن سال به قم رفتم و تا سال ۱۳۴۳ در این شهر ماندم. از سال ۱۳۴۳ به مشهد بازگشتم و تا پیروزی انقلاب اسلامی در مشهد ماندم.
درس خارجی را هم با پدرم داشتم ولی از آنجایی که تدریس درس خارج نیازمند تلاش گسترده برای آمادگی و مطالعه منابع متعدّد است و پدرم قادر به این تلاش گسترده نبود ، لذا درس خارج با ایشان جدّی نبود.
عادت کرده بودم درسها را به زبان عربی بنویسم. همچنین کوشیدم کارم از جهت ارائه و فصلبندی هم ابتکاری باشد.
@Hamsadde
. پدری که استاد بود :
پدرم ما را عادت داده بود که هیچ فرصتی را از دست ندهیم و هیچ روزی را بدون بهره گیری از درس و مباحثه نگذاریم. ایشان از فرصت تعطیلی درس حوزه در ایام ماه محرم و همچنین ماههای تابستان هم بهره میگرفت. در هفت روز اول ماه محرم برای من درس میگفت و سه روز بعد از آن را به مجالس روضه امام حسین ( علیهالسلام ) میرفت. چیزی را به نام « تعطیلی تابستانی » قبول نداشت و میگفت : ما در نجف علی رغم هوای طاقت فرسا و گرمای سخت ، درسمان را ادامه میدادیم ؛ بنابراین تابستانها در مشهد چرا باید درس و تحصیل تعطیل شود ؟!
من مطوّل را در ماههای تابستان خواندم. شیخ فشارکی در تابستان از قم به مشهد میآمد و دو ماه میماند . من او را قبلاً دورادور میشناختم چون پیشتر در مشهد ادبیات عرب را تدریس میکرد و بعد هم که به قم میرفت ، به تدریس همین دروس در قم میپرداخت. از او خواستم در مشهد به من مطوّل درس بدهد که پاسخ مثبت داد و من ساعتهایی طولانی از روز را به درس خواندن نزد او میپرداختم. لذا بیان و مقداری از معانی و بدیع مطوّل را در خلال تابستان یعنی ظرف چهارماه بعد پایان رساندم. شیخ فشارکی بعداً فهمید که من مکاسب هم میخوانم و لذا از پیشرفت سریع من در فقه شگفت زده شد. او خود ، این کتاب را در قم تدریس میکرد.
پدرم بر درس خواندن ما به طور مستمر نظارت میکرد. ما را گاه با تشویق گاه با تندی به آن ترغیب میکرد. من همیشه تسلیم روش پدر و مجری خواست او بودم. هرگاه در مورد درسی که میخواندم اظهارنظر میکردم پدرم خیلی خوشحال میشد و به من که چهارده پانزده ساله بودم میگفت : تو مجتهدی و قدرت استنباط داری. با برادرم مباحثه میکردم. پس از مباحثه پدر ما را به اتاق خود میخواند و از ما پرسش میکرد و آنچه را نتوانسته بودیم بفهمیم برایمان توضیح میداد.
به خاطر دارم که خانهی ما سه اتاق داشت. دو اتاق از آن پدر بود ، یک اتاق نسبتاً بزرگ برای میهمانها و یک اتاق هم برای مطالعه و غذا خوردن و استراحت ؛ شبیه حجرهی طلاب. ما هم همگی یک اتاق داشتیم ؛ چهار برادر و چهار خواهر، با مادر! در اتاق مخصوص پدر میزی بود که در زمستان با گذاشتن منقلب در زیر آن برای گرمایش هم مورد استفاده واقع میشد که به آن کرسی میگویند. پدر در سمت طول میز چهار زانو مینشست ما هم هر دو کنار یکدیگر در یک سمت عرض آن مینشستیم. به خاطر هیبت و جدیت پدر در اثنای درس و مذاکره من و برادرم بر سر اینکه کدام دورتر از پدر بنشینیم با هم کشمکش داشتیم!
بیشک این تندی و خشم پدر هر چند جنبههایی منفی داشت اما منکر جنبههای مثبت آن نمیتوانم بشوم! زیرا این سختگیری ما را منضبط بار آورد و از انحرافاتی که برای برخی فرزندان روحانیان به علت عدم توجه به آنها پیش میآمد به دور داشت. یکی دیگر از اثرات آن نیز این بود که من توانستم ادبیات عرب و دوری سطح فقه و اصول را در پنج سال و نیم به پایان برسانم.
@Hamsadde
. علاقهمندیهای من :
از شش سال تحصیل در حوزهی مشهد خاطرات بسیاری دارم که یک مورد از آن را ذکر میکنم و آن عبارت بود از شیفتگی شدید من به مطالعهی کتابهای داستان و رمانهای مشهور جهانی و ایرانی. شاید من همهی داستانهای « میشل زواگو » را که ده تاست خواندهام. داستانهای « الکساندر دوما » پدر و پسر را خواندم. همچنین تمامی یا بیشتر داستانهای ایرانی را نیز خواندهام. خواندن این داستانها و رمانها تأثیر محسوسی در ذهن و شیوه نگارش انسان دارد.
سال ۱۳۳۶ چندماه به عراق سفر کردم.
برخی کتابهایی را هم که به آنها خیلی علاقه داشتم به همراه خود بردم. بعد به کتابخانهی شوشتریهی نجف اشرف رفتم که اتفاقا بسیاری از کتابهای عمویم - سید محمد - در این کتابخانه هست و موقوفهی آنجا است. در آنجا کتابهایی را استنساخ کردم. سپس به همراه خانواده از طریق بصره به ایران بازگشتیم و از خرمشهر با قطار به تهران آمدیم. در تهران کتابها را به همراه چند شناسنامه گم کردم. همه جا را زیر و رو کردم و هر جایی را گشتم ، به انبارهای راه آهن رفتم و مدتها در آنجا جست و جو کردم اما نتیجهای نداشت. پریشان و اندوهگین به مشهد بازگشتم. دو سال بعد نامهای از یک رانندهی تاکسی به دستم رسید که نوشته بود : من بسته.ای را که در اتومبیلم جا مانده بود پیدا کردم ؛ آن را باز کردم اما هیچ نشانی از صاحبش در آن نیافتم فقط چند کتاب و شناسنامه در آن بود. دیدم صاحب شناسنامه معمم است لذا از فردی معمّم در تهران پرس و جو کردم و او نشانی مسجد مشهد را به من داد. به این ترتیب کتابها به من بازگشت!
@Hamsadde
📚 فصل دوّم ( در محضر اساتید )
. مدارس و مراحل تحصیل حوزوی
. پدری که استاد بود
. علاقهمندیهای من
📚 زندگینامه رهبر رو از اینجا بخونین 👇
https://eitaa.com/joinchat/1664221846C67554e0e34
چون اونجا مشغول توزیع و رنگآمیزی بودیم نشد خیلی عکس بگیریم 🌱
این پرچمهایی که گرفتیم ♥️🇮🇷
@Hamsadde
گواش و قلمو هم بردیم و رو دست و صورت بچهها پرچم ایران رو کشیدیم 🇮🇷
@Hamsadde
📚 فصل سوّم ( ساحل دجله )
. علاقه به زبان عربی :
مادرم در محیط عربی پرورش یافته بود. جدّ مادرم که از اصفهان به نجف مهاجرت کرد از خاندان « میردامادی » ساکن در نجف آباد اصفهان بود. شاخههایی از این خاندان در نجف اشرف هستند.
پدرِ مادرم از علمای فاضل و عرب زبان بود و لذا مادرم در خانهای پرورش یافت که به عربی تکلّم میکردند. ایشان پیش از بلوغ با خانوادهی خود به ایران آمد و لذا با عربی عامیانهی معمول در نجف آشنایی داشت.
مادرم با قرآن بخوبی آشنا بود و با احادیث شریف و کتب عربی نیز آشنایی داشت.
در مدرسهی ابتدایی قواعد زبان عربی را از طریق کتاب جامع المقدّمات نزد برخی از معلّمان معمّم مدرسه آموختم. در سنّ یازده یا دوازده سالگی مطالعهی علوم عربی را به صورت جدّی و پیگیر آغاز کردم. برادرانم همگی در این حال و هوا مانند من بودند ولی من به شکل ویژهای شیفتهی زبان عربی بودم.
عراقیها در قالب هیئتهایی برای زیارت به شهر مشهد میآمدند.
آنها در صحن حرم امام رضا (علیهالسلام ) تجمّع میکردند شعرها و قصایدی میخواندند. من ساعتهای طولانی میایستادم و دل به آنها میسپردم ؛ بادقّت فراوان به کلمات آنها گوش میدادم و به سخنانشان توجّه میکردم.
وقتی به زبان عربی گوش میسپارم احساس ویژهای به من دست میدهد. با شنیدن این زبان از اعماق وجود خود تحت تأثیر قرار میگیرم.
در واقع عموم ایرانیان بویژه متدیّنین آنها کم و بیش زبان عربی را دوست میدارند. روابط برادرانهای که در طول تاریخ اسلام میان ایرانیان و همسایگان عرب آنها برقرار بوده از جهت گستردگی ، عمق و فراگیری در میان هیچ یک از ملل جهان نظیر ندارد. از همینجاست که در مییابیم موضعگیری برخی اعراب تحت عنوان عربیّت ، در دفاع از تجاوز ظالمانه علیه نظام اسلامی ایران چه خسارت سنگین و چه جنایت بزرگی بوده است ؛ حال آنکه از روح تجاوزگرانهی متجاوز آگاهی داشتند و میدانستند موضعگیریشان چه اندازه موجب از بین رفتن این احساسات انسانیِ بینظیر خواهند شد.
@Hamsadde