eitaa logo
همسادِه :| 🇮🇷
13.9هزار دنبال‌کننده
321 عکس
477 ویدیو
0 فایل
بهم میگن همسادِه :) از سَرِ پیاز تا تَهِ پیاز اینجا پیدا میشه 🧅 متن طنز داری برام بفرست ! @Admin_hamsadeh زیر مجموعه‌های همسادِه 👇 @Aslihamsade . انتشار فقط با ذکر منبع .
مشاهده در ایتا
دانلود
. میلاد پیامبر ( ص ) نماد وحدت ما : در چهارچوب این دیدگاه طرح عملی ساده‌ای ارائه کرد. برپایی یک مراسم مشترک بین سنی و شیعه از دوازده ربیع که به روایت اهل سنت سالروز میلاد پیامبر اکرم ( صلی‌الله‌علیه‌و‌آله ) است تا هفده ربیع که به روایت شیعه سالروز میلاد پیامبر است و ما بر این امر توافق کردیم. مسجد آل الّرسول را برای برگزاری مراسم جشن آماده کردیم. زمان با ایام داغ تابستان مصادف بود گرمای هوا به ۶۳ درجه میرسید که گرمای خورشید طاقت فرسا بود ، چهره را کباب میکرد و پوست را میسوزاند ولی در عصر روز جشن هوا کاملا متفاوت بود ابرهایی در آسمان بالا آمد و جلوی حرارت خورشید را گرفت. سپس نسیم لطیفی که در آن ساعت‌ها سابقه نداشت وزیدن گرفت و به دنبال آن کمی قطرات ریز باران بارید. شبستان و ایوان مسجد پر از جمعیت شد. در محراب به نماز مغرب ایستادم در رکعت دوم نماز صدای غریبی مانند صدای یک گاریِ شاخه‌های نخل که سر شاخه‌ها به زمین کشیده شود به گوش میرسید. صدا قطع نشد اگر گاری بود باید قطع میشد. لحظاتی بعد که صدای تلاطم آب را شنیدم فهمیدم که سیل به راه افتاده است. @Hamsadde
. سیل و تربت امام حسین ( علیه‌السلام ) : پس از پایان نماز دیدیم سیل شهر را فراگرفته و آب تا ایوان مسجد که نیم متر بالاتر از سطح زمین بود ، بالا آمده! جریان سیل دو سه ساعت ادامه یافت و در این مدت ما صدای آوار خانه‌ها را یکی پس از دیگری می‌شنیدیم. حتی ترسیدم مسجد نیز خراب شود. همه چیز وحشتناک بود : تاریکی ناشی از قطع برق ، سیل خروشان و بی‌امان ، خراب شدن خانه‌ها و فریاد کمک‌خواهی مردم. قبلا این مطلب را شنیده بودم که برای رفع چنین خطر فراگیرِ گریزناپذیری میتوان به تربت امام حسین (ع) توسّل جست. قطعه‌ای از تربت در جیب داشتم. به خدا توکل کردم و آن را درمیان امواج پرتلاطم سیل پرتاب کردم. لحظاتی نگذشت که به لطف و فضل خدا سیل بند آمد. پس از آنکه سیل بند آمد کمیته‌ای برای کمک به سیل‌زدگان تشکیل دادیم ... وقتی به خانه رسیدم دیدم خانه سالم است و آب فقط تا نزدیکی آن رسیده. در شهر پیچید که خانه‌ی تبعیدی‌ها را آب نگرفته و این را کرامتی برای ما تلقّی میکردند! اما من به مردم توضیح دادم علت این است که خانه‌ی ما در بلندی قرار دارد و معجزه و کرامتی در کار نیست. @Hamsadde
کافیه به یکی بگی : من قلقلکی نیستم :) تا دریل نیاره پهلوتو سوراخ کنه ثابت کنه قلقلکی هستی ول کن نیست که :| 🗿 @Hamsadde
از این سرباز وطن که هر شب تو تجمعات 🇮🇷 شرکت میکنه تشکر کنید ♥️ 👈 آیدیش :) @Hamsadde
. مرکز امدادرسانی : صبح روز بعد به درّه رفتیم و دیدیم خانه‌هایی که در آنجا ساخته بودند همه خراب شده است. آنجا یک خانواده بلوچ از دور به طرف ما آمدند. بر دستان مرد کودکی خوابیده بود و زنان گریه و زاری می‌کردند. وقتی نزدیک شدند فهمیدیم کودک مرده است. این صحنه مرا عمیقاً تکان داد و با صدای بلند گریستم. من نسبت به کودکان و زنان حساسیت خاصی دارم. هیچ گاه نمی‌توانم کمترین آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمل کنم. بارها به دوستانم گفته‌ام من برای قضاوت میان یک زن و مرد مناسب نیستم زیرا حتماً از زن جانبداری می‌کنم! و همین‌طور در مورد کودکان من حتی طاقت این را هم ندارم که در فیلم ببینم کودکی دچار مصیبت شده است. آقای راشد به من گفت : این‌ها وقتی دیدن شما بیش از خودشان متأثر شده‌اید شگفت‌زده شدند. خبر گریه من میان بلوچ‌ها منتشر شد. به شهر برگشتیم. ناگهان به ذهنم رسید که مردم شهر از دیروز غذا نخورده‌اند و گرسنه‌اند. یک بقّالی یافتم که از آب‌گرفتگی نجات پیدا کرده بود. همه کارتن‌های بیسکویتش را خریدم و همان‌جا میان مردم آواره توزیع کردم. به اداره پست رفتم و به آقای کفعمی تلفن زدم و درباره فاجعه با او صحبت کردم و گفتم ما به نان و خرما و پنیر نیاز داریم. از او خواستم با آقای صدوقی در یزد و با مشهد و تهران نیز تماس بگیرد و به همه اطلاع دهد که ما به غذا نیاز داریم. وقتی گوشی تلفن را گذاشتم دیدم مردم با شگفتی به من گوش می‌دادند و با حالت ستایش و تعجب به یکدیگر نگاه می‌کردند. اهالی شهر به تلاش‌های من دل سپردند زیرا از ناتوانی علمایشان و مقامات رسمی مطلع بودند. دو سه ساعت بیشتر طول نکشید که یک کامیون بزرگ پر از خرما و نان و هندوانه و پنیر رسید. بلندگوی مسجد را با تلاوت قرآن باز کردیم و بعد اعلام کردیم که مسجد آل الّرسول مرکز کمک به مردم و رساندن غذا برای نجات مردم است. برگه‌هایی برای کوپن خواربار تهیه کردیم و هر خانواده طبق برگه کوپن سهمیه دریافت می‌کرد. در این مدت علاوه بر مواد غذایی تعداد بسیاری چراغ ، پتو ، ظرف ، فرش و زیرانداز و سایر لوازم ساده زندگی توزیع کردیم. در پایان پنجاه روز امدادرسانی و پس از برطرف کردن آثار سیل تا جایی که می‌توانستیم جشن بزرگی برپا کردیم و من در آن جشن سخنرانی کردم که صوت آن موجود است. @Hamsadde
. محبوبیّت مردمی تبعیدی‌ها : ماه رمضان فرا رسید و فرصت ارتباط با مردم بیشتر شد. رئیس پلیس از این محبوبیت سخت ناراحت بود. به ما اطلاع داده شد باید برای انتقال به تبعیدگاه جدید آماده شویم. پس از آن افراد پلیس شبانه برای انتقال آمدند. تلاش کردیم آنها را متقاعد کنیم که وقت سفر را تا صبح به تاخیر بیندازند اما آنها اصرار داشتند که سفر را در شب انجام دهند. سرّ این امر را هم فهمیدیم ؛ زیرا قدرت حاکمه نگران واکنش اهالی شهر است! آقای رحیمی مشغول بستن ساک بود و افراد پلیس از او می‌خواستند عجله کند وقتی خیلی زیاد به آقای رحیمی فشار آوردند او در برابر پلیس‌ها سخنرانی پرشور کوتاهی کرد که هنوز کلمات آن در گوشم طنین‌انداز است. نوبت من رسید. به آنها گفتم : من اتومبیل دارم و باید با اتومبیل خودم بروم رئیس پلیس هم راهی جز موافقت نداشت. مسئله‌ی اتومبیل داشتن من هم داستان جالبی دارد که اشاره‌ی کوتاهی به آن میکنم. @Hamsadde
ﺩﯾروز ﺭﻓﺘﻢ ﻋﺎﺑﺮﺑﺎﻧﮏ ﭘﻮﻝ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺩﮐﻤﻪ‌ﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺯﺩﻡ ﻋﮑﺲ ﯾﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩ! ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﺎﻧﮏ گفتم : ﺁﺧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻭﺿﻌﯿﻪ ؟ ﻋﮑﺲ ﻗﺒﺮ ﻣﯿﺎﺩ ﺭﻭ ﻋﺎﺑﺮﺑﺎﻧﮏ :/ گفت : ﻣﻨﻈﻮﺭ عابر بانک اینه وقتی پول تو حسابت نیست از سرقبرت بیارم! عابربانکا چه فهمیده شدن :| 😐🤣 @Hamsadde
با اینکه از حادثه جان‌فزایِ سس خرسی! 😂 چند روز میگذره ... ولی چندتا متن طنز دیدم گفتم برای شما هم بفرستم دور هم بخندیم :)