. مرکز امدادرسانی :
صبح روز بعد به درّه رفتیم و دیدیم خانههایی که در آنجا ساخته بودند همه خراب شده است. آنجا یک خانواده بلوچ از دور به طرف ما آمدند. بر دستان مرد کودکی خوابیده بود و زنان گریه و زاری میکردند. وقتی نزدیک شدند فهمیدیم کودک مرده است. این صحنه مرا عمیقاً تکان داد و با صدای بلند گریستم.
من نسبت به کودکان و زنان حساسیت خاصی دارم. هیچ گاه نمیتوانم کمترین آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمل کنم. بارها به دوستانم گفتهام من برای قضاوت میان یک زن و مرد مناسب نیستم زیرا حتماً از زن جانبداری میکنم! و همینطور در مورد کودکان من حتی طاقت این را هم ندارم که در فیلم ببینم کودکی دچار مصیبت شده است.
آقای راشد به من گفت : اینها وقتی دیدن شما بیش از خودشان متأثر شدهاید شگفتزده شدند. خبر گریه من میان بلوچها منتشر شد.
به شهر برگشتیم. ناگهان به ذهنم رسید که مردم شهر از دیروز غذا نخوردهاند و گرسنهاند. یک بقّالی یافتم که از آبگرفتگی نجات پیدا کرده بود. همه کارتنهای بیسکویتش را خریدم و همانجا میان مردم آواره توزیع کردم.
به اداره پست رفتم و به آقای کفعمی تلفن زدم
و درباره فاجعه با او صحبت کردم و گفتم ما به نان و خرما و پنیر نیاز داریم.
از او خواستم با آقای صدوقی در یزد و با مشهد و تهران نیز تماس بگیرد و به همه اطلاع دهد که ما به غذا نیاز داریم.
وقتی گوشی تلفن را گذاشتم دیدم مردم با شگفتی به من گوش میدادند و با حالت ستایش و تعجب به یکدیگر نگاه میکردند. اهالی شهر به تلاشهای من دل سپردند زیرا از ناتوانی علمایشان و مقامات رسمی مطلع بودند.
دو سه ساعت بیشتر طول نکشید که یک کامیون بزرگ پر از خرما و نان و هندوانه و پنیر رسید. بلندگوی مسجد را با تلاوت قرآن باز کردیم و بعد اعلام کردیم که مسجد آل الّرسول مرکز کمک به مردم و رساندن غذا برای نجات مردم است.
برگههایی برای کوپن خواربار تهیه کردیم و هر خانواده طبق برگه کوپن سهمیه دریافت میکرد. در این مدت علاوه بر مواد غذایی تعداد بسیاری چراغ ، پتو ، ظرف ، فرش و زیرانداز و سایر لوازم ساده زندگی توزیع کردیم.
در پایان پنجاه روز امدادرسانی و پس از برطرف کردن آثار سیل تا جایی که میتوانستیم جشن بزرگی برپا کردیم و من در آن جشن سخنرانی کردم که صوت آن موجود است.
@Hamsadde
. محبوبیّت مردمی تبعیدیها :
ماه رمضان فرا رسید و فرصت ارتباط با مردم بیشتر شد. رئیس پلیس از این محبوبیت سخت ناراحت بود. به ما اطلاع داده شد باید برای انتقال به تبعیدگاه جدید آماده شویم.
پس از آن افراد پلیس شبانه برای انتقال آمدند.
تلاش کردیم آنها را متقاعد کنیم که وقت سفر را تا صبح به تاخیر بیندازند اما آنها اصرار داشتند که سفر را در شب انجام دهند. سرّ این امر را هم فهمیدیم ؛ زیرا قدرت حاکمه نگران واکنش
اهالی شهر است!
آقای رحیمی مشغول بستن ساک بود و افراد پلیس از او میخواستند عجله کند وقتی خیلی زیاد به آقای رحیمی فشار آوردند او در برابر پلیسها سخنرانی پرشور کوتاهی کرد که هنوز کلمات آن در گوشم طنینانداز است.
نوبت من رسید. به آنها گفتم : من اتومبیل دارم و باید با اتومبیل خودم بروم رئیس پلیس هم راهی جز موافقت نداشت. مسئلهی اتومبیل داشتن من هم داستان جالبی دارد که اشارهی کوتاهی به آن میکنم.
@Hamsadde
📚 فصل چهاردهم ( سیل در تبعید )
. درگذشت حاجآقا مصطفی
. عقاب ... عقاب ... گرفتیمش!
. تبعید و نه زندان
. آقا ، برای من استخاره بگیرید!
. آشنایی و همکاری با اهل سنّت
. میلاد پیامبر (ص) نماد وحدت ما
. سیل و تربت امام حسین (ع)
. مرکز امدادرسانی
. محبوبیّت مردمی تبعیدیها
📚 زندگینامه رهبر رو از اینجا بخونین 👇
https://eitaa.com/joinchat/1664221846C67554e0e34
همسادِه :| 🇮🇷
خلاصه کتاب « خونِ دلی که لعل شد » قصهی زندگی رهبر شهیدم 🇮🇷 ♡ کتاب کامل در فراکتاب موجوده :) ♡
چهارده فصل رو کنار هم خوندیم 📚🌱
فقط یک فصل دیگه از زندگینامه رهبر مونده ...
ﺩﯾروز ﺭﻓﺘﻢ ﻋﺎﺑﺮﺑﺎﻧﮏ ﭘﻮﻝ ﺑﮕﯿﺮﻡ
ﺩﮐﻤﻪﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺯﺩﻡ ﻋﮑﺲ ﯾﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩ!
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﺎﻧﮏ گفتم :
ﺁﺧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻭﺿﻌﯿﻪ ؟
ﻋﮑﺲ ﻗﺒﺮ ﻣﯿﺎﺩ ﺭﻭ ﻋﺎﺑﺮﺑﺎﻧﮏ :/
گفت : ﻣﻨﻈﻮﺭ عابر بانک اینه وقتی پول تو حسابت نیست از سرقبرت بیارم!
عابربانکا چه فهمیده شدن :| 😐🤣
@Hamsadde
با اینکه از حادثه جانفزایِ سس خرسی! 😂
چند روز میگذره ...
ولی چندتا متن طنز دیدم
گفتم برای شما هم بفرستم دور هم بخندیم :)
نگران نباش خواهر، رب و سرکه و نمک و فلفل و شکر و آبه ... حیف اون همه مواد که ریختن
رو زباله :/ 😂
@Hamsadde