«هـدیٰ☫»
گذشتومنباردارشدمویهپسر بهدنیاآوردم،اسمشوگذاشتمعلی:) علیسهچهارسالهشدهبود، رفتمشوهرموبراین
دوییدم تواتاق،دستموگذاشتم جلوی
دهنم وزارزارگریه کردم ..
خیلی سریع؛
وسایلای خودم وپسرموبرداشتم
ویه بلیط گرفتم .
همون روزباعلی رفتیم تهران
«هـدیٰ☫»
دوییدمتواتاق،دستموگذاشتمجلوی دهنموزارزارگریهکردم .. خیلیسریع؛ وسایلایخودموپسرموبرداشتم ویهبل
بایه زحمتی خودمونورسوندیم
به یه مهدکودك برای کار،برای مدیراونجا
ماجراروتعریف کردم .
مدیرهم دلش برام سوخت،
بهم یه کاردادو
باخیرین جمع شدن ویه پول
کمی برای اجاره ی یه خونه بهم دادن
«هـدیٰ☫»
بایهزحمتیخودمونورسوندیم بهیهمهدکودكبرایکار،برایمدیراونجا ماجراروتعریفکردم . مدیرهمدلشبرام
خودم کارمیکردم و
نونمودرمیاوردم .
یه روزعلی رفته بودبازی کنه
ك یه آقایی بامشت کوبیدبه در
دروبازکردم گفت خانم حیّم پور،
علی ! علی ! یکی دراتوبوسو
رودست علی بسته !!!
دوییدم رفتم ببینم چی شده !
دیدم علی ایستاده توکوچه،
انگشتش شکسته،
چهارتاانگشتش به پوست وصله،
زمین ازخونِ دستش قرمزشده ..
«هـدیٰ☫»
دوییدمرفتمببینمچیشده ! دیدمعلیایستادهتوکوچه، انگشتششکسته، چهارتاانگشتشبهپوستوصله، زمیناز
تاپسرمواونجوری دیدم،
ازحال رفتم . به هوش اومدم
دیدم هم من هم پسرم بیمارستانیم
دکترامیگفتن بایددست علیوقطع کنن💔..
آخه دستش عفونت کرده بود
«هـدیٰ☫»
تاپسرمواونجوریدیدم، ازحالرفتم . بههوشاومدم دیدمهممنهمپسرمبیمارستانیم دکترامیگفتنبایددستعل
گفتم نه ! علیوبرداشتم ورفتم
یه بیمارستان دیگه .
اونام همینوگفتن ..
انقدرازاین بیمارستان به اون بیمارستان
رفتیم ك عفونت بیشترشد
دکتراگفتن دست پسرت ازبازوبایدقطع شه
«هـدیٰ☫»
گفتمنه ! علیوبرداشتمورفتم یهبیمارستاندیگه . اونامهمینوگفتن .. انقدرازاینبیمارستانبهاونبیمار
قبلاازبابام شنیده بودم یه بیمارستانی
تواسرائیل هست ك خیلی خوبه
خیرین دوباره پول جمع کردن
منوفرستادن اون بیمارستان تواسرائیل
«هـدیٰ☫»
قبلاازبابامشنیدهبودمیهبیمارستانی تواسرائیلهستكخیلیخوبه خیریندوبارهپولجمعکردن منوفرستادن
خیلی فوری رفتیم اونجا
دکترای اونجاتاعلیودیدن گفتن
بایددستش کلاقطع بشه
گفتم نه ! رفتم هتلی ك داشتیم
سجادموپهن کردم،نمازخوندم
اشکام میریخت رومهر ..
«هـدیٰ☫»
خیلیفوریرفتیماونجا دکترایاونجاتاعلیودیدنگفتن بایددستشکلاقطعبشه گفتمنه ! رفتمهتلیكداشتیم س
گفتم یافاطمه ..
دست عباست قطع شد💔:)
نذاردست علی من قطع بشه
دست علی قطع بشه من میمیرم
زهراجان خودت کمك کن ..
«هـدیٰ☫»
گفتمیافاطمه .. دستعباستقطعشد💔:) نذاردستعلیمنقطعبشه دستعلیقطعبشهمنمیمیرم زهراجانخودتکم
ازگریه ازهوش رفتم ..
توخواب یه خانم چادری بسیارزیبا
رودیدم ك پهلوشون خیلی دردمیکرد(:💔
فهمیدم حضرت زهراست ..
«هـدیٰ☫»
ازگریهازهوشرفتم .. توخوابیهخانمچادریبسیارزیبا رودیدمكپهلوشونخیلیدردمیکرد(:💔 فهمیدمحضرتز
گفتم خانم جان !
علی ! علیوچیکارکنم؟
کجاببرمش؟
گفتن توپسرتوهرجایی بردی،
به جزپیش علی،پسر من:)
علیتوببرمشهد،پیش علیِ من ..
«هـدیٰ☫»
گفتمخانمجان ! علی ! علیوچیکارکنم؟ کجاببرمش؟ گفتنتوپسرتوهرجاییبردی، بهجزپیشعلی،پسرمن:) علیتوبب
ازخواب بیدارشدم؛
فوری علیوازبیمارستان آوردم بیرون
رفتیم فرودگاه،یه پروازگرفتیم
به طرف مشهد .