━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمنامه
عید قربان آمد و جانم سنه قوربان، کجایی؟
سید علی، ای مقتدای لشکرِ خوبان، کجایی؟
صبح تلخ آخرین ماه زمستان پرکشیدی
خویش را کردی فدای ملت ایران، کجایی؟
ذبح جان کردی که از ملت کنی دفع بلا را
ای امیر، ای بی مثال، ای فاتح دوران، کجایی؟
سوختی اما چنان سیمرغ، یعنی عاشقانه
ای که سوزاندی تمام سلطه شیطان، کجایی؟
جان شیرین را چو ابراهیم به قربانگاه بردی
همچو یعقوب از غمت گشتیم بیجان، جان کجایی؟
همچو موسی با عصایت فتنهها را دور کردی
کاخ فرعون زمان را کردهای ویران، کجایی؟
کاش با فرماندهان باوفایت بازگردی
سید و فرمانده و محبوبِ سرداران، کجایی؟
مقتدا، جای تو خالی در نماز عید قربان
مهربان بابا، عزیز ملت ایران، کجایی؟
سکینه ذاکری(ذال)✍
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمنامه
ببُر سر از منِ خویش و به سوی جانان رو
ز بند خاک رها شو به کوی رضوان رو
خلیلوار گذر کن ز هرچه غیر خداست
به پای شوق درآ و به ذبح شیطان رو
پسر نشانهی هر مهر مانده در دل توست
ببُر تعلق دل را و سوی سبحان رو
به تیغ عشق ببُر حنجر تمنّا را
سپس به کعبهی دل با صفای عرفان رو
اگر تو طالب قُربی ز جان و سر بگذر
چو قطره گم شو و تا وسعت هزاران رو
شکوه حج نه به رفتن به بازگشت دل است
ز کعبه بگذر و تا پیشگاه سلطان رو
بپاش خون جگر را به پای لمیزلی
نه در پی هوس و راه و رسم ارزان رو
بخوان به نام حقیقت سرود وحدت را
ز کثرت آی برون و به بزم پیمان رو
تمام بندگیات در مقام تسلیم است
به مسلخ آی و به جشنی که نیست پایان رو
ببین که کعبه در اینجا به دور تو گردد
اگر ز خویش برون آیی و به قربان رو
"پناه"! ختم سخن کن در این مقام رضا
غزل تمام شد اکنون خودت غزلخوان رو
محمدایمان ریاضیفر "پناه"✍
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمنامه
عیدِ قربان است...
اما جانِ من،
در قفسِ سینه، بیسروصدا ذبح میشود.
چشمم، اسیرِ ردپایِ رفتنت؛
روحم، لرزان در آستانهیِ نبودنت؛
خون شده...
رفتی...
و من ماندم؛
تکهای از خاطره،
نقشی زخمی بر سنگِ تنهایی.
در هوایِ عید،
گلویم شور میگیرد.
نه شوری... که دلتنگِ توأم.
فقط همهمهیِ دل میگوید:
«با رفتنِ تو،
محرمِ دلم آغاز شد.»
سمیرارفیعی✍
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#تقویمنامه
گاه گذر از خویشتن است؛ همان لحظهی غریبی که میان خواستن و رها کردن ایستادهای. حکایت آن پدری که عزیزترین داراییاش را به دست تقدیر سپرد تا ثابت کند که در قلمرو قلبش، تنها یک پادشاه فرمانروایی میکند. امروز، روز بریدن از گرههای دستوپاگیر زمین است؛ روزی که تیغ، نه بر گلو، که بر ریشهی دلبستگیها مینشیند تا یادمان بماند برای رسیدن به بیکران، باید از قطرههای وجودمان بگذریم. چه زیباست معاملهای که در آن، از آنچه دوست داری میگذری، تا به آن کس که دوستت دارد، برسی. این جشن رهایی و موسم تسلیم، بر جانهای آزاده مبارک.
محمدایمان ریاضیفر✍
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
در سایهی دود، اما بر صفحهی سفید
جادهها پیموده میشد و ذهنم به موازات جادهی همیشه شلوغ دوطرفهی فیروزآباد به دژگاه کش میآمد. بعداز دو ماه دوری و دلتنگی و امواج طوفانهایی که دلها و مردم و کشورمان گذرانده بود، کولهای بر دوش زده بودیم و همراه با ذوق دوباره دیدن بچهها راهی روستای دور و محروم محل خدمتمان میشدیم.
جنگ بود، موشک و بمب به خاک سرزمینمان برخورد میکرد، اما نمیخواستیم اجازه دهیم موشکهای دلنگرانی و ناامیدی و ترس از شکست، قلبهای دانشآموزانمان را تخریب کند. باید میرفتیم! باید میرفتیم و حتی در دل گرما و محرومیت و بیآبی، در خلال چند کلام درس و رفعاشکالی هم که میخواستیم انجام دهیم، قلب دانشآموزانمان را با کلاممان آرام میکردیم؛ باید به آنها میگفتیم که تا ظلم هست مبارزه هست و این جنگ دور و دراز همیشه بین حق و باطل وجود دارد، اما پیروز میدان آنانی هستند که اندیشه و قلبشان بر راه خدا ثابت است.
جنگ بود اما مگر معلمی، جنگی روزانه نیست؟ مگر معلم واقعی آن معلمی نیست که بر روی جهل شمشیر میکشد و به مبارزهی بیدینی میرود و شاخ ناامیدی و ترس و تنبلی را میشکند؟ ما هم مبارزه میکردیم، هر ساعت و هر لحظه در جایی دور که شاید هیچگاه کسی از مرکز شهر و جای امن و سرشار از نعمت خود متوجهمان هم نمیشد، سلاح قلم خود را برمیداشتیم و میجنگیدیم.
به روستای محل خدمت که رسیدیم، در مسیر مثل همیشه، بچههای خاک و گرماخورده را با محبت و ذوق دیدیم، دست تکان دادیم و در آغوششان گرفتیم. قرار بود یک هفتهای همرزم دلاوران کشورمان، پای لانچرهایی از جنس تخته و میز، رزم خود را ادامه دهیم.
صبح و عصر در کنار بچه های معصوم و خوشقلبمان، در خلال درس و کتابها، شانههایشان را میفشردیم و دستهایشان را به محبت میگرفتیم و اول برای خودمان و بعد برای نگاه معصوم آنها یادآوری میکردیم که جنگ ما از قرنها قبل شروع شده و ادامه دارد و راهی نیست جز آنکه باید قوی شویم...
فاطمه پروا ✍
#فرهنگآباد
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
کنار میدان میایستد.
پرچم ندارد.
عکس رهبری هم ندارد.
او را بعضی شبها در میدان میبینم.
از همه زودتر میآید، جمعیت که زیاد میشود؛ میرود!
فقط در مراسم، صفحهی گوشیاش را روشن میکند با تصویری از امام شهید. و همین میشود همهی چیزی که او با خودش به میدان آورده.
چون پرچم ندارد، کنار جمعیت میایستد و شعارها را آهسته تکرار میکند. تنها هم میآید؛ بدون همراه.
اما دیشب...
دیشب وقتی مجری برنامه اعلام کرد: «میخواهیم با هم یک نماهنگ بخوانیم»، هیچ فکر نمیکردم بلد باشد نماهنگ بخواند.
میدانید اصلاً به سروشکلش، سن و سالش نمیخورد.
چندبار عقبتر از او ایستادم تا ببینم واقعاً حفظ است، دیدم بله!
از همان اول شروع کرد:
ای غم شیرینت با آدم و حوا
ای بهشت فطرت در دوزخ دنیا
با تو پیمان بستیم در عهد خمینی
ان تقوموا للّه مثنی و فرادی
باید برخاست
دنیا با آنها و مولا باماست...
بلند و رسا میخواند، بدون خجالت.
دیدم وقت گفتن؛
"انّا علی العهدی لبیک یا مهدی"
ما که پرچمهایمان را تکان می دادیم، او دستش را در آسمان تکان می داد.
نماهنگ که تمام شد، چادرش را مرتب کرد که برود، صورتش را دیدم خیس اشک بود ...
سیده زهرا میراحمدی ✍
#ماهنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
پرچمها برخاستند
در دل شب، هنگامی که تاریکی آخرین نفسهای خود را میکشد، پرچمها پس از هفتاد شب بیداری، همچون امواج مهیای طوفان، در میدانها سر برمیدارند. امشب صفِ پرچمها، صفِ انتظار نیست، صفِ برخاستن است. صفِ مردمی که فهمیدهاند رسیدن به صبحِ ظهور، تنها با نشستن ممکن نمیشود.
کنار میدان شهدا، دقیقتر انتهای خیابان ۱۷ شهریور، هنرمند با دستانی استوار، واژهای را بر پارچهها حک میکند که تاریخ را به لرزه میاندازد؛ نامی که قرنهاست خونِ دلها از آن میجوشد: «یا مهدی».
باد که میوزد، پرچمها تکان نمیخورند، بلکه بیدار میشوند. صدایشان شبیه گامهای سپاهی است که از خوابِ طولانی خیز برداشته تا به قافلهی سربازان حضرت برسد. خیابانها زیر نور کمرنگ نیمهشب، حال و هوای گذرگاه یک لشکر پنهان را به خود گرفتهاند؛ لشکری که سلاحش ایمان است و مقصدش ظهور.
امشب وطن، تنها آذین بسته نشده؛ آماده شده.
پرچمها سوگند میخورند، دلها استقامت میخواهند، و مردم، آرام اما ریشهدار، در دل خویش اعلام حضور میکنند: «ما برای آن صبح وعده دادهشده، در صف ایستادهایم.»
زینب مرادی✍
#ولایتنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔴نشست نقد و بررسی
این بار نقد و بررسی روایتهای برتر چالش
مکان جلسه:
تماس گروهی در دیدگاه👇
ble.ir/join/J9wVbhE47t
⏰زمان جلسه:
جمعه ساعت ۱۷ الی ۱۷:۳۰
روایتهای چالش به شرح زیر است👇
کلاسی که زیر پل روشن شد
تربت امام حسین
اربعین
زنبور کلاس
روز قدس، قسمت اول
روز قدس، قسمت دوم
پرچم پرماجرا
سیزده به در
یک عاشقانه ایدئولوژیک
من یک مادرم
دوستش داشتی؟
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ایران جان
من وسعت این آسمان را دوست دارم
زیبایی این بیکران را دوست دارم
اهواز را ایلام را هم یزد و قم را
من جایجای زاهدان را دوست دارم
تبریز را بوشهر را بابل و آمل
قطعاً تمام اصفهان را دوست دارم
یاسوج، سقز، اردبیل و بختیاری
گرگان و مشهد، آبادان را دوست دارم
کوه دماوند و هوای دود تهران
خشک کویر و ساری لبریز باران
قزوین و ری، زیبایی هر سه خراسان
من دوست میدارم تمام خاک ایران
میبوسم این خاک پر از خون شهیدان
جانم فدای میهن زیبای ایران
گر دشمنم جان مرا صدبار سوزد
خاکسترم را بر لب دریا بریزد
ققنوسم و خاکستر من جان بگیرد
گر رهبرم فرمان دهد جان، جان بمیرد
ایرانیام از نسل قاسمها و آرش
از نسل حاجیزاده و نسل سیاوش
ایرانیام بهر وطن جان میسپارم
من مرگ در راه وطن را دوست دارم
جانم فدای خاک پاکت باد ایران
جانم فدای خاک پاکت باد ایران
سکینه ذاکری ✍
#شعر
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
خوشتیپ!
آیا معلم مو بلند دیدهاید؟ معلمی که تِل بزند چه؟! نه؟ دیدهاید حتماً. مخصوصاً خانم معلمهایتان! البته اینجا منظور خودمم! آقای معلمی که یکساله موهایش را نزده! معلم هم مثل شما است، شلوار جین میپوشد تا میز و نیمکتهای استاندارد کلاس اذیتش نکنند. گاهی پیراهن آستین کوتاه میپوشد تا از کولرهای استاندارد موجود در همهی کلاسها باد خنکتری بخورد. موهایش را هم بلند میکند ببیند چه تحفهای میشود!
مهرماه که سال تحصیلی شروع شد، تا یکی دو هفته موهایم برای همکاران و مدیر جالب بود. دانشآموزان قدیمیتر مدام صدا میکردند "خوشتیپ!" و من برنمیگشتم!
یادم است که هربار هم چیز جدیدی میگفتم: «دارم توی سریال سلمان فارسی بازی میکنم، میخواهم توی تئاتر نقش کوروش کبیر را بازی کنم» همه هم خوشحال و راضی بودیم.
تنها تلاشم این بود که پایم به اداره باز نشود. مسئول مقطع و یا حراست و... هرچه موهایم را نمیدیدند، به نفع همه بود!
گذشت و گذشت تا ده فروردین که رفتم اداره و واحد حسابداری کار کوچکی داشتم. در روزگار جنگ خانمها که دورکار بودند و باقی هم قرار شده بود بیست درصد سر کار باشند.
وارد اداره که شدم، دیدم همهجایش تعطیل است! همهی درها بسته و گرد مردهای که پاشیده بودند.
آمدم برگردم خانه که از بالا صدایی شنیدم. گفتم لااقل بپرسم ببینم کارمندان اداره توی عید هستند؟ چه روزی و چه ساعتی تشریف دارند که مزاحم شوم؟!
رفتم بالا. بغل دفتر رئیس سالن کنفرانس جلسات است. صدا از آنجا بود. وارد شدم. چشمتان روز بد نبیند. آقای رئیس بههمراه همهی معاونان و مشاوران و کارشناسان و سایر بستگان و آشنایان نشسته بودند و صبحانهی کاری میل میکردند! سلام علیک کردم و میخواستم فرار کنم که از انتهای سالن یکی از همکاران قدیمی که سمتی در اداره داشت، صدایم زد و دعوتم کرد به صبحانه! رفتن سختتر از ماندن بود و من هم چارهای نداشتم جز اطاعت و پیاده کردن املت اداره. نه که قضیه خرس و یک تار مو باشد، نه، قبول کردن حرف بزرگتر برایم خط قرمز بود (به جان شما قسم!)
طول سالن را طی کردم که برسم به انتهای سالن. نزدیک به سی جفت چشم داشت مرا نگاه میکرد که معلم ریاضی موبلند، موهایش را آبوجارو کرده و با لباسهای نوی عیدش، خرامان راه میرود.
مانده بودم املت صبحانه را بخورم یا خجالت و شرم و حیا را.
تازه کار به اینجا ختم نشد، بحثشان دربارهی جنگ و آسیبهای مدارس بود. قرار بود بروند بازدید. و چه بهتر که بههمراه یک آقای خوشتیپ این کار را انجام دهند. آن هم کسی نبود جز آقای عبدیِ موبلند!
علیرضا عبدی✍
خاطرات معلمی
#طنزنوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🚩چالش روایت
🔺این هفته چالشکدۀ همانوشت در نظر دارد بین ده روایت کانال، یک روایت را برتر اعلام کند.
⏳مهلت نظرسنجی: تا ساعت ۲۲
⏰زمان نقد درونباشگاهی: امروز ساعت ۱۷ الی ۱۷:۳۰ در تماس گروهی دیدگاه
📍روایتنویس برتر چند انتخاب دارد!
۱) پست تبلیغی او در همانوشت منتشر خواهد شد که باید در خصوص نویسندگی باشد.
۲) یک سرفصل از دورۀ فوت و فن قلم را رایگان دریافت میکند.
۳) کل دورۀ را میتواند با تخفیف دریافت کند.
۴) متن خود را میتواند بدون نوبت پخش کند.
روایتهای چالش به شرح زیر است👇
کلاسی که زیر پل روشن شد
تربت امام حسین
اربعین
زنبور کلاس
روز قدس، قسمت اول
روز قدس، قسمت دوم
پرچم پرماجرا
سیزده به در
یک عاشقانه ایدئولوژیک
من یک مادرم
دوستش داشتی؟
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
🔸لینک نظرسنجی 👇
https://ble.ir/Homanevesht/-8965282911784456928/1780050625971
بر اساس این لیست نقد کن😉
🟢لیست نقد
۲۰ نمره
🔹عنوان (۱ نمره)
🔹شروع (۱ نمره)
🔹تعداد شخصیتها (۱ نمره)
🔹شخصیت اصلی (۲ نمره)
🔹عناصر چهارگانه موقعیت (زمان، مکان، شخصیت، اتفاق) (۴ نمره)
🔹تعادل اولیه (۲ نمره)
🔹تعادل ثانویه (۲ نمره)
🔹تحول شخصیت اصلی (۲ نمره)
🔹زاویه دید (۱ نمره)
🔹پایان (۱ نمره)
🔹نگو، نشان بده (۳ نمره)
زمان جلسه: ۱۷ الی ۱۷:۳۰ در تماس گروهی دیدگاه
در گروه دیدگاه عضو شوید👇
http://ble.ir/join/J9wVbhE47t
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht